وقتی میمیرید نمی فهمید که مُردید، فقط تحملش برای دیگران سخته!
درست مثه وقتیکه بیشعورید!!!!!
@moghaddam_m66 · ۶۱ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۲۱ رأی)
وقتی میمیرید نمی فهمید که مُردید، فقط تحملش برای دیگران سخته!
درست مثه وقتیکه بیشعورید!!!!!
گاهی وقتا یهو
همینجوری
به سرم میزنه، فک میکنم کاش...
خدا همه چیزو نمی دونست!!!
آخه نمی تونم باور کنم میدونه حال خرابمو ولی هیچ کاری برام نمیکنه!
ماجراهای جالب آقوی همساده : “داستان زندگی در کتاب فارسی !”
آقو دو روز پیش آموزش و پرورش تصمیم گرفت داستان زندگی مارو بذاره تو کتاب فارسی!ما هم با داستانهای ای کتاب قاطی شدیم…همو روز اول گفتیم بریم خونه کوکب خانوم بخور بخور…آقو ای کوکب خانوم همه پولاشو داده بود پرادو دو در خریده بود هیچی غذا تو خونه نداشت!مهمونا هم گرسنگی بهشون فشار آورد ریختن سر ما مارو تا حد مرگ زدن!ها ها ها…از زدن ما که خسته شدن گفتن باید بری تو چنگل دنبال حسنک بگردی…وسط جنگل که بودیم دیدیم گله چوپان دروغگو اوجاس…روانی پیر چشمی گرفته بود تا ما رو دید داد زد:گرگ!گرگ!گفتیم خدارو شکر سابقش خرابه هیشکی به حرفاش گوش نمیده نگو دو سال بود توبه کرده بود شده بود معتمد روستا!آقو یهو 2000نفر با چوب و چماق ریختن سر ما…بعد از نیم ساعت به زور خودمونو نجات دادیم داشتیم بر میگشتیم دیدیم کوه ریزش کرده رو ریل قطار قطارم داره میاد خبری هم از دهقان فداکار نیس گفتیم ها الآن ای لباسو رو آتیش میزنیم نجاتشون میدیم معروف میشیم…آقو لباسمونو آتیش زدیم راننده مارو دید قطارو وایسوند…ای مسافرا پیاده شدن داشتن میومدن از ما تشکر کنن که نوک آتیش گرفت به ساک یکی از ای مسافرا…از شانس ما طرف قاچاقچی دینامیت بود!آقو کل ناحیه منفجر شد 800تا کشته و زخمی داشت ای حادثه…400میلیون دیه باید بدیم!ها ها ها…تازه فردا قراره بریم پیش”آن مرد که داس دارد!!!”واسم دعا کنین !
شـــاید حـــافظ هـــم مـــی دانــد قــــرار نیــــست بــــه تــــو برســـم!
دلــــداریــــم میـــــدهد بــا غـــزل هــایــش...
آخـــــر هـــر غــــزل کـــه مــی گــویـد میــــایی...
اشــــتباه مــی کــنند بــعــضیـــها کــه اشـــتباه نمـــی کننـــد !!
بـــاید راه افتــــاد ...
رفتــــن هیــــچ ربــــــطی بـــه رسیــــدن نــــدارد ...
گــــــاهی....
گـــاهی لــــال می شــود آدم....
حــــرف دارد ولـــی ...
کـــلمــــه نـــدارد!!!
ســلامتــی مــادر کــه وقــتی بهــش میگــی: "مــامــان دعـــا کــن واســـم"
مــطمـئنی که حــتی اگــه هــمه عالـــم و آدم هــــم جمـــع بشـــن کــه نــذارن...
آخـرش "دعــــای مـــادر" کـار خودشــو میـــکنه
ســلامتــی پــدر کــه وقتــی میگــه: "نگــران نبــاش درســت میــشـه"
هــم "درســت" میشــه
هــم دیـگـه "نـگــران" نیـسـتی...
گــاهــی دلــــــم مــی خواهــد آرام بــیایــم بـــنشینـــم کنــــارت
ســـرم را آرام بــگـــذارم روی زانـــــوانـــت....
