سرآغاز دست نوشته ام یاد توست خدا...
بنام حق
قلم شکسته ام را برداشتم ،بخاطرت ساختم ،سپس آراستم...
چکاندن قطرات اندوهگین مرکب را بر برگهای پاییزی دفترم آغاز کردم...
ب قلم گفتم بنویس ک دوستش دارم...گفت سخت است...لب گشودم ک چ کنم؟گفت درعمل نهانت را آشکار ساز...
سالها گذشت و گذشت و من در اندیشه ی اثبات عشقم...اما....
بجون خودم همه ی اینارو از ذهن متروکم میپرونم،چرا هیشکی باور نمیکنه؟؟؟!
بزن لایک خوشگله رو اگ باور کردی...