اعتراف میکن�
حدود ۵ سالم بود میرفتم مهد کودک…پسرای مهدمون خیلی خود نمایی میکردن و همش رو دستاشون میموندن یا پروانه میرفتن منم ی روز خواسم حالشونو بگیرم و بگم منم بلدم و اینا…شیرجه زدم ک رو دسام وایسم و پروانه بزنم که یهو با مخ اومدم رو زمین… :|
چشتون روز بد نبینه آدم بود ک میخندید و من بدبخت نمیدونستم چیکار کنم…
الانم ک یادش میوفتم اشک تو چشام حلقه میزنه… :|