یادم میادبچگی هام یه بار تو حیاط مامان بزرگم اینا داشتیم فوتبال بازی می کردیم که بابا بزرگم رفت تالار اندیشه(توالت)که یهویی فکراحمقانه زد به سرمون من توپ رو پاس دادم به داداشم اونم داد به پسرخالم .گفت:شوت کن به در توالت اونم به جای اینکه بزنه به پایین در مستقیم شوتش کرد به قسمت شیشه ای در
.شیشه ریخت روبابابزرگم
پیرمرد بیچاره با همون وضعی که داخل نشسته بودپرید بیرون...
هیچی دیگه تادو هفته از رفتن به خونه اونا محروم بودیم :|