یادمه وقتی برای اولین بار کاپشن خریدم،همش فکر میکردم توش شنه!
گرفتم پاره اش کردم ولی چیزی. پیدا نکردم!!!
شبشم بابام منو پاره کرد،اونم چیزی پیدا نکرد:-[
یادمه وقتی برای اولین بار کاپشن خریدم،همش فکر میکردم توش شنه!
گرفتم پاره اش کردم ولی چیزی. پیدا نکردم!!!
شبشم بابام منو پاره کرد،اونم چیزی پیدا نکرد:-[
کلاس رفیقم یه کلاس اون ور تره. تقریبا همه دبیرامون یکیه.
عاقا اینا ریاضی داشتن، در کلاسشونم باز بود تازه زنگ تفریح خورده بود
من رفتم سمت کلاسشون، صندلی رفیقم صاف جلوی در بود
اومدم خُنُک بازی دربیارم، عاقا یَک قررری به کمرم دادم با یه سری حرکات ریتمیک داشتم می رفتم به سمتش فک کردم دبیرشون رفته
سرمو بردم بالا دیدم دبیرشون (که دبیر ماهم هس) دقیقن جلومه و داره اینجوری O_o نگام می کنه ????
بدبخت برگاش ریخت همه تصوراتش دربارم (مثلا خیلی بچه مثبت و ساکتیم) به فنا رفت...
امروز زنگ زدن مخاطب خیلی خاصم.
مکالمه ی من و اون.
من:آیدا من معجزه بلدم.
آیدا:آفرین.حال بگو ببینم چی کار می تونی بکنی؟
من:نصف شبا که می رم دستشویی،درو که باز می کنم چراغ خود به خود روشن می شه.
آیدا:خاک تو سرت
@_@ من:چرا؟
آیدا:مامانی می گف چن وقته صبح ها می ره می بینه یخچال خیسه.
^_^من:پس ینی من تو پارچ شربت شاشیدم.
آیدا: خاک تو سرت.
مِیتی ریقو ^_^
یه بار سوار تاکسی شده بودم یه زنه با بچش عقب نشسته بود یهو بچه هه گفت : مامان یادته خونه دایی اینا گوزیدی ؟ زنه رو میگی با رنگ پریده گفت اقا من همین جا پیاده میشم . راننده هه هنوز نگه نداشته بود زنه در رو باز کرد یه ماشینه اومد در ماشینو کند و رفت !!! راننده دو دستی زد تو سرش گفت: خانم! گوزیدی که گوزیدی ! من میگ*وزم این میگوزه همه میگوزن ! ریدی تو در ماشین !
پشمات بریزه الهی :/
پدر بنده تعریف می کنه سر کلاس خوشنویسی یکی از بچه ها اومد بگه من خراب کاری کردم (مرکبا و جوهرارو و خلاصه ر*ده به همه چی)
برگشته گفته آقا من کار خرابی کردم -_-
دبیر مذکور (پدر) با یک کامبون پوشک احتکاری تو افق محو شده :")
دیشب رفته بودیم خونه مادربزرگم بعد از شام خوردن دیدم داییم یهویی پاشد رفت بیرون.
چن دیقه بعد منم کنجکاو شدم رفتم بیرون،رفتم دیدم داییم جلو دره ازش پرسیدم منتظر کسی وایسادی؟
گفت غذا زیاد خوردم اومدم اینجا بگوزم @_@
بابام تعریف میکنه اونموقع ها که من تازه چهاردستو پا راه میرفتم یروز بعد ناهار تقریبا همه سفره جمع شده بود یهو دید من نشستم وسط سفره داره از چشام اشک میاد اومد جلو تر دید بعععلههه من دارم پیازهای جا مونده رو بزووور میخورم هی اشک میریزم
بی شوهری به جایی رسیده که بچه های مدرسه زنگ می زنن خونه همدیگه به عنوان خاستگار ننه هارو سرکار میزارن :/
عاقا این رفیق ما برگشت به یکی از بچه ها گفت به مامان من زنگ بزنید بگید پسرمون بورسیه آلمانه و اینا یکم سرکار بره بخندی�
طرفم گفت باشه آبجیم صداش خانومانه اس بش میگ�
خلاص زنگ زدن گفتن خونه ی فلانی؟
دخترتون 17 سالشه و...؟
نقشه داشت خوب پیش می رفت که...
خواهر اون رفیقمون یهو تلفنو گذاشت زمین گفت من نمیتونم دروغ بگم :/
پ.ن: یاد بگیرید انسانیتو :"
یه بار دوره راهنمایی معلم ریاضیمون داشت زگوند و پریم رو درس میداد . گفت که مثلا ازگوند بزگوند فزگوند و... مام یه دوست ترک داشتیم اونم اومد گفت ( با لحجه ترکی بخونید ) : اقا چزگوندیمیز یوخ دی ؟ ( چز یعنی زور بزن ، ب*رین ) خود معلمم ترک بود نیم ساعت داشت میخندید . کلا درسو ول کرد :/
اقای فرج زاده هر جا هستی پشمات بریزه الهی :/
یه روز یه پیرزنه تو ماشین میگوزه،میخواسته ببینه راننده متوجه شده یا نه،برمیگرده میگه:پسرم خبر داری بنزین گرون شده؟
راننده میگه:بیخیال ننه،فدای گوزت!
