*ازشما چه پنهون*
روزایی که از صب کلاس داشتم و اصلا حس و حال غذا درست کردن نبود. . . .
سر اینکه کی غذا درست کنه شرط میبستیم و یه بازی ای رو انتخاب میکردیم مثلا فوتبال دستی یا پلی استیشن. . . .
فوتبال دستی رو همیشه میبردم اما پلی استیشنم خوب نبود به خصوص اگه فوتبال بود!
هربار که میباختم یه بهانه ای می آوردم:
-شهاب قبول نیست تو جرزنی کردی. . . .
-شهاب هی تو گل میزنی داد میکشی خب هول میشم من. . . .
-شهاب باز این دسته هه که خرابه دادی به من. . . .
-شهاب این تکنیک لایی کشیدن رو بهم یاد نداده بودیا بدجنس. . . .
. . . .
هربار یه نگاهی که محاله تا آخر عمر یادم بره بهم مینداخت و بی هیچ جر و بحثی میرفت سراغ آشپزی!
کاش برش گردونی خدا. . . .فقط اون نگاه میتونه حالمو زیر و رو کنه. . . .
کاش. . . .