خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

ادامه: حال و روز درست حسابی نداشتیم دوباره یکی بهم اس ام اس داد که دوسم داره اهمیت ندادیم ولی از بعضی چیزای زندگیم خبر داشت با خبر بود هرچی زنگ میزدیم جواب نمیداد اولاش یه جوری حرف میزد که انگار از وجود مهدی بیخبر ولی بعد که دید هیچجوری جوابشو نمیدم از مهدی ام گفت از همه چیز مهدی ام با خبر بود بهم گفت مهدی چی داره که تو بهش دلبستی مهدی خوشگل و خوشتیپ درست اونم دوست داره منم دوست دارم ولی چی داره....هی گفت حتی تهدیدمونم کرد که از جداتون میکنم ال میکنم بل میکنم شک کردم فهمیدم کی.. زنگ زدم فقط سریع حرفامو زدم و قطع کردم بهش گفتم: آقا....میخای بدونی که مهدی چی داره که عاشقش شدم مهدی مردونگی داره معرفت داره عشقش واقعیه مهدی نامرد نیس ولی تو خیلی نامرد خیلی پستی روت میشه تو صورت رفیقت نگاه کنی اسم خودتو میزاری مرد مهدی رفیقته حیف اسم توکه بزارن مرد ...قطع کردم همون دوستش بود که قبلا هم هرکاری کرده بود جدامون کنه... آخرای خدمتش بود عید شده بود ولی تکلیفش مشخص نبود که اضافه های خدمتشو میبخشن یا نه واسه آدمی مثل مهدی که حال و روز خوبی نداشت عذاب بود هی بهش امید میدادم میبخشن ولی اون حالش اصلا خوب نبود و بدجور نا امید بود جلوی اون باید محکم بودم باید بهش امید میدادم ولی میترسیدم از خیلی چیزا امید داشتم ولی خودمم انقد حرفای امیدوار کننده به مهدی میزدم یه لحظه به شک میافتادم که واقعا یعنی همه چیز انقد خوب میشه فقط لحظه به لحظم از خدا میخاستم همه چیز درست شه...یه چن ماهی بود با یه دختره آشنا شده بودم و کم کم دوست شده بودیم باهم بهش گفته بودم که با مهدی ام ازم خاست عکسشو نشون بدم وقتی دید گفت واااای باید خیلی مراقب باشی خیلی مردونه و قشنگه حتما خیلی دختراحسرتشو میخورن بپا ندزدنش..من فقط به حساب تعریف گذاشتم..یه بار بیرون بودیم مهدی ام اومد پیشمون تا مهدیو دید گفت:چه قد و هیکلی داره تو پیشش جوجه ای فیل و فنجونید هی گفت ولی باز به حساب تعریف گذاشتم یه چن وقت گذاشت بهم گفت عاشق شده منم ازش پرسیدم کیه چطوریه یه چیزایی میگفتو ازم کمک میخاست منم راهنماییش میکردم اینکارو کن اون کارو کن تا به چشمش بیای یه مدت گذشت ولی من نه پسررو دیدم نه یه بار دیدم به این زنگ میزنه یا اس ام اس میده زیادم کنجکاوی نمیکردم بدونم کیه واسم مهم نبود خودم انقد درگیر مهدی و زندگیمو درس و اینا بودم که اصلا وقت کنجکاوی نداشتم ولی تا مهدی زنگ میزد بهم اون دپرس میشد با مهدی بودم میرفت توهم یا هی میخاست با مهدی حرف بزنه ولی واسم اهمیت نداشت میذاشتم به حسابه اینکه شاید اخلاقش اینطوریه راحته با همه...یه بار با دوستامون بیرون بودیم هی میخاست با مهدی حرف بزنه مهدی محل نمیداد هی قربون صدقم میرفت همش پیشم بود... دوستم ازم خاست حلقمو ببینه از دستم درآوردم بهم گفت اینو بده به من.. مهدی گفت: این هر انگشتری نیس این واسه عشقمه این حلقمونه نمیشه بدید به من بندازم دستش..اونم گفت:مریم یعنی نمیدی?گفتم:نه این واسه عشقمه این چه حرفیه آدم مگه حلقشو میده به کسی اصلا..مهدی ازش گرفت انداخت تو انگشتم ....نمیدونستم باز ماجرا دارم...ادامه...
یا حق

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.