برا روز معلم بردنمون یه هتل معروف برا ناهار
یه میز خیلی بزرگ تدارک دیده بودن برا پرسنل مدرسه ما
بغلش یه حوض بود و فواره و دوغارو هم رو میز چیده بودن من همون اول گفتم من دوغو میریز�
اماااا تا نشستیم یکی از همکارا گفت میشه بلند شی من رد ش�
منم حواسم بود دستم نخوره دوغو بریزم ولی بجاش افتادم تو حوض بغل میز :|
عاقا ما دوتا سیمکارت داریم (فهمیدین خیلی پولداریم؟؟؟) یه روز یکی از دوستام بهم زنگ زد پرسید:الان به کدوم سیمکارتت زنگ زدم؟
گفتم:به فلان سیمکارت
گفت :دروغ میگی بهم با همین شماره زنگ بزن تا شمارت بیفته باور کنم!!
من 0__0
سیمکارت @__@
رفیقه داریم ناموسا؟؟؟؟؟
یه روز یه زنه اومد سمتم پرسید:شما باید پدر یکی از بچه هام باشید!
منم سرخ شدم گفتم:شما همونی هستی که پارسال با قاسم بردیمت ویلای شمال؟
یهو چشمای زنه گرد شد گفت:پدرسگ من معلم بچه اتم!
سلام ب همه
امروز رفتیم بیرون یه دختره داشت با یه پسره حرف میزد
پسره الوچه و چاقالی بادوم و لواشک می فروخت دستفروش بود
داشتن میگفتن می خندیدن
یهو شیطونیم گل کرد بلند گفت�
چقد خوبه ادم دوس پسرش الوچه فروش باشه برا ادم الوچه کادو می یاره
و ب سرعت برق و باد محل جنایت رو ترک گفتم
دختره 0:
پسره |:
مامانم 0_0
خودم :) ^_^
ما یه استاد داشتیم برای دروس عمومی اسلامی برگه میداد میگفت اسم بنویسید برای حضورغیاب آخر کلاس، اسم ها رو میخوند ما هم علاوه بر خودمون اسمهای دیگه هم مینوشتیم از جمله علی کریمی، مهناز افشار، فائقه آتشین و.......
آخر ترم خانم مهتاب کرامتی چون غیبت زیاد داشت حذف شد
تا تهش بخونین ته خندس! :)
با دوستم رفته بودیم بیرون؛بنده خدا پوستش تیرهاس....
رفتیم بستنی بخوریم یه بچه کوچولو هم با خالهاش بود که خالهاش دوست دوران راهنمایی من بوده گویا(به جان عشقم هیچی یادم نمیومد ازش)
برگشت با ناز و اطوار به بچهه گفت: خب عزیز دل خاله چی سفارش میده؟؟؟؟
بچهه گفت خاله اون خانومه هست؟؟؟(با اشاره به دوستم)
خاله ـ خب؟
بچه ـ اون که پوستش شبیه دستشوییه من اون رنگی نمیخوام قرمز میخوا�
من ://///
دوستم o-O
خاله :|
ابردراکولای نودی :)-
کتابو زمین نزارم.....
سلام ب همه
یادمه بچه بودیم کلاس اول ابتدایی
یه فامیل داشتیم با ما هم مدرسه و هم کلاس بود
خر پول ینی خرررررپولاااا
این دختر خنگ ما املا همش تک میشد پنج و شیش رو شاخش بود@-@
هیچی مدرسشو عوض کردن بردنش غیر انتفاعی
یه روز مامانم مامانشو دید گفت (اسمش)الان درسش چطوره گفت بهتره الان دیگه املا پنج شیش نمیشه چهارده پونزده میشه0_0
هیچی دیگه الان من مدرکم گزاشتم دم کوزه ابشو خوردم
نتیجه اخلاقی هم اینکه خنگ باشید ¥_€
بعدشم هرکسی هم ک بگه پول خوشبختی نمی اره جرررررررش میدم ^_^
من یه بار دینی خونده بودم رفته بودم سر جلسه دیدم امتحان ریاضیه :/
نوشته بود X از کجا اومده ؟
نوشتم جبرئیل نازل کرده:/
دوستی میگفت:
دیروز به دخترم که سه سالشه میگم سریع اسباب بازیهات رو جمع کن الان مهمون میخواد بیاد
خیلی راحت از کنارم رد شد و گفت:
بشین بابا
گفتم از راه روانشناسی وارد ش�
_دختر گلم بدو بیا اسباب بازیهات و جمع کنیم ببینم کی برنده میشه
راست راست نگام کرد و گفت:
خوب معلومه تو برنده میشی
خداییش دهه نودیها دراکولا هستن
هیچی دیگه هر چی تا حالا خونده بودم واسه
تربیت بچه دود شد رفت هوا
يه بار دبیر گرامی ریاضی از یک کتاب که فقط من و یکی از دوستام(زهرا) که قلمچی میرفتیم و خودش داشت 8صفحه نمونه سوال شاخدار داد، بدون شک منم که خیلی ادعام می شد همه رو بلد نبودم ومن و دوستم هماهنگ کردیم که پاسخنامه رو یه کم با تغییر بنویسیم برای جواب ها. وقتی بچه ها کلاس فهمیدن یکی ديگه از دوستان (فاطمه) رو مامور کردن که بره به یه بهونه ای کتاب معلم رو بگیرن جوابا رو بنویسن همه ساعت 3بعد از ظهر دل گرما رفتن پارک من و زهرا به خیال اینکه اين. همه جوابا رو نوشتن فردا صبح داشتیم حرف میزدیم که دیدم بچه ها اومدن با یه قیافه داغون پرسیدم چی شد. فکر می کنید با چه جوابی رو به رو شدم؟.............. دیدم می گن پاسخنامه رو پیدا نکردن. خداييش قیافه ها شون خیلی دیدنی شده بود.