z

zarnaz

@zarnaz.2002 · ۱۵ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۲۳ رأی)

z
zari.goolii ۷ سال پیش
جوک

دوستی میگفت:
دیروز به دخترم که سه سالشه میگم سریع اسباب بازیهات رو جمع کن الان مهمون میخواد بیاد
خیلی راحت از کنارم رد شد و گفت:
بشین بابا
گفتم از راه روانشناسی وارد ش�
_دختر گلم بدو بیا اسباب بازیهات و جمع کنیم ببینم کی برنده میشه
راست راست نگام کرد و گفت:
خوب معلومه تو برنده میشی
خداییش دهه نودیها دراکولا هستن
هیچی دیگه هر چی تا حالا خونده بودم واسه
تربیت بچه دود شد رفت هوا

z
zari.goolii ۷ سال پیش
جوک

رفتـــم مــشاوره گرفــتم از دکتر " نیلجسـتیژوکستانیفیک"،
کـــه چـــرا هیشــکی لایکـــمون نمیـــکنه؟؟
دکتر "نیلجسیژوکستانیفیک" گفــت: وقــتی اینقــدر تنبلـــن که اســم منو نمـــیخونن ،زهرا جان عـــمرا که ی دونه لایک کنن.
اینا اینجور ملتی هستن

z
zari.goolii ۷ سال پیش
جوک

من تحقیــق کردم میــزانِ محتــرمانه صــدامون کردنِ مامانــا
با کــاری که میخوان بندازن گردنــمون، رابطه‌ی مســتقیم داره:
مامانــم:مامان جان،زهرا
من:جـــان مامان؟؟؟؟
__ی دقیقـــه بیا این جارو برقــی رو بگیر از من کــل خونه رو جاررو کن مامانم :زهرا معلومه کجایی؟
می خواستم پول توجیبیت رو بدم حالا که دو دقیقه دیر کردی بیست تومن جریمت میکنم تا یاد بگیری صدات کردم بدووویی بیای!!!!!!
من:o_O

z
zari.goolii ۷ سال پیش
جوک

امشب عموم میگفت :
ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻥ ﻓﺼﻞ ﮔﺮﻣﺎ، ﺧَﯿِّﺮﯾﻦ برای ﺟﻤﻊﺁﻭﺭﯼ ﭘﻮﻝ و به نیت خرید ﮐﻮﻟﺮ، صندوقی رو آوردن تو مسجد محل و جلوی نمازگزارا می‌گردوندن
ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭ گرفت، ﯾﺪﻭﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ☺️
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﯾﻢ ﺯﺩ ﺭﻭ ﮐﺘﻔﻢ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩ تا ﺑﻨﺪﺍﺯﻡ ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻭق!
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍﺷﻮﻥ ﮐﺮﺩﻡ؛
8 تا تراﻭﻝ 50 ﺗﻮﻣﻨﯽ،
50 ﺗﺎ ﺩﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ،
20-30ﺗﺎ 5 ﺗﻮﻣﻨﯽ...
با خودم گفتم طرف از اون مایه دارهای خیره که نخواست آبروی من بره و خودش هم ریا نکنه، ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺎﺟﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﺑﺎﺷﻪ
ﺣﺎﺟﯽ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ هم ﻗﺒﻮﻝ ﺑﺎﺷﻪ!
شما چقدر بزرگوارین و حتی برای کار خیر هم اینقدر سخاومتمندی! اجرکم عندالله... احسنت
گفتم چطور؟
گفت ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﻨﯽ ﺭﻭ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﯼ، ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺖ این‌ همه پول افتاد رو زمین و وقتی پولاتو بهت دادم همه را خالصانه انداختی تو صندوق خیرات! التماس دعا حاجی! برا من هم دعا کن✋️

z
zari.goolii ۷ سال پیش
جوک

یك خانم و یك آقا كه سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حركت قطارمتوجه شدند كه در این كوپه درجه یك؛ كه تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد كوپه نخواهد شد. ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود. شب كه وقت خواب رسید ؛ خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال كردند. اما مدتی نگذشته بود كه خانم........ از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟ - خواهش میكنم! -من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یك پتوی اضافی بگیرید؟ مرد جواب داد: من یه پیشنهاد دارم! زن : چه پیشنهادی؟ مرد: فقط برای همین امشب، تصور كنیم كه زن و شوهر هستیم. زن ریزخندی كرد و با شیطنت گفت: چه اشكال داره ، موافقم! - قبول؟ - قبول! مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو، برو از مهموندار پتو بگیر. یه لیوان چائی هم برای من بیار. دیگه هم مزاحم من نشو تو روح آدم منحرف :)))))))))))))
اون تسبیح من کجاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

