خط خطی های משורמןו :
من نمیدانستم با چشم های بسته هم می توان دید
ولی انگار می شود
مدتیست همینکه چشم هایم را می بندم در برابرم ظاهر می شوی
و من بی اختیار می خند�
یک آن حس می کنم این همه غصه برای دوری از تو بیجاست
تو از انچه فکرش را می کنم به من نزدیکتری
آن جاست که دلم می خواهد چشم هایم همیشه بسته بمانند
تا وقتی که تو بیایی و با دستانت بازشان کنی و بگویی : چقدر میخوابی بلند شو دلم برایت تنگ شده...
راستی تو چه می بینی چشم هایت را که می بندی؟؟؟