s

shima

@sib · ۱۹۳ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۵ رأی)

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

چه قشنگه اون موقع که نقاره ها با نواشون اشکو از چشما جاری میکنن ...
چه قشنگه هق هق زائری که از سرِ درموندگی سر به سجده میذاره جلو بارگاهت ...
چه دوست داشتنین زائرات آقا ... نگاهاشون ، حرفاشون ، همدلیاشون ، همه ی همه ی مهربونیاشون ...
چقد عجیبه اون لحظه ای که بدون اختیار به زانو میفتن جلو کرامتت ...
و چه اندازه زیباست پاسخت به رضا رضا گفتنشون ...
به التماساشون و به زجه هایی که از سر درموندگی سردادن ...
بـه حلقـه هـای ضـریحت دلـم گـره خـورده
گـره گشـای من ، اینبـار این گـره مگشـای

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

حریم مشکی من
وقتی انتخابش کرد�
تنها یک دلیل داشتم:
به خاطر خدا، برای قلب امام زمان�
اما وقتی تاج بندگی ام شد
یکی یکی خوبی هایش را کشف کرد�
حالا وقتی توی خیابان
یا هروقت یا هرجا که احساس می کنم لازم است رو بگیر�
با همه ی وجودم، برای وجودش شکر می کن�
و آرام در گوشش می گویم:
عزیزم! اگر تو را نداشتم چه می کردم؟
حالا وقتی کسی می پرسد:
واقعا چادرت را دوست داری؟
می ترسم دوست داشتن واژه ی نارسایی باشد برای حس من نسبت به چادرم،
به تاج بندگی ام...

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

ساده نگذر از کنار پوتین های بی پا
که پاهایشان بدن ها را بردند
تا تو آسوده قدم برداری
چشمانت را ببند ای شهید!
مبادا این روزها را در مقابل مادرم زهرا شهادت دهی...
مادرم! ببخش که با هر تیری که به قلب فرزندت می زنی�
یاد سیلی را روی گونه ات زنده می کنیم...

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

همه میگن :
شاید این جمعه بیاید ...
شاید...
بیاید و انتقام سیلی مادر بگیرد
بیاید و گوید به عالم که فقط :
حیدر امیر المومنین است
بیاید و عدالت بپا کند
اما ...
او آمده !!!
ما نیامده ایم !!!
با بی نمازی ، بی عفتی ، بی حجابی ، بی عدالتی ، نگاه به نامحرم و...
ما باید بیایی�
آری او آمده اما
گناهانمان اجازه دیدار نمیدهند
من میگویم :
شاید این جمعه بیایم...
شاید دل را پاک کنم ، به امیدش دیدارش و ...
شاید..

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

کارهای مشترک ناصرفیض حافظ و ...!
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
ليلي آمد دم در،گفت:بيا برق آمد!
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد!
بي خبر بود كه ما مشترك كيهاني�
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
گفت:دنياشده از مشكل پر،اين هم روش!
ما در پياله عكس رخ يار ديده اي�
اما نه فرت و فرت!كه يكبار ديده ايم!
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت بر خيز كه معشوق تو از چين آمد!

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

آورده اند که:
سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی آوردند.خوشش آمد!
گفت:«بادنجان طعامی است خوش»ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت.
چون سیر شد گفت:«بادنجان سخت مضر است!»
ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد.
سلطان گفت:«ای مردک نه آن زمان که مدحش می گفتی نه حال که مضرتش باز میگوئی؟!»
گفت:«من ندیم توام نه ندیم بادنجان! مرا چیزی باید گفت که تو را خوش آید نه بادنجان...

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

آورده اند که:
از بهر روز عید سلطان محمود خلعت هر کس تعیین می کرد.چون به تلخک رسید فرمود که پالانی بیاورید و به او بدهید‌ چنان کردند.
چون مردم خلعت پوشیدند تلخک آن پالان را در دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد
گفت:«ای بزرگان عنایت سلطان در حق بنده از اینجا معلوم کنید که شما را خلعت ازخزانه فرمود و جامه خاص از تن در آورد و بر من پوشانید!!!»

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

آورده اند که
فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود بی پروا نظر خود را باز گفت.فتحعلی شاه فرمان داد او را به طویله برند و در ردیف چهار پایان به آخور ببندند.
شاعر ساعتی چند آنجا بود تا آن که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند سپس پرسید:«حالا چطور است؟».شاعر هم بی آنکه پاسخی بدهد راه خروج پیش گرفت!. شاه پرسید:کجا می روی؟گفت: به طویله!!!

