ا

امیر

@amirtotti · ۱۹۱ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۲ رأی)

B
B[R]uTallus ۱۲ سال پیش
پیام

ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻡ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﻘﺎ ﻣﺸﮑﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪﻧﻮ ﻣﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺎ ﺗﯿﺮﯾﭙﺸﻮﻥ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭼﻦ ﺗﺎ ﺷﻮﻧﻪ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﯾﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺟﻤﻌﯿﺖ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺻﻮﺕ ﻗﺮﺁﻥ ﺩﻟﺴﻮﺯ ﯾﻪ ﺑﯿﻨﻮﺍ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﺷﮑﺎ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﺎﮐﺎ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺳﻨﮕﺎ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻧﺎ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ ...
.
!!!ﺳﻼﻣﺘﯽ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ خوب ﮎه ﻧﯿﺴﺘﻢ

B
B[R]uTallus ۱۲ سال پیش
پیام

مرد ميانسالي وارد فروشگاه اتومبيل شد. ب *ام *و آخرين مدلي را ديده و پسنديده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبيل تندروي خود شد و از فروشگاه بيرون آمد.
قدري راند و از شتاب اتومبيل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدري بر سرعت اتومبيل افزود. کروکي اتومبيل را پايين داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بيشتري ببرد. چند شاخ مو بر بالاي سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به اين سوي و آن سوي مي*رفت. پاي را بر پدال گاز فشرد و اتومبيل گويي پرنده*اي بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کيلومتر در ساعت رسيد.
مرد به اوج هيجان رسيده بود. نگاهي به آينه انداخت. ديد اتومبيل پليس به سرعت در پي او مي*آيد و چراغ گردانش را روشن کرده و صداي آژيرش را نيز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکي مردد ماند که از سرعت بکاهد يا فرار را بر قرار ترجيح دهد.
لختي انديشيد. سپس براي آن که قدرت و سرعت اتومبيلش را بيازمايد يا به رخ پليس بکشد. بر سرعتش افزود. به 180 رسيد و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسيد. اتومبيل پليس از نظر پنهان شد و او دانست که پليس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت: "مرا چه مي*شود که در اين سن و سال با اين سرعت مي‎رانم؟ باشد که بايستم تا او بيايد و بدانم چه مي*خواهد."
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ايستاد تا پليس برسد. اتومبيل پليس آمد و پشت سرش توقف کرد...
افسر پليس به سوي او آمد، نگاهي به ساعتش انداخت و گفت: "ده دقيقه ديگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم براي تعطيلات چند روزي به مرخصي بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه ديده بودم و نه شنيده بودم. خصوصا اينكه به هشدار من توجهي نكردي و وقتي منو پشت سرت ديدي سرعتت رو بيشتر و بيشتر كرده و از دست پليس فرار كردي. تنها اگر دليلي قانع*کننده داشته باشي که چرا به اين سرعت مي*راندي، مي*گذارم بروي."
مرد ميانسال نگاهي به افسر کرد و گفت: "مي*دوني، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با يک افسر پليس فرار کرد. وقتي شما رو آژير كشان پشت سرم ديدم تصور کردم داري اونو برمي*گردوني!"
افسر خنديد و گفت: "روز خوبي داشته باشيد، آقا!" و برگشته سوار اتومبيلش شد و رفت.

B
B[R]uTallus ۱۲ سال پیش
پیام

با اصرار از شوهرش می*خواهد که طلاقش دهد. شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی* خوبی* داریم. از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می*پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می*کشد شرح شروط را. تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می*باید ببخشی. زن با کمال میل می*پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم. لیکن تنها به یک سوالم جواب بده. زن می*پذیرد. “چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی* و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی*. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: طاقت شنیدن داری؟ مرد با آرامی گفت: آری. زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی* واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست. زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت. وقتی* به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامه*ای در کیفش بود. با تعجب بازش کرد. خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ”فکر می*کردم احمق باشی* ولی* نه اینقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود. شمارهٔ همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی. پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد. صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت: باور نکردی؟ گفتم فکر نمی کردم اینقدر احمق باشی*. این روزها می توان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه*های سنگینشان نجات یابند!

