D
DR.R ۱۳ سال پیش
پیام

روزی فرا می رسد که تو با شاخه گلی زیبا به سراغ من بیایی و
به من خیره شوی با همان چشمانی که عمری نگاهش را از من دریغ می کردی
با دستان گرمت نوازشم میکنی و با من ميگويي آنچه را سالها نخواستي از تو بشنوم
اما نمیدانم که چرا دگرهیچ خبری از آن همه غرور و دل سنگیت نیست
ساعتها با من خلوت کنی و خاطراتم را یک به یک در ذهن خود مرور میکنی در حالی که اشک از چشمانت سرازیر شده
با من می گویی
اما من فقط نگاهت میکنم بی آنکه وسط حرفهایت چیزی بگویم
وقتی خسته شدی و از پیشم رفتی اشک چشمانت تمام سنگ قبرم را خیس کرده.

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.