اعتراف میکنم اخرین باری که از ته دل و واقعا خوشحال بودم(پس از قرن ها غصه)همین دیروز بود.
مامانم ابگوشت درست کرده بود منم متنفرم از ته دل من از اول مهر...چیز منم متنفرم از ابگوشت.
کلی نقشه کشیدم که چجوری مخ مامانمو بزنم که یکم واسه من سیبزمینی
سرخ کنه
پاشدم که برم بگم دیدم بعععععله سرخ کرده
تا یه حدی خوشحال شدم که نگو