m

mohammadreza

@moghaddam_m66 · ۶۱ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۲۱ رأی)

m
moghaddam_m66 ۱۲ سال پیش
پیام

ماجراهای جالب آقوی همساده : “داستان زندگی در کتاب فارسی !”
آقو دو روز پیش آموزش و پرورش تصمیم گرفت داستان زندگی مارو بذاره تو کتاب فارسی!ما هم با داستانهای ای کتاب قاطی شدیم…همو روز اول گفتیم بریم خونه کوکب خانوم بخور بخور…آقو ای کوکب خانوم همه پولاشو داده بود پرادو دو در خریده بود هیچی غذا تو خونه نداشت!مهمونا هم گرسنگی بهشون فشار آورد ریختن سر ما مارو تا حد مرگ زدن!ها ها ها…از زدن ما که خسته شدن گفتن باید بری تو چنگل دنبال حسنک بگردی…وسط جنگل که بودیم دیدیم گله چوپان دروغگو اوجاس…روانی پیر چشمی گرفته بود تا ما رو دید داد زد:گرگ!گرگ!گفتیم خدارو شکر سابقش خرابه هیشکی به حرفاش گوش نمیده نگو دو سال بود توبه کرده بود شده بود معتمد روستا!آقو یهو 2000نفر با چوب و چماق ریختن سر ما…بعد از نیم ساعت به زور خودمونو نجات دادیم داشتیم بر میگشتیم دیدیم کوه ریزش کرده رو ریل قطار قطارم داره میاد خبری هم از دهقان فداکار نیس گفتیم ها الآن ای لباسو رو آتیش میزنیم نجاتشون میدیم معروف میشیم…آقو لباسمونو آتیش زدیم راننده مارو دید قطارو وایسوند…ای مسافرا پیاده شدن داشتن میومدن از ما تشکر کنن که نوک آتیش گرفت به ساک یکی از ای مسافرا…از شانس ما طرف قاچاقچی دینامیت بود!آقو کل ناحیه منفجر شد 800تا کشته و زخمی داشت ای حادثه…400میلیون دیه باید بدیم!ها ها ها…تازه فردا قراره بریم پیش”آن مرد که داس دارد!!!”واسم دعا کنین !

m
moghaddam_m66 ۱۲ سال پیش
پیام

گــاهــی دلــــــم مــی خواهــد آرام بــیایــم بـــنشینـــم کنــــارت
ســـرم را آرام بــگـــذارم روی زانـــــوانـــت....
"هــق هــق" گریــه کنـــم و تــــو آرام نـــوازشـــم کنـــی
خــــــدایــــا تو میدانـــــی کجـــــای راه را اشـــتباه آمدم که ایـــنقدر "کـــم آورده ام؟"

m
moghaddam_m66 ۱۲ سال پیش
جوک

رفته بودم دکتر. گلاب به روتون حالت تهوع داشتمو سردرد... دکتر برام یه سری قرص نوشت رفتم داروخونه بگیرم شلووووغ بود در حد .... حدش زیاد مهم نی!
نشد برم جلو یه خانومه روبرو آقاهه بود که نسخمو پیچید به اون گفتم بم بده.
آقاهه قرصارو داد به خانومه گفت موققع تهوع و سردرد....
خانوومه قرصارو گرفت داد به من گفت موقعی که هوا سرد است!!!!!!
هیچی دیگه هر موقع میخاستم قرصارو بخورم 1 ساعت قبلش میرفتم کلمو میکردم تویخچال محیط برای عمل کردن قرصه فراهم شه! مدیون منی فک کنی تابستون بودا....
(^-^)

m
moghaddam_m66 ۱۲ سال پیش
جوک

دوستم تعریف میکرد خواهر کوچولوش گیر داده به باباش که: بابایی تو چیکاره ای؟ باباشم هر بار جواب میداده: باباجون من یه کارمند پیزورتیم!! خلاصه این جمله میره در ضمیر این بچه ماندگار میشه تا وقتی میره مهدکودک، معلمشون یکی یکی از بچه ها اسم و شغل پدرشونو میپرسیده.... تا میرسه به خواهر رفیق ما! پا میشه با نهایت اعتماد به نفس با صدای محکم و رسا خودشو معرفی میکنه: فلانی فلان زادم شغل پدرم کارمند پیزورررتتتتت.
بنده خدا باباش ظهر میره دنبال بچه، معلما چشمشون که میافته بهش.....
دفتر مدرسه میره رو هوا و هنوز از محل فرودش خبری نیس!!!