روزی فرا می رسد که تو با شاخه گلی زیبا به سراغ من بیایی و
به من خیره شوی با همان چشمانی که عمری نگاهش را از من دریغ می کردی
با دستان گرمت نوازشم میکنی و با من ميگويي آنچه را سالها نخواستي از تو بشنوم
اما نمیدانم که چرا دگرهیچ خبری از آن همه غرور و دل سنگیت نیست
ساعتها با من خلوت کنی و خاطراتم را یک به یک در ذهن خود مرور میکنی در حالی که اشک از چشمانت سرازیر شده
با من می گویی
اما من فقط نگاهت میکنم بی آنکه وسط حرفهایت چیزی بگویم
وقتی خسته شدی و از پیشم رفتی اشک چشمانت تمام سنگ قبرم را خیس کرده.