v

vahid

@vahidvazifeh · ۷۳ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

و
وحیدوظیفه ۱۳ سال پیش
پیام

به م تکیه کن!
من تمام هستی ام را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی.
تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو درآن از هراس بیاسایی!
تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم,دستی میکنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند.
تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن بخواب روی.
خود را,تمام خود را به تو میسپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی,از آن برگیری,هر چه بخواهی از آن بسازی,هرگونهه بخواهی باشم,
از این لحظه مرا داشته باش.

و
وحیدوظیفه ۱۳ سال پیش
پیام

من از هیچ کس گله ای ندارم,از هیچ کس توقعی ندارم.
اگر کسی جانم را از من بگیرد.قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد.
تمام عمر آزارم دهد,آتشم بزند,هرکاری بکند.
صبر میکن�
از او ناراضی نخواهم بود.او را بد نخواهم دانست.
به او بد نخواهم گفت.میدانم که انسانها,دل ها,اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه تقدیرند

و
وحیدوظیفه ۱۳ سال پیش
جوک

آقا همین الان جلو چشمم یه سوژه دیدم گفتم نوشتنش خالی از لطف نیست.
تو کافی نت محلمون داشتم مطلب واسه 4جوک مینوشتم که حاج خانم بغل دستیم سوژه داد دستم.
اومد بشینه پشت سیستم صندلیش در رفت با کل بدن پخش زمین شد من که موس و کردم تو دهنم تا خندم نگیره.بیچاره قرمز کرد بلند شد صندلی رو صاف کرد اومد بشینه باز هم پخش زمین شد.
دیگه همه ترکیدن از خنده..
من هم که موس و تازه از دهنم در اورده بودم فرصت نکردم جلو خندم وبگیرم.من هم نابود شدم.

v
vahid vazifeh ۱۳ سال پیش
جوک

یادمه بچه بودم خیلی شر بودم البته فقط واسه خونوادم ها........
من هر هفته یه دمپایی میگرفتم سر هفته نشده با شیشه پارش میکردم میرفتم میگفتم پاره شد و بعد یه دمپایی مدل جدید با عکس سوباسا میگرفتم.
آقا من همینطور ادامه میدادم مدل های جدید هم اضافه میشد تا اینکه دمپایی لا انگشتی مد شد من دمپایی که 2روز پیش خریده بودم رو گم و گور کردم رفتم خونه به مامانم گفتم من دمپایی لا انگشتی میخوام دمپاییم گم شده.آقا نخرید که هیچ دمپایی ابری رو خیس کرد انقدر منو زد که از حال رفتم..
راستی هنوز تو حسرت دمپایی لاانگشتیم..
چقدر بدبخت بودم من..
دلم واسه خودم میسوزه

v
vahid vazifeh ۱۳ سال پیش
جوک

یادمه دبستانی بودم داداشم راهنمایی بود باهم میرفتیم مدرسه بابام پول رو میداد داداش بزرگم که برا جفتمون هم خوراکی بخره.(دهه 60ی ودهه70ی)توراه مدرسه داداشم میرفت مغازه پول یه کیک و میداد ولی وقتی میرفتیم بیرون 2تا کیک داشت و یکیشو میداد به من.من همیشه متعجب بودم تا اینکه فهمیدم یه دونه میخریده واسه خودش یه دونه میپیچونده واسه من.
من عذاب وجدان داشتم اما اون نه حالا که بزرگ شده وقتی نماز میخونه میگم داداش یادته؟!یادته؟!اونم التماس میکنه میگه تورو خدا یادم ننداز من توبه کردم.
داداش داریم ما؟؟؟؟؟