خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

سلام به همگي..اول چون دير شد معذرت ميخام ولي چون شايد كسي يادش رفته كه به كجا رسيدم ميگم؛(اونجايي بوديم كه مهدي قرار بود بره جايي جز محالات بود كه زنگ ميزدم جواب نميداد و خبري نبود هرجوري بود هميشه جواب ميداد يا يه خبري ميداد..از طرفي دوستمم وقتي فهميد اومد پيشمو يجوري وانمود ميكرد ميخاد بره پيشه مهدي ورفت...من موندم وديوونگي...)ادامه:به جنون رسيده بودم ديگه آخر زندگيمو داشتم ميديدم يه ربع از رفتن دوسم نگذشته بود گوشيم زنگ خورد..مهدي بود صداش گرفته بود ولي هيچي حاليم نبود از يه رواني هيچ توقعي نميشه داشت داد ميزدم كجا بودي؟؟؟چه غلطي ميكردي از صبح كه بيخبرم گذاشتي؟؟و....هي ميگفتم تا از نا افتادم گفت:سلام چي شده كه اينطوري شدي؟من كه تورو بيخبر نميذارم كي بيخبرت گذاشتم؟؟ از ديشب مريض شدم از اونموقع تا حالا خواب بودم خونه بودم من ميخاستم برم بهت ميگفتم نگا از خونه زنگ زدم!مريم از تهمت بدم ميادا هميشه گفتم اول ببين بشنو بعد..حالا چي شده عزيزم؟ منم قسم خورده بودم بگم ديگه طاقت نداشتم ديگه به جنون رسيده بودم پاي عشقم و زندگيم وسط بود نميشد ديگه سكوت كرد...گفتم..همه چيزو بهش گفتم از رفتارا و كاراي دوستم تا هرچي كه بوده..هيچي نگفت فقط گفت فعلا هيچ كاري نكن و هيچي نگو تا مطمئن شيم..گفت:منم از رفتار و كاراش تعجب كرده بودم چن دفعه غير مستقيم بهت گفتم حواست باشه..منم به عشقم به مردم اعتماد داشتم ولي احساس خطرم و حساسيتم زياد بود و اينا ناخوداگاه عصبيم كرده بود..يه بار منو دختر عمم و مهدي ميخاستيم بريم بيرون دوستمو ديدم يه كاري كرد كه اونم باهامون باشه مهدي خودش بيرون بود ميخاست بياد پيشمون يكم دير كرده بود زنگيدم بهش گفت:پمپ بنزينم تا 10دقه ديگه ميام،وقتي قطع كردم دوسم گفت:اَ-نِ-ت كرد گفت نمياد؟گفتم:يعني چي اين حرف(مجبور بودم خونسرد باشم تا آتو بگيرم ولي از تو ميسوختم عين آتش فشان) نخيرم آقا ما خودش برنامه بيرونو چيد گفت از كارم ميزنم كه با هم باشيم الانم پمپ بنزين بود الاناس كه برسه،گفت:ميشه بگي نياد،گفتم:چرا؟گفت:آخه شما وقتي باهميد ديگه هيچكسو نميبينيد همش دوتايي ميگيد و ميخنديد،(ديگه به جوش اومده بودم)گفتم:چه ربطي داره ما همينطوري هستيم اصلا ما ميخاستيم باهم باشيم تو خودت اومدي اگه مشكلت اينه ديگه به ما ربطي نداره تازه تنهاام نيستي (دختر عمم) هست..به دختر عمم اس دادم حواست به اين باشه(از قبل يه چيزايي راجبه اين موضوع بهش گفته بودم) تمام رفتاراشو همه چيزشو زير نظر بگير تا مطمئن شم،بدبخت دختر عمم تو شك بود..خيلي عصبي بودمو خودمو نگه داشتم وقتي مهدي اومد تمام تنم از عصبانيت ميلرزيد كله بدنم يخ كرده بود گفتم ميخام به مهدي يه چيز بگم ميخام باهاش تنها باشم بعد بريم بگرديم شب بود همجا تاريك بود وقتي تنها شدم حالم بدتر شد گوشيمو پرت كردم زمين مشت.. ميزدم تو سينه مهدي.. ميلرزيدم..صدام ميلرزيد گريه ميكردم به مهدي تهمت ميزدم ميگفتم حتي به توام شك دارم ميفهميدم مهدي سرخ شده عصباني شده ازحرفام ولي آرومم كرد گفت:چي شده باز خانومم؟منم همه چيزو گفتم اونم گوشيمو از زمين برداشت روشنش كرد داد دستم بعد دستمو گرفت گفت:يعني من انقد احمقم تورو ول كن برم با اون تو خودتو با منو چي فرض كردي؟خودتو دسته كم گرفتي تو عشقه منيا هيچكس نه قبل تو تونسته نه ميتونه عشق مهدي باشه جز تو..تو همه زندگيمي از تو بهتر مگه هست تو مريم مني بيا اصلا بغل خودم تا از حسودي دوستت بتركه(با خنده) بيا خانومم دستت بده من همه جوره باهاتم مريم...مريم يادت باشها
دختر عمم همه چيزو زير نظر گرفته بود...ادامه..
يا حق

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.