z
zari.goolii ۷ سال پیش
پیام

#عاشقانه_همسر_شهدا????
#مدافع_عشق????
+ناصر؟؟؟
-جانم...
+امشب چقدر خوشگل شدی❤️
خندید...????
صورتش را برگرداند،بلند شد رفت سمت ساکش
-امشب چت شده اکرم؟
راه رفتنش با همیشه فرق داشت حرف که میزد من رو درسٺ یاد اولیڹ باری که خونه حاج آقا دیده بودمش انداخت...
+ناصر؟
-جانم...
+بهم قول میدی رفتی شفاعتمو بکنی؟؟؟????????????
چشم از چشمم برنمیداشت،
گفت اونی ڪه باید شفاعت ڪنه تویی خانومم❤️
-اما اکرم جان،جوڹ ناصر اگه نیومدم دنبال جنازم نگرد ...
سرمو گذاشتم رو پاش هق هق گریه کردم ????
گفتم بس کن ناصر،اینو ازم نخواه بذار یادگاری داشته باشم????
کمے مکث کرد سرمو گرفت بالا
سفیدی چشماش سرخ شده بود????
-میدونسی شهدایی که جنازشون برنمیگرده حضرت زهرا(س)میاد پیش جنازشون(????????)
-دوست داری تو تشییع ناصرت حضرت زهـــــرا باشه یا آدمای دیگه؟؟
بغضمو قورت دادم ...
+قبول ولی یه شرط داره ؛قول بده حوری های بهشتی رو دیدی دست و دلت نلرزه ☹️????
زد زیر خنده گفت:امان از دست تو حوری کیه بابا من اکرممو با دنیا عوض نمیکنم ... ????☹️????
گفتم: آره میدونم ناصر صورتاشونو که ببینے،با اوڹ لباسای حریر دیگی اسم اکرمم یادت نمیاد????☹️
گفت:همشوڹ رو میزنم کنار میگم برید مڹ فقط خانومم اکرمم رو میخوام ????
دیگه نمیتونستم جلو اشڪامو بگیرم...
چشاشو ریز کرد????
وگفت:اکرم،من شهید شدم گریه نکنی...????
قول ندادم گریه کردم وگفتم :
بسـه،????????
مگہ میشه آدم تو یه روز همه کَسش رو از دست بده و گریه نکنه ...????????
دلم میخواست صبح نشه...
دلم میخواست تا ابد کنارش همینطوری بشینم ونگاهش کنم☹️
صبح چایش را که خورد سمیه رابغل کرد وبوسید????
گفتم:میذاری چادر سر کنم باهات بیام دم در؟????
خندید گفت مڹ کہ حریف تو نمیشوم خانوم خونم ..????
ناصر که رفت دلم آشوب شد...????????
توی گوش سمیه گفتم:
مامانی باباناصر رفتـــــــ????ـــا خوب نگاش کن...????????????
#همسر_شهید_ناصر_کاملی

z
zari.goolii ۷ سال پیش
جوک

اول از همه سلام سال نوتون مبارک
تازه عضو شدم ولی خیلی وقته جوکاتون رو میخونم ....
مامان و بابام باهم قهرن,با هم رفتن فرش بخرن بابام زنگ زده خونه می گه زهرا گوشیو می دم به مامانت ازش بپرس این فرشه خوبه؟ گوشیو داده بهش ازش می پرسم مامان این فرشه خوبه؟ :| مامانم می گه نه بزا بقیرم نگاه کنم,باز گوشیو داده به بابام می گم نه بزار بقیرم نگاه کنه :| بابام میگه بهش بگو باشه!
می خواستم با سیم تلفن خودمو خفه کنم! :|
من o_O
مامانم *_*
بابام &_&
فروشنده $_$
فرش @_@