ا
اسی69 ۱۳ سال پیش
پیام

*عاشقونه های خودم*
تو راه پله ی خونشون نشسته بودیم.....
جای همیشگی قرارامون.....
مامانش توی خونه بود.....
بهم گفت:میخوام صدای قلبتو بشنوم.....
گفتم:تابلویه که تند تند میزنه...
گفت:میخوام....
گفتم:خب گوش کن.....
گوش کرد....خندید.....
گفت:میدونستی قلب هر کسی اندازه مشتشه....
گفتم:نه....واقعا میگی؟؟؟
گفت:آره.....دستشو مشت کرد،گفت این قلب منه.....
مشتشو گرفتم توی مشته خودم...بهش گفتم...اینم قلب منه......چون تو توشی.....
از ته دلش خندید...گفت:هیچ وخ تنهام نزار....
گفتم باشه دیوونه..این چه حرفیه.....
فقط نمیدونستم که خودش یه روزی تنهام میزاره......!!!!

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.