"دلنوشته ای از من برای تـــو"
این لحظه ها انگار سال های سرد زمستانی اند که این چنین برای تا تو رسیدن میگذرند
سال های یخزده ای که فقط انتظار چشمانت گرمی بخش آنهاست....
دقیقانمیـــــدانم این انتظاـــار های کشنده ، این تپیدن هـای کـــوبنده و این حس و حال ســـوزنده از چه زمانی شروع کردند به نفس کشیـــدن....
شروع به آغـــازی بی انتهــآ......
دقیقا نمیـــــدانم با کدام لبخند و نگاه و برق چشمانت مرا همانند دختربچه ای حرف شنو وابسته ات کردی....
دقیقا نمیــــدانم از کدامین مهربانی و مردانگی و دوستت دارمت نفس هایم به نفس هایت گـــره خورد...
گـــره ای سختـــ کـــور.....
دقیقا نمیــــدانم کی و کجا و چگونه شد که ذهن و فکر و قلبم را همچون پادشاهی لایق به تسخیرت دراوردی....
آخــــر بی انصاف آنقـــدر درتو غرق شده ام که نفس کشیدن از خاطرم رفته....
میدانـــــــی؟؟
خودم هم دقیقا نمیـــدانم در کدام طلوع و غروب بود که عشقت در وجودم جوانه زد!
"امــــــــا خوب میـــدانم در این سری هــوا ، هوایت که به سرم میزند ، مهربانی هایت که خاطرم می آید ، نامت که در هرلحظه در بند بند وجـــودم جاری میشود
و حضورت بر روی این کره ی خــاکی گرچه دور ، خوشبختیم را که به یادم می آورد
گـــــرم میشو�
دیگـــر سوز و ســرما برایم مهم نیست
مه�
این دانستــــن است که به تمام ندانستـــــن های دنیا می ارزد"