*عاشقونه های خودم*
تو راه پله ی خونشون نشسته بودیم.....
جای همیشگی قرارامون.....
مامانش توی خونه بود.....
بهم گفت:میخوام صدای قلبتو بشنوم.....
گفتم:تابلویه که تند تند میزنه...
گفت:میخوام....
گفتم:خب گوش کن.....
گوش کرد....خندید.....
گفت:میدونستی قلب هر کسی اندازه مشتشه....
گفتم:نه....واقعا میگی؟؟؟
گفت:آره.....دستشو مشت کرد،گفت این قلب منه.....
مشتشو گرفتم توی مشته خودم...بهش گفتم...اینم قلب منه......چون تو توشی.....
از ته دلش خندید...گفت:هیچ وخ تنهام نزار....
گفتم باشه دیوونه..این چه حرفیه.....
فقط نمیدونستم که خودش یه روزی تنهام میزاره......!!!!