s

shima

@sib · ۱۹۳ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۵ رأی)

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

آورده اند شخصی ده خر داشت. بر یکی از آنها سوار شد و خران را شماره کرد. چون خری که بر آن سوار بود را نمیشمرد، تعداد خران نه عدد بود. از خر پیاده شد و دوباره شماره کرد. تعداد درست بود. بر خر سوار شد و بار دیگر شماره کرد. باز هم یکی کم بود. چندین بار پیاده و سوار شد و خران را شماره کرد و طبق معمول هر بار که بر خر سوار بود تعداد نه عدد در می آمد. عاقبت از سواری صرف نظر کرد و گفت: سواری به گم شدن یک خر نمی ارزد....

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﺁﯾﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ؟
ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﻭﯼ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺍﺵ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍﻃﻼﻕ ﺩﻫﺪ ؟
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﭘﺲ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﻃﻼﻕ ﻓﮑﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ
... ﭘﺲ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺮﺩ
ﺧﯿﺎﻁ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﺮﺩ
ﺳﭙﺲ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﺒﯿﻦ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻦ
ﺯﻥ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :
ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺁﻥ
رﺍ ﺑﻪ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﺵ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﻫﺪ ﭘﺲ ﺧﯿﺎﻁ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺩﺍﺩ ﺳﭙﺲ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﻭ ﺩﺭ ﺯﺩ ﻭ ﺯﻥ ﺧﯿﺎﻁ
ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﺎﻥ ﺷﻮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺩﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯ ، ﻭ ﺯﻥ ﺧﯿﺎﻁ ﮔﻔﺖ : ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ،ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯾﺪ
ﻭ ﺁﻥ ﺯﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺁﻥ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺯﻥ ﺧﯿﺎﻁ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ
و ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺁﻥ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﻮﺭﺍ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻃﻼﻕ ﺩﺍﺩﺳﭙﺲ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﻦ ﺑﻪ ﮐﯿﺪ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ
ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﺁﻥ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ :ﮐﻤﯽ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ
ﻧﻈﺮﺕ ﭼﯿﺴﺖ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ
ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﻢ؟؟؟ !!!
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﭼﮕﻮﻧﻪ ؟؟؟ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﺧﯿﺎﻁ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﯾﮑﯽ
ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺩﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯﻭ ﺁﻥ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﺁﻧﺠﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻡ
ﻭ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻭﻡ ﻭ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﮕﯿﺮﻡﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ.
ﻭ ﺍﻻﻥ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯿﺒﺮﺩ

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌
می‌‌نوشید پیدا کرد …
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم ایk موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو
به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته…؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه…
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی
اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره
یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من
نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!!!!!!

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سالها بچه
دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر
همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او
بچه دار شد!
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار،
هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او
گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند،
یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد
دم در بود.
روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست
حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی
آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک
کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر
ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.
حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را
باز کند، با چه نظره ای روبرو شد؟
فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.
.
.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در
سلمانی صف کشیده بودند و غر می زدند که پس این مردک
چرا مغازه اش را باز نمی کند...

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک
کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط
خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط
خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانتبدهیم. همه سوار قطار شدند.
آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟
یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه
ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند
لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت
جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

ای چادر من....
میدانم که این روز ها چقدر درد میکشی ....من هم درد میکشم نه کم تر ازتو!
هوا هر هوایی که میخواهد باشد...ابری، آفتابی، بارانی تنها تو را دودستی بغــل
میگیرم تا به بـــــاد نـــــروی..
حــــرفی نیست... وقتی از مــادر ارثی رسیده باشد به ریحانه ها. تابستان و
زمستان... تهران و لــندن... فــــرقـــی نــدارد...
هر زمان و هر مکانی که باشند تاج بندگی بر سر دارند....

S
SIB ۱۲ سال پیش
پیام

قسمتی از کتاب زیبای *دا*
به یاد پدر عزیزم...روحش شاد
«نمی توانستم از پیش بابا بروم. نمی توانستم از او دل بکنم. چهار زانو نشسته، روی سینه اش خم شده بودم. سینه اش، گلویش، صورتش و پیشانی اش را می بوسیدم. به موهایش دست می کشیدم. لطافت و نرمی موهایش را زیر دستهایم حس می کردم. قشنگی تنها چشمش مبهوتم کرده بود. برق عجیبی داشت، انگار از شادی برق می زد. رنگ پوست و حالتش اصلاً شبیه هیچ کدام از میت ها و شهدایی نبود که این چند روز دیده بودم. هیچ سردی در بدنش حس نمی کردم. پوست بدنش طراوت و قرمزی خودش را داشت. انگار بابا خوابیده بود. خیلی قشنگ تر از قبل شهادتش شده بود. حتی چروکهای دور چشم و پیشانی اش هم از بین رفته بود. نورانیت چهره اش آن قدر زیاد بود که وقتی کفن را باز کردم تا چند لحظه جرأت نکردم به صورتش دست بزنم. دوباره که صدای در زدن آمد، مجبور شدم کفن را ببندم. برای آخرین بار چشمش را بوسیدم و حلالیت خواستم و خداحافظی کردم. دلم نمی خواست کفن را ببندم. خیلی سخت بود. بازکردنش سخت بود، ولی بستنش سخت تر. انگار با بستن این گره همه چیز تمام می شد. آخرین دیدار، آخرین لمس کردن ها، آخرین بوییدن ها، به خدا گفتم: خدایا چه کار کنم؟ تو کمکم کن. چه طور از بابا دل بکنم؟... .»

