اعتراف میکنم از دوساعت قبل از لحظه سال تحویل تا پنج ساعت بعدش خوابیدم تا این جمله رو نشنوم:
«گوشی رو میدم سارا عیدو تبریک بگه»
هنوزم نمیدونم یعنی چی این کار آخه:(
اعتراف میکنم از دوساعت قبل از لحظه سال تحویل تا پنج ساعت بعدش خوابیدم تا این جمله رو نشنوم:
«گوشی رو میدم سارا عیدو تبریک بگه»
هنوزم نمیدونم یعنی چی این کار آخه:(
اعتراف میکنم ۵۰ ٪ لایک هام خودم زدم با گوشی فامیل ،دوست ،آشنا ،تهدیدو...
اعتراف میکنم این سوال امنیتیه هست تو بخش نظر دادن
اونو من با ماشین حساب میزنم
من سر گرفتن گواهی نامم تاحالا بخاطر چیزایی رد شدم که حتی شما تصورشم نمیکنید !!
یه بار زده بودم دنده جهار بجای دنده عقب و تلاش میکردم ماشین رو به عقب ببرم و میگفتم این چرا نمیره عقب که بعد چندی تلاش سرهنگه پرتم کرد بیرون گفت زدی دنده چهار انتظارم داری بره عقب!!
یه بار سر اینکه یه خیابون دوتا کوجه کنار هم داشت یکی اریب یکی مستقیم. بهم گفت برو سمت راست من اشتباهی تو اون یکی دیگه پیچیدم بعد گفت منظورم اون یکی کوچه بود نه این. منم بجای اینکه دیگه همونو ادامه بدم و برم برگشته بودم و اون یکی کوچه رو نکاه می کردم و باخودم فکر میکردم چرا تا حالا ندیده بودمش و اینکه چه کوچه درازیه و در حین همین افکار سعی میکردم ماشینم برش گردونم تو اون کوچه که خاموش کرد. سرهنگه هنگ کرده بود که دارم چکار می کنم دقیقا!
یه بارم هر کاری می کردم با پام گازو پیدا نمیکردم کلمو کردم پایین ودنبال گاز میگشتم سرهنگه میگفت چکار می کنی خیلی صادقانه میگفتم چرا هر چی میگردم گازو پیدا نمیکنم!!!
و این ماجرا همچنان ادامه داره...
هیچ چیز آرامش بخش تر از یه شلوار نخی گشاد گل گلی و ی لیوان چاایی میوه ای و بالش و پتوم نیس :))
بعضی وقتام بذارین جهان به ی ورتون باشه♡
اینکه داریم اینقد سختی می کشیم بیشترش بخاطر اینه که دنیا رو خیلی جدی گرفتیم...
در حالی که خدا گفته دنیا بازیچه و سرگرمی بیش نیست...
من که هنوز باورم نمیشه اروپاییها با اینهمه پیشرفت و ادعاشون، هنوز وقتی
میرن دستشویی خودشون رو نمیشورن...!
با یه پسره دوست شدم سگش مرد تا چهل روز ميگفت مرسی كه هستی جای خاليشو پر ميكنی واسم://
اعتراف میکنم بعد از این که فقط یکبار یکی از همسایه ها که سن زیادی داشت دریکی از عروسی ها بهم گفت بعدی تویی در تمامی مجالس ختم شرکت کردم وهربار انگار که عزرائیلباشم به حاج خانمه میگفتم بعدی تویی!
کاربدی نکردم که الان دین و ایمانش قوی تر شده!
واقعی نبود به خاطر صداقتم حمایتم کنید لطفا.
اعتراف میکنم که هروقت ساندویچ میخریم وقتی مامانم میره دسشویی یا میره اتاق نون ساندویچ رو میندازم آشغالی و تند تند سوسیسشو میخورم.(به مامانم نگین)
از اعترافات دوستان...
اعتراف میکنم ... روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول ه خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد
به دوستم میگم: صبا به یه چیزی دقت کردی؟میگه: به این که از هر چیز بترسی سرت میاد؟گفتم: این دقیقا تنها چیزیه تو دنیا که دقت نمیخاد.گفت: پس به چه چیزی باید دقت میکردم؟گفتم: به این که به هر چیز علاقمند بشی ازت دور میشه.گفت: تو باز دوباره جوک برا فورجوک پیدا نکردی داری این اراجیفو میزاری.گفتم: نامرد. هیچوقت به این دقت نکردی که داری ازم دور میشی.گفت: محدثه داری میگی دوستم داری؟
گفتم: دارم میگم دوستت دارم. ولی از دوریت میترسم. میترسم دوریت سرم بیاد.
ببخشید طولانی شد.
وقتی امتحان و درس دارم
حتی شستن دستشویی هم برام جذاب میشه... :/
اعتراف می کنم بعضی پستامو خودمم لایک نمی کنم *_*
اعتراف میکنم اولین و آخرین تجربه من به خارج رفتن
گذشتن از کنار افعانیایی بود که داشتن سر کوچه کار میکردن
اعتراف میکنم بچه که بودم غذای مورد علاقم برنج تازه ابکش شده با کچاپ و گردو بود ،الان حتی از تصور ترکیبش میخوام بالا بیارم://///
اعتراف میکنم!!
امروز اشکم در اومد بعد یه 6ماه فورجوکی بودن تا حالا جزوء کاربران برتر سایت نشدم!!
خودمم میدونم امریکا منو تو همجا تحریم کرده !!
الکی مثلا خیلی ادم مهمی ام!!
#انتقامم رو سخت میگیرم
به عنوان یه رمان نویس اعتراف می کنم:
تاحالا کاراکترها رو نفرستادم شمال o_O
صحنه های گریه دار رو با خنده شیطانی می نویسم!
یه کاراکتر دختر داشتم از خرید متنفر بوده °~°
شخصیت اصلی فوقش یه بار حق از هوش رفتن داره :/
عجق وجق ترین اسم کاراکترم کاویان بوده (همش ممد و...)
و معمولن بلاهایی که سر کاراکترا میارم تو خواب سر خودم میاد •_•
تو یه رمان بدون شرح مراسم عروسی، عاقبت به خیرشون کردم!!!
ده صفحه متن آهنگ نمی نویسم
هل ندید به همه می رسه
(رمان هنجار شکن)
اعتراف میکنم دیروز یه صحنه ای رو دیدم که شاخ در آوردم : یه دختره باتمام مهارت پارک دوبل کرد!
.
.
.
.
نا گفته نماند ماشینش فرغون نارنجی بود ولی انصافا خوب پارکش کرد!
#پارک دوبل
اعتراف میکنم وقتی گودزیلا بودم پنجشنبه بود که با خانواده رفتیم دماوند بعد شب که همه خوابیدیم من نمیدونم چی شد که نصفه شب هوس سیب کردم. پاشدم مثه یه حیوون چهارپا در اتاقی که در تراس توش بودو باز کردم (اخه سیبا تو تراس بود درضمن از تاریکی هم نمیترسیدم) و دو تن از اعضای خانواده رو در حال یهقل دوقل بازی کردن دیدم.
دی؟؟؟
خو درو قفل نکرده بودن که
جالب اینجاس که از فرداش برای همه فک و فامیل تعریف میکرد�
نمیدونم نوه ی من با یه مادربزرگ دهه هشتادی میخواد چکار کنه.