B
B[R]uTallus ۱۲ سال پیش
پیام

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند.دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند.چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوهای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد.اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد آن مرد، یک کشتی که در قسمت او و در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت
جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.
با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید :“چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟”
مرد اول پاسخ داد:” نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم ، دعا های او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست “آن صدا سرزنش کنان ادامه داد :“تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کرد�
وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی”
مرد پرسید:” به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟ ”
“او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود ."
ای کاش همه انسان ها اینجوری بودن.(یعنی مثل مرد دوم)

B
B[R]uTallus ۱۲ سال پیش
جوک

به بچه ها میگم پاشیم بریم شمال هرکی از یه طرف خودشو چس میکنه من که نمیامو حال نمیده این صحبتا
منو علی و احمد پاشدیم 3تایی رفتیم رسیدیم اونجا جا گرفتیم حالا کل بچه زنگ و اس که چرا به ما نگفتیدو 3 نفر رفتیم شمال 9 نفر برگشتیم
من به کی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

B
B[R]uTallus ۱۲ سال پیش
جوک

دوران دبیرستان یخورده شیطون بودم.
یروز ساعت ۶:۳۰ صبح مثل دیونه ها پاشدم رفتم دم مدرسه یه
تیکه چوب کردم تو قفل مدرسه.
آخه ساعت اول امتحان ریاضی داشتیم.
جونم براتون بگه که تا ساعت ۱۰نرفتیم مدرسه.خیلی حال داد.
اینجوری نیگام نکنید معذب میشم

B
B[R]uTallus ۱۲ سال پیش
جوک

عاقبت دختر بازی در پارک
تو پارک یه دختر خوشگل یه کم اونورتر رو نیمکت نشسته بود
منم همش حواسم به اون بود, تا نگاش به من میوفتاد روشو بر می گردوند
دیدم اصلا محل نمیده بی خیال شده بودم و رومو برگردوندم, بعد چند دقیقه برگشتم دیدم نیست ولی کیفش رو نیمکت جا مونده, من گفتم دیگه چنین فرصتی برای مخ زدن گیر نمیاد، پا شدم ورداشتم کیفشو اینور و انور دوییدم ببینم کجا رفته , یهو دیدم ۱۰ تا مامور دورمو گرفتم میگن
” بخواب زمین, اینجا محاصره است , هیجا نمی تونی بری”
یکشون اومد طرفم میگه بچه کجاست ؟ به نفع خودته همکاری کنی
بعد کلی داد بیداد فهمیدم دختره با آدم رباها قرار داشته, کیف پر از پول و گذاشته رو نیمکت اونا بیان وردارن .

B
B[R]uTallus ۱۲ سال پیش
جوک

صُب داشتم میرفتم جایی رادیو تاکسیه روشن بود!!!
تو رادیو پرسید که :شما برای حفظ امنیت توی فضای مجازی چیکار می*کنید؟
یه پسره زنگ زد گفت :من توی فضای مجازی سعی می*کنم اصلا به اینترنت وصل
نش�
خوش بحالتون یه سریاتون عقل ندارین راحت زندگی میکنین
والاا
کی پاسخگو ؟

B
B[R]uTallus ۱۲ سال پیش
جوک

يكي از فانتزيام اينه كه يه اسب داشته باشم بعد با خانواده بريم كنار دريا من اسب سواري كنم دريا طوفاني بشه يه موج بزرگ بزنه منو اسبم ببره
بعد بابام از دور ببينم داره مياد طرفم و اسب رو نجاتش ميده و من توو افق غرق ميشم. مخاطب خاصم نداشته باشم كه بياد نجاتم بده فردا صبحش مامانم به بابام بگه كو پسرمون؟!!!!!
بابام:حتما بازم پاي كامپيوتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامانم:شايدم با دوستاش رفته بيرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يعني فك كن نبودنم چقد احساس ميشه؟؟؟؟؟؟

B
B[R]uTallus ۱۳ سال پیش
پیام

سال1360
پسر : سلام آبجی حال شما خوبه
دخدر: علیک سلام برادر به مرحمت شما خوب�
سال1370
پسر: سلام مریم خانوم خوبی شما
دخدر: سلام رامین جان ممنون شما چطوری
سال1380
پسر: سلام خانومی خوبی
دخدر: ممنونم عزیزم تو خوبی عشق�
سال1385:
پسر:سلام یانگوم من :))
دخدر:س عسیسم مرسی ممنونم عقش�
سال 1390
پسر: سلام خوشکلم کوشی نیستی نکنه خوردی به پیسی خخخخ
دخدر:چطول متولی عجقم نیتی من دتنگت�
سال1391
پسر: سلام موستانگ من :))
دخدر:س چطولی عجقم قمقملی قابولی دیده منو دود ندالی بقولم :))
سال1394
پسر:سلام عشق�
دخدر: هنتقن تخهرتهخ هعترهتث خحنحخر
سال 1396
پسر: سلام عشق�
دخدر:中航网群. 中国航空集团公司, 中国航空(集团) ... 公司, 中国航
سال1400
پسر: در حال شلیک آر پی جی
دخدر:การรถไฟแห่งประเทศไทย f بونگ(منفجر شد) D:
ببخشید طولانی شد

