م
جوک

این فانتزی که دارم میگم مال خودم نیست ولی یه رفیق دارم مال اونم نیست و اما فانتزی :
یه روز که دارم تو حیاط مدرسه راه میرم ناظممونو ببینم در حال خنده بعد بیام جلو یه نگاه عاقل اندر صفیه هم بهش بندازمو بگم به چی میخندی ؟
بگو ما هم بخندیم بعد اون متوجه شه که چقد آدم بدی بوده واسمون و متحول بشه و تو بلندگو اعلام کنه ( البته با اشک ندامت ) هر چقد میخواید همدیگرو بنزید هر چقد میخواید تو زنگ تفریح آشغال بریزید هر چقد میخواید چیپس و پفک بخورید بعد بچه ها هم که از تعجب چشاشون چهارتا شده و یه هویج از رو کلشون سبز شده همه فریاد خوشحالی سر بدن و از ناظم بپرسن که کی شما رو متحول کرد؟ و اون همینکه میخواد منو نشون بده من از تو جمعیت مثل سوباسا و تارو که تو دلشون باهم حرف میزنن منم تو دلم بهش بگم که بزاره من گمنام بمونم و ناظمون هم بگه باشه محمد و به بچه ها بگه هیشکی من خودم متحول شدم و من در حالی که با یه لبخند ژکوند دارم بهش نیگا میکنم برم تو افق محو شم .
خوب باز رسیدیم به سوالات بعد فانتزی :
دوستی پرسیدن که چرا باید یه هویج از رو کله بچه ها از تعجب بزنه بیرون خوب در جواب دوستمون باید بگم که من هویج خعلی دوس دارم .
و یکی دیگه پرسیدن که تو حیاط مدرسه که دور تا دورش دیواره افق از کجا آوردی ؟ خوب باید بگم که از همون شلوارکردیایی که از عباس قرض گرفتمو توی همه فانتزیام هست یه افق در آوردم و گزاشتم تو حیاط مدرسه .
خب آخرین سوال یه دوست دیگری پرسیدن که بابا افق خز نشده یه عمودی مه ی چیزی ؟ خوب باید بگم که من با افق خعلی خاطره دارمو در ضمن دوستان قدیم هم در آنجا حضور دارند.
و یکی دیگر پرسیدن که تو این همه تایپ کردی کسی لایک میزنه یانه؟
خوب دوستان خودتون جوابشو بدید.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.