احساس و عاطفه ک سن نمیشناسه.....
گاهی یه قلب بزرگ تویه سینه یه بچه ۳ساله جا میشه....
توی آشپزخونه پیاز خورد میکردم ....چشام پراشک شدن...راسشو بخاین همش پیاز نبود پیاز بهونه بود واسه هوای ابری چشام...
برادرزادم اومد تو اشپزخونه یهو دیدم چشای معصوم قشنگش غمگین شد و بهم خیره شده....
تازه بهخودم اومدم چراناراحته اشکامو دیده سریع گفتم عمه دختر خوشکلم پیاز خورد کردم....
مبادا چشای قشنگش غمگین بشن.....