س
سینا مشهد ۱۳ سال پیش
پیام

عشقِ دروغين. ( يه داستان در چند قسمت. آموزندس. پس بخونش. نويسندش خودمم)
تويه يكي از همين كافي شاپ هاي شهر يه دخترو پسر روبه رويه هم نشستن. به نظر خيلي همو دوست دارن. دو فنجون قهوه رويه ميزشونه! اسمِ پسره رضاي و اسمِ دخترِ سپيده
رضا تو چشماي سپيده نگاه ميكنه و ميگه: واي سپيده وقتي تو پيشمي انگاري تو بهشتم! سپيده با لبخند ميگه:آخي چه رومانتيك. - ما دو ماهِ با هميم ...يعني ميشه يه روز بالاخره باهم ازدواج كنيم؟! -اگه بحرفم كني مطمئن باش ميشه. -خيلي دوست دارم سپيده جونم. - منم دوست دارم.
قهوشونو ميخورن. سپيده ميگه: عزيزم بايد برم. -كجا؟ يكم ديگه نميموني پيشم؟ -بايد براي تولدِ داداشم كادو بخرم.
رضا با صداي اروم ميگه: باشه.
سپيده: عجيجم مگه نگفتي پوله كادويه داداشمو ميدي؟ -بله كه ميدم. فقط تو تنهام نذار! -هه... ديوونه.
رضا از تو جيبش يه تراولِ پنجاهي در مياره و ميده به سپيده.
سپيده هم خدافظي ميكنه و ميره.
رضا به اين فكر ميكنه كه چقدر خوشبخته و با چه دختره خوبي دوست شده با خودش ميگه: كاش خونوادم يكم روشن فكر مي بودن. كاش منو سپيده بهَم برسيم.
رضا پسرِ خوبيه.
سپيده ميره تو بازار و يه كمر بند ميخره. انگاري خيلي عجله داره! كمر بندو ميده به فروشنده تا كادوش كنه.
سپيده ميره چند تا خيابون بالا تر. داخله يه كوچه ميشه. يك ماشينه شاسي بلنده مشكي اونجا توقف كرده كه رانندش يك پسره.
سپيده سواره ماشين ميشه.
سپيده: سلام امير! -سلام عشقم. -تولدت مبارك عزيزم. -واي مرسي عشقم.
گوشيه سپيده زنگ ميخوره. رضاست. سپيده ردِ تماس مي زنه و اِس ميده كه داداشم كنارمه نميتونم صحبت كنم.
رضا نفهميد كه سپيده با دوستِ ديگشِ
ادامه دارد...

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.