ن

نگین

@nj78 · ۴ امتیاز

★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۳ رأی)

n
nj78 ۱۱ سال پیش
جوک

اعتراف میکن�
حدود ۵ سالم بود میرفتم مهد کودک…پسرای مهدمون خیلی خود نمایی میکردن و همش رو دستاشون میموندن یا پروانه میرفتن منم ی روز خواسم حالشونو بگیرم و بگم منم بلدم و اینا…شیرجه زدم ک رو دسام وایسم و پروانه بزنم که یهو با مخ اومدم رو زمین… :|
چشتون روز بد نبینه آدم بود ک میخندید و من بدبخت نمیدونستم چیکار کنم…
الانم ک یادش میوفتم اشک تو چشام حلقه میزنه… :|

n
nj78 ۱۱ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم امروز امتحان فاینال زبان داشتم بعد موضوع انشا مون مکان های تاریخی بود منم خواسم راجب تخت جمشید بنویسم…ولی اسم تخت جمشید رو یادم رفته بود از معلممون پرسیدم((اونجایی ک چنگیز آتیش زد کجا بود؟؟)) :|
من :)
معلم :|
بچه های کلاس :D
چنگیز و مغولان :_*
اسکندر :(
مدرسان شریف :|

n
nj78 ۱۱ سال پیش
جوک

یکی از فانتزیام اینه که :
تو خیابون در حالی ک دارم با بی ام و صورتیم ویراژ میدم و سقف ماشینمو باز کردمو از بارون لذت میبرم یهو یه صدای جیغی میشنوم سریع دور میزنم و میرم ب سمت جیغ ی دختره ای رو میبینم بستنش و ی عده دارن اذیتش میکنن منم سریع با یک پرش آرتیستی از سقف ماشین بپرم بیرون و همشونو بزنم نفله کنم بعد درحالی ک دارم ب سمت خانومه میدوم داد بزنم:((خانوووم حالتون خوبهه))بعد اون جف پا بیاد تو حلقمو بگه :((من پسرممم فقط ی خورده موهام بلندههه ابروهامم ی خورده برداشتم))منم در حالی ک ب این فک میکنم ک آدرس آرایشگاشو ازش بگیرم روسریمو مرتب میکنمو سوار ماشینم میشم و همونجا ولش میکنم بعد تو افق محو میشم...اونم ک عاشقم شده میخاد بیاد خاستگاریم ولی منو پیدا نمیکنه تا اینکه یه روز بارونی ک منو بد جور با چاقو زدن و دارم میمیرم پیدام میکنه و درحالی ک اشکاشو پاک میکنه از من درخاست ازدواج میکنه و من میگم شرمنده من با دخترا ازدواج نمیکنم و بایک لبخند ملیح از دنیا میرم...اونم دلش میشکنه و میره کچل میکنه و ابرو میکاره بعد خودکشی میکنه تا بیاد اون دنیا و با من ازدواج کنه...هععععی چ فانتزی غمناکی :|