S
SIB ۱۳ سال پیش
پیام

گفت: حاج آقا! من شنیده ام اگر انسان در نماز متوجه شود که کسی در حال دزدیدن کفش اوست می تواند نماز را بشکند و برود کفشش را بگیرد؛ درست است حاج آقا؟!
شیخ گفت: درست است آقا.
نمازی که در آن حواست به کفشت است، اصلاً باید شکست..
چه نمازها که خواندیم و حواسمان فقط به کفشهایی بود که او داده بود ...

S
SIB ۱۳ سال پیش
پیام

«شوق شهادت»
کم توقع بود
اگه چیزی هم برایش نمی خریدیم ، حرفی نمی زد
نوروز آن سال پدرش برایش یه جفت کفش نو خرید
روز دوم فروردین قرار شد بریم دید و بازدید
تا خانواده شال و کلاه کردند ، علی غیبش زد…
نیم ساعتی معطل شدیم تا آمد
به جای کفش دمپایی پایش بود
گفتم: مادر! کفشات کو؟
گفت: بچه ی سرایدار مدرسه مون کفش نداشت
زمستان رو با این دمپایی ها سر کرده بود
من رفتم و کفشام رو دادم بهش
علی اون موقع دوازده سال بیشتر نداشت
________________________________________
راوی: مادر شهید علی چیت سازان

S
SIB ۱۳ سال پیش
پیام

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد
پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:
ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی
آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…
۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

S
SIB ۱۳ سال پیش
پیام

ســــــلـــــــــام
خانم صادقی عزیز امیدوارم همیشه سلامت باشی.خوشحالم که برگشتی!!
fateme(iman»»خودتم میدونی که چقد دوست دارم...یه پست به خاطرت گذاشتم که تائید نشد...خیلی حرفا هست که دلم میخواد بهت بگم ولی خوب اینجا نمیشه...فقط بگم ممنون از حرفای منطقیت واگه گفتم نمینویسم به خاطر همون حرف خودت بود(مااقلیتیم)!!
abas_m223»»دلمون واست تنگ شده بود...ا؟کی تموم میشه ؟؟سایت رونق بگیره باز...تولدتم پیشاپیش مباااارک!
El Jefecito »»ممنون از پستای زیبات...همیشه میخونمشون اما فرصت نشد ازت تشکرکنم..ممنون!!
Mahsa_namakabrud »»خیلی با حرفات خوشحال شدم عزیزم!!
مرسی از همه

S
SIB ۱۳ سال پیش
جوک

امروز توراه بهست زهرا(س)بودیم،وسطای راه پشت ترافیك موندیم. یه موتوریه بغل ماشینمون واستاده بود. یه دخترترک موتورنشسته بود گوشی اکسپریادستش بود.چشم خوردبه صفحه ی گوشیش دیدم 4جوکه...ینی قیافه ی من واسه اشاره کردن به دختره دیدنی بود،لامصب انقدسرش به اینجاگرم شده بود به اطرافش توجه نداشت...
انقدضدحال خوردم ندیدمش...حالااگه اون طرف خونداینواعلام حضورکنه...

S
SIB ۱۳ سال پیش
پیام

ســــــلـــــــــا�
LOVEعزیزم..ممنون ازلطفت...وهمه ی کسایی که از پستای حجاب من خوششون اومدونیومد....ازهمتون ممنونم..به خاطر ناراحتیه چنتا از بچه ها من دیگه (سنت فاطمه)نمیذارم...مطالب دیگه واستون میذارم..واقعا نمیخوام کسی ازرده خاطربشه...یااحساس کنه بهش توهین میشه...
و....yildizجان اول ازت معذرت میخوام اگه ناراحتت کردم...و میخوام بگم من تظاهرنکردم ...خیلی خواستم تظاهرکنم و مطالب دیگه ای فرستادم که تائیدنشد وتصمیم گرفتم چیزی که خودم بودم وپیشنهادی که اقاحبیب داده بودو ادامه بدم که دیدم تائیدشد ویه عده از بچه ها هم استقبال کردن....داستان این بود وهیچ قصدوغرضی هم نبود.
ممنون از همه

S
SIB ۱۳ سال پیش
پیام

*سنت فاطمه(س)*
فرض کن ما بلد نیستیم مثل تو باشیم !
فرض کن ما عادت به این پارچه های ی سیاه داریم!
اصلا فکر کن همیشه عزادار مادرمان هستیم !!
اصلا ما خواهر رضا صادقی و تو انجلینا جولی!
و فرض کن اصلا گرممان نمیشود!
فرض کن تو روشنفکری و ما امل و عقب مانده!
اصلا تو با کلاس و ما بی کلاس!
تو با کلاس تری که میزان مصرف لوازم آرایشت در شمال تهران با کل قاره اروپا برابری می کند!
اصلا اروپایی ها هم نمی فهمند و فقط تو خوبی!
یا اصلا تو تحصیل کرده و ما یک مشت بی سواد!
بی سوادهایی که عقب مانده های متحجر در دانشگاه های معتبر دنیا از سرشان چادر می کشند...
و اما اصلا از چادر چه می دانی؟
حتی یک بار اسم چادر خاکی مادرمان را شنیده ای؟!
می دانی حرمت را با کدام "ح" می نویسند؟
زنانگی و غیرت را چه؟
آخر تو چه میدانی چادر ترنم عطر یاس در فضای غبار آلود دنیاست!
آخر تو چه میدانی حجاب خنکا و زیبایی به وجود دخترهای چادری مینشاند!؟
اصلا داستان ابراهیم خلیل الله و آتش و گلستان راشنده ای؟
تو میتوانی با نچشیدن گرما و عرق نکردن در دنیا خوش باشی!!
ومن رضایت مادرم زهرا(س)راباهمه ی دنیا عوض نمیکنم!!