آ
آش خور...! ۱۱ سال پیش
پیام

باز هم عصر پنجشنبه ای دیگر
و من دلتنگتر از همیشه
نگاهی به آسمان شهر میکن�
ابرها را دنبال میکن�
و ناگهان چشمانم به سمت قله ی کوه میرود
کوهی که مه آنرا فرا گرفته است
و قله ای که در اوج تنهایی خود نمایی میکند!!
من و قله هردو یک درد مشترک داریم..
"ت ن ه ا ئ ی"
و دیگر هیچ...

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.