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

قسمتی از قصه​های امیرعلی 2(امیر علی نبویان)
هرگز درنیافتم معلمان محترم که مدعی اند سال ها پشت همین میز و نیمکت ها درس خوانده اند و شیطنت کرده اند و این رو به سرّ درون تمام شاگرد ها آگاه اند و کافی است دانش آموزان دهان باز کنند که آن ها تا "فیها خالدون شان" را بشناسند و بفهمند چند مرده حلاج اند٬ پس دیگر لزوم امتحان گرفتن چیست؟ بدین ترتیب یا آن ادعا ها کذب است یا این آزمون ها مردم آزاری. که اگر چنین باشد لطفا آموزگاران عزیز از به تعویق افتادن گاه و بی گاه حقوق شان دلخور نباشند که آه مظلوم دامنگیرشان شده...

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

قسمتی از کتاب گندم(م.مودب پور)
آقا بزرگ - درختای باغ رو خیلی دوست داری ؟
کامیار - خیلی !
آقا بزرگ - آفرین ! میدونی هرکدوم از این درختا چقدر هوارو تمیز میکنه؟! میدونی طبیعت یعنی چی ؟ جون آدما بسته به وجود طبیعته،میدونی..
کامیار- من به اوناش کاری ندارم،فقط اینو میدونم که اگه این درختا نباشن من یه دقیقه ام تو این باغ نمی مونم!
آقا بزگ - آفرین!پس خوب فهمیدی!
کامیار- پس چی؟! اگه این درختا نباشن،آدم وقتی با یکی میره ته باغ، چه جوری قایم بشه؟ من از بچه گی با دختر عمه هام می رفتم پشت این درختا قایم میشدیم و انقدر بازی های خوب خوب میکردیم که نگو!
آقابزرگ یه نگاهی به کامیار کردو گفت :
- تف به روت بیاد پدر سوخته! از روی من خجالت نمیکشی ؟!
کامیار- مگه بازی کردن خجالت داره ؟! یه قل دوقل،جومجومک،برگ خزون،لی لی لی لی حوضک!
آقا بزگ - آهان، نه اینا عیبی ندارن!
کامیار- آره مخصوصا" بعد از این بازیا که خسته می شدیم و زن و شوهر بازی می کردیم ! اونش خیلی خاطره انگیز بود !
من مرده بودم از خنده!
آقا بزگ یه نگاهی بهش کردو گفت :
- الان که دیگه از این بازیا نمی کنید ؟
کامیار - نه بابا دیگه !
آقا بزگ - خوب الحمدالله!
کامیار- آره بابا !کی دیگه حوصله داره جومجومک،برگ خزون و یه قل دوقل و لی لی لی لی حوضک بازی کنه؟! همون عروس دوماد بازی از همه بهتره !
آقا بزگ - زلیل بشی پسر! آخه تو چرا اینطوری در اومدی ؟!
کامیار - ا.. !!

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.
فرشته گفت: این سه امتیاز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم.
فرشته گفت: این هم یک امتیاز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: این هم دو امتیاز.
مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

آورده اند که:
روزی بهلول در حمام مشغول استحمام بود که ناگه هارون الرشید وجمعی از یارانش وارد حمام شدند و چشم هارون الرشید به بهلول افتاد!
و از بهلول پرسید که اگر بخواهی من را بخری به چه قیمت می ارزم؟!!
بهلول گفت: پنجاه دینار!!!
هارون الرشید برآشفت وگفت:نادان پنجاه دینار که فقط لُنگ من می ارزد!!!
بهلول نیز در جوابش گفت: من هم فقط لُنگتان را قیمت کردم وگرنه خود خلیفه که ارزشی ندارد!!!

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

آورده اند که:
بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود.
شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت:
اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه را که به همین رنگ است به تومی دهم!!
بهلول چون سکه های او را دید دانست که سکه های او از مس است
و ارزشی ندارد به آن مرد گفت به یک شرط قبول می نمایم!سپس گفت:اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر کنی.شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود!
بهلول به او گفت:
تو با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلاست
چگونه من نفهمم که سکه های تو از مس است؟!!!