*ویژه اسی 69*
هشت ماه از تموم کردنمون میگذشت....
خبردار شدم دارن برای همیشه میرن شمال...
شمارمو از پسرعموم گرفته بود...
این اولین دردم بود...که حتی شمارمم از ذهنش پاک کرده بود.....!!!
4 روز طول کشید تا زنگ بزنه برای خدافظی....
همش پیش خودم فک میکردم چی بهش بگم؟؟!!!
اگه خواست برای آخرین بار همدیگه رو ببینیم،چی جوابشو بدم؟؟
برم پیششو عقده ی این هش ماه بی کسیمو...ناخوابیامو...فکرو خیالامو....خالی کنم!!!!؟
برم سکوت کنم!!!؟
برم بگمو بخندم که انگار اتفاقی نیوفتاده!!!!؟
.
گفت:دلت برام تنگ نشده؟؟؟
گفتم:اگه بگم نه بزرگترین دروغ زندگیمو گفتم...
.
رفتم پیشش...همون راهرو همیشگی.....
من با بغض صحبت میکردم...از دردام میگفتم.....از......!!!!!
اون نیشخند میزد....!