قسمتی از کتاب گندم(م.مودب پور)
آقا بزرگ - درختای باغ رو خیلی دوست داری ؟
کامیار - خیلی !
آقا بزرگ - آفرین ! میدونی هرکدوم از این درختا چقدر هوارو تمیز میکنه؟! میدونی طبیعت یعنی چی ؟ جون آدما بسته به وجود طبیعته،میدونی..
کامیار- من به اوناش کاری ندارم،فقط اینو میدونم که اگه این درختا نباشن من یه دقیقه ام تو این باغ نمی مونم!
آقا بزگ - آفرین!پس خوب فهمیدی!
کامیار- پس چی؟! اگه این درختا نباشن،آدم وقتی با یکی میره ته باغ، چه جوری قایم بشه؟ من از بچه گی با دختر عمه هام می رفتم پشت این درختا قایم میشدیم و انقدر بازی های خوب خوب میکردیم که نگو!
آقابزرگ یه نگاهی به کامیار کردو گفت :
- تف به روت بیاد پدر سوخته! از روی من خجالت نمیکشی ؟!
کامیار- مگه بازی کردن خجالت داره ؟! یه قل دوقل،جومجومک،برگ خزون،لی لی لی لی حوضک!
آقا بزگ - آهان، نه اینا عیبی ندارن!
کامیار- آره مخصوصا" بعد از این بازیا که خسته می شدیم و زن و شوهر بازی می کردیم ! اونش خیلی خاطره انگیز بود !
من مرده بودم از خنده!
آقا بزگ یه نگاهی بهش کردو گفت :
- الان که دیگه از این بازیا نمی کنید ؟
کامیار - نه بابا دیگه !
آقا بزگ - خوب الحمدالله!
کامیار- آره بابا !کی دیگه حوصله داره جومجومک،برگ خزون و یه قل دوقل و لی لی لی لی حوضک بازی کنه؟! همون عروس دوماد بازی از همه بهتره !
آقا بزگ - زلیل بشی پسر! آخه تو چرا اینطوری در اومدی ؟!
کامیار - ا.. !!