اعتراف میکنم من تهدیگ ماکارونی خیلی دوست دارم از بپگیمم همینجور بودم.
درسته؛چیز عجیبی نیست
اما...
من یه بار زمانی که چهارسالم بود،رفته بودیم خونه ی عمم برا شام. اونام ماکارونی درست کرده بودن.
چشمتون روز بد نبینه، شوهرمم کل دیشو گرفت، تهدیگارو برداشت و دیسو برگردوند.
چشمتون روز بدتر نبینه، من داد زدم:چرا تهدیگارو برداشتی؟
میخوام بخورم دیگه
+همشو؟
(به شوخی میخورد بیشتر و منم هنوز نمیدونستم شوخی چی هست و همه چیو جدی میگرفتم)-آره.
(با یک نگاه چرخشی و سنگین)+کثافت!
بقیه ی ماجرارو دیگه خودتون تصور کنین دیگه.
من:0_0
بابام: ():
شوهرعمه:&_&
سایر حضار:*=*
همچین بچه ای بودم من...