B
B[R]uTallus ۱۳ سال پیش
جوک

ظهر از سره کار اومدم خونه بابام بهم گفت ببینم میتونی ساعت خونه باشی اصلا ساعت تو خونه دیدی
منم تریپ برداشتم باشه حله این صحبتا
ساعت 5.30 رفتم پارک پیش بچه ها یکم صحبت کردیم ساعت 7 پاشدیم رفتیم باشگاه تمرینمو کردم اومدم بیرون ساعت 9.30 بود
گفتم یه کم پارک میشینم بعدش پا میشم میرم خونه 2.3 دقیقه نشستم رفیقم علی حالش بد شد گلاب به روتون حالت تگری داشت منم وایسادم حال این ردیف شه بعدش پاشه برم هرچی زمان میگذشت این حالش بدتر میشد دل درد اضافه بهش دیگه نگران شدیم بردیمش بیمارستان زنگ زدیم که باباش بیاد حالا تا باباش بیاد کلی عکس و اندوسکپی شستشو معده از این مزخرفات تا باباش رسید خرش معلوم شد سیر فاسد با عسل خورده بعدشم خربزه کوفت کرده
حالش بهتر شد ما رفتیم خونه ساعت 1.30 بابام نشسته تا من بیام خیلی ساکت در خونه رو باز کردم میبینم همه بیدارن این جوری O-o زل زدن به من دمش گرم بابام هیچی بهم نگفت فقط سوئیچ موتورو ازم گرفت مامانممشام که امروزم برام ناهار نذاشته
شانسه من دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

B
B[R]uTallus ۱۳ سال پیش
جوک

صبح یکم دیر رفتم سره کار همکارم(خانومه) زودتر از من رسیده پشت در مونده بود رفتیم بالا در باز کردم رفتم چراغ روشن کردم یهو چشم خورد به 3تا سوسک یه جیغ بد زدم که برای صدام غیر طبیعی بود رفتم رو صندلیا وایسادم(مدیونی اگه فکر کنی میترسم) حالا همکارم کتونی شو دراورده 2تاشونو کشت دنبال یکیشونم رفت تو WC صدای تق تق برخورد صدای کتونی و در و موزائیک میاد اخرشم یه صدای اخیش اومد که اینم کشتم حالا اومده میگه از قدت خجالت بکش اینا تموم شد صاحب کارم اومد اونقدر تیکه یهم انداختن که مجبور شدم مرخصی بگیرم برم خونه

B
B[R]uTallus ۱۳ سال پیش
جوک

یه شب دیر رفتم خونه دیدم همه بیدارن دارن شام میخورن (ساعت 12)
من:اوه اوه چه عجب یه شب منتظر من موندید شامو با هم بخوریم
مامانم : کی منتظر تو میمونه همین الان از بیرون اومدیم
من : خوبه حالا شام پیش هم میخوریم
مامانم : کوفت بخوری شام تموم شد اینجا مگه هتله هر ساعتی که دوست داری میای شامم میخوای
برو بگیر بکپ
من :منو که بیرون نمیبرید لااقل شام بخورم
مامانم :شام تموم شد هناق بخور
یعنی عشق سر ریز میشه ها

B
B[R]uTallus ۱۳ سال پیش
جوک

مرئ واقعی
یکی از دوستای خونوادگیمون و خانمش میخواستن از هم جدا شن،
یه روز تو یه مهمونی ازش پرسیدم خانومت چه مشکلی داره که میخوای طلاقش بدی؟!
گفت : یه مرد هیچوقت عیبِ زنشو به کسی نمیگه ...
بعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ازدواج کرد.
یه روز ازش پرسیدم خب حالا بگو چرا طلاقش دادی؟
گفت: یه مرد هیچوقت پشت سر زنِ مردم حرف نمیزنه ..!

B
B[R]uTallus ۱۳ سال پیش
جوک

میگن مهمون حبیب خداست
دیشب از شهرستان مهمون اومده برامون من یکم دیر رفتم رفتم تو اتاقم شام کوفت میکردم شامم تموم شد اومدم بیرون دیدم مامانم اتاقمو داده به مهمونا منم بدبختم باید رو مبل بخواب�
انصافا اینا حبیب خدان یا غاصب اتاق من ؟
کمر درد گرفتم از دیشب