اعتراف می کنم یه روز تو باغ بودم با فامیل پدریم داداشمو نصف شبی پاشد رف تو استخر ولی شنا بلد نبود قمقمشم نیورده بودیم یدفه بابام بش بطری نوشابه بشت فرستادیم وسط استخر. بعدش من هی تحدید میکردم بش آب میپاچم تا به بابام می گفت خودمو سرگرم دختر عموی نوزادم میکردم خلاصه منو دختر عمم) هی داداشمو دست مینداختیم اخرم رفت خوابید