یکی ازفانتزیام اینه روزآخرترم که نشستم سرکلاس
استادموقعی ک داره حضورغیاب میکنه اسم منوبخونه بعدباصدای پرازدرد و خسته بگم:«حاضر»
بعداستاد بگه آقاشما۱۰ جلسه غیبت داشتی حذفی ایندرس وایشاا...ترم بعد،بعدبلندشم و استادو نگاه کنم همینجوری که کلاس رفته تو سکوت آروم آروم برم سمت استاد....
بعدکه رسیدم جلوی استاد بگم:
ببین!منوازحذف کردن میترسونی؟
بعدمحکم بکوبم رومیز دادبزنم دلعنتی حرف بزن....منو از حذف کردن میترسونی؟
بعدبچه هامیان جدام کنن منواز استاد دورکنن
همینجوری که دارم ازکلاس میرم بیرون داد میزنم:
برواز خدابترس.......
من چیزی واسه ازدست دادن ندارم....
من زندگیموباختم لعنتی......
بعد همینطوری که همه کپ کردن یه کله محکم میکوبم به در
بعدش درخورد میشه بعدمن خونی ومالی از کلاس میرم بیرون
بعد کارگردان میگه کات....آفرین پسر آفرین
بعدمیاد جلو صورتمو میبوسه....من میگم مخلصیم..کاری بود که برمیومد دیگه همه تشویق سوت اصن یه حالی:)))))