*ازشماچه پنهون*
میگن بی احساسم که از وقتی رفتی پا تو اون خونه....تو اون اتاق....نذاشتم....
حتی اجازه ندادم یدونه از مراسما رو خونه خودمون بگیرن....
به هیچی دست نزدم....
به تخت نامرتبمون....
به ظرف آشغال تخمه ی توی هال که شب آخر با هم پرش کردیم...
به تیشرت و شلوار تو خونه ایت که طبق عادتت پشت و رو وسط اتاق بود....
به لیوان نشُسته ی چاییت روی اوپن....
به لباسهات که اتو شده تو کمد بود....
به هیچی....
میگن بی احساسم که سراغی ازتو و اون خونه نمیگیرم اما....
اما تو بفهم!