یه شب دیر رفتم خونه دیدم همه بیدارن دارن شام میخورن (ساعت 12)
من:اوه اوه چه عجب یه شب منتظر من موندید شامو با هم بخوریم
مامانم : کی منتظر تو میمونه همین الان از بیرون اومدیم
من : خوبه حالا شام پیش هم میخوریم
مامانم : کوفت بخوری شام تموم شد اینجا مگه هتله هر ساعتی که دوست داری میای شامم میخوای
برو بگیر بکپ
من :منو که بیرون نمیبرید لااقل شام بخورم
مامانم :شام تموم شد هناق بخور
یعنی عشق سر ریز میشه ها