اعتراف میکنم وقتی گودزیلا بودم پنجشنبه بود که با خانواده رفتیم دماوند بعد شب که همه خوابیدیم من نمیدونم چی شد که نصفه شب هوس سیب کردم. پاشدم مثه یه حیوون چهارپا در اتاقی که در تراس توش بودو باز کردم (اخه سیبا تو تراس بود درضمن از تاریکی هم نمیترسیدم) و دو تن از اعضای خانواده رو در حال یهقل دوقل بازی کردن دیدم.
دی؟؟؟
خو درو قفل نکرده بودن که
جالب اینجاس که از فرداش برای همه فک و فامیل تعریف میکرد�
نمیدونم نوه ی من با یه مادربزرگ دهه هشتادی میخواد چکار کنه.