"هــق هــق" گریــه کنـــم و تــــو آرام نـــوازشـــم کنـــی
خــــــدایــــا تو میدانـــــی کجـــــای راه را اشـــتباه آمدم که ایـــنقدر "کـــم آورده ام؟"
هــــیچ کـــس بـــا مــــن نیـــــست!!!
مــانده ام تــا بــه چــه انــدیشــه کــنم؟ مـــانده ام در قــفس تــنهایی
در قــفس مــیخوانــم: چــــه غریـــبانـــه شـــبیست...
شــــــــــب تــــنهایــی مــــــن
کی یادشه:
دامبول دامبولی.... دامبولی
رفتمم خونشون..... دامبولی
آفتابه به دست (چیه خو لابد میخاسته بره دستشویی)..... دامبولی
زد سرمو شکست...... دامبولی
خاطرات نــــــــــــــاب دهه شصت!!!
شاسگولم خودتونین (^-^)
رفته بودم دکتر. گلاب به روتون حالت تهوع داشتمو سردرد... دکتر برام یه سری قرص نوشت رفتم داروخونه بگیرم شلووووغ بود در حد .... حدش زیاد مهم نی!
نشد برم جلو یه خانومه روبرو آقاهه بود که نسخمو پیچید به اون گفتم بم بده.
آقاهه قرصارو داد به خانومه گفت موققع تهوع و سردرد....
خانوومه قرصارو گرفت داد به من گفت موقعی که هوا سرد است!!!!!!
هیچی دیگه هر موقع میخاستم قرصارو بخورم 1 ساعت قبلش میرفتم کلمو میکردم تویخچال محیط برای عمل کردن قرصه فراهم شه! مدیون منی فک کنی تابستون بودا....
(^-^)
دوستم تعریف میکرد خواهر کوچولوش گیر داده به باباش که: بابایی تو چیکاره ای؟ باباشم هر بار جواب میداده: باباجون من یه کارمند پیزورتیم!! خلاصه این جمله میره در ضمیر این بچه ماندگار میشه تا وقتی میره مهدکودک، معلمشون یکی یکی از بچه ها اسم و شغل پدرشونو میپرسیده.... تا میرسه به خواهر رفیق ما! پا میشه با نهایت اعتماد به نفس با صدای محکم و رسا خودشو معرفی میکنه: فلانی فلان زادم شغل پدرم کارمند پیزورررتتتتت.
بنده خدا باباش ظهر میره دنبال بچه، معلما چشمشون که میافته بهش.....
دفتر مدرسه میره رو هوا و هنوز از محل فرودش خبری نیس!!!
هیچی سختر از این نیست که توی مناجات بعد نمازات اول برای سلامتیش دعا کنی، بعد آروم آروم که چشمات دارن تر میشن زیر لب خوشبختیش آرزو کنی و آخر سر هم با هق هق خدارو قسم بدی عشقش رو از دلت و فکرش رو از سرت بیرون کنه....
پاییز باشد و . . .
باران باشد و . . .
کوچه ها و پرسه زدن و . . .
لیوانی چای داغ و . . .
سالهاست جاهای خالی را با خیال تو پر میکنم !
آه اما نمی دانی
این پاییزها ی لعنتی چقدر دیر می گذرند . . .
آدم ها لالت میکنند...
بعد هی می پرسند چرا چیزی نمی گویی؟!
این خند دارترین نمایشنامه دنیا بود....
انسان هایی بودیم که به پاک کردن عادت داشتیم....
ابتدا اشک هایمان را پاک کردی�
و سپس یکدیگر را....
بزرگترین پشیمانی ام شاید
ساعتها جمله ساختن برای کسی بود که
حتی لیاقت یک کامه را هم نداشت....!!!
من از تمام تو، فقط به دیدنت بسنده کردم!
و از تمام آرزوهایی که برایت دارم به سلامتیت...
کاش این روزها حالت خوب باشد...
حال خوب تو ربط عجیبی دارد به حال خوب من!!
اما...
حیف
حیف که این را فقط من میدانم!
یه جایی خوند�
مامان مثله مداد میمونه، تراشیده شدنو تموم شدنش رو میشه به چشم دید....
اما بابا
بابا مثله خودکار میمونه، ظاهرش هیچ تغییری نمی کنه اما یهو متوجه میشی دیگه نمی نویسه!!
برای سلامتی پدر مادرا یه صلوات بفرستین