حال عجيبي دارد اين روزهاي من...
گير كرده ام...
بين ساعتي كه نمي گذرد
و عمري كه به سرعت مي گذرد......
@شبانه · ۵۷۲ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۷۵۳ رأی)
حال عجيبي دارد اين روزهاي من...
گير كرده ام...
بين ساعتي كه نمي گذرد
و عمري كه به سرعت مي گذرد......
عاشقانه هاي�
به درد جرز ديوار هم نمي خورند
ديگر....
وقتي تو نيستي........
آزرده دل از كوي تو رفتيم و نگفتي...
كي بود؟
كجا رفت؟
چرا بود و چرا نيست.......؟
ديشب كه عكست را ديدم حرفي براي گفتن نداشت...
يا با من حرفي نداشت...نمي دانم...
من كه باز در آغوشش گرفتم.....
نكند دست كسي,دست تو را لمس كند...
كاش اين دلهره اينقدر دل آزار نبود....
همه یک روز
به گذشته بر می گردی�
و برای کسانی که دوستمان داشتند
و ما رهایشان کردی�
سخت خواهیم گریست...
میثم زردشتیان
كسي هم اسم تو هرجا كه باشه...
مث پروانه ها بي تاب ميشم...
گاهي در نبود تنها يك نفر...
گويي جهـــان به تمامي خالي ست...
انسانها را با ظاهرشان قضاوت نكنيد
ممكن است
يك قلب ثروتمند
در زير يك كت كهنه پنهان شده باشد...
درون ادم ها را در زمان عصبانيت بشناس!
حرفهايي كه آدمها در زمان عصبانيت به شما مي زنند
واقعي ترين نظر آنها به شماست...
دلم يك اتفاق تازه مي خواهد
نه مثل عشق و دل دادن
نه در دام غم افتادن
دگر اينها گذشت از ما...
شبيه شوق يك كودك
كه كفش نو به پا دارد
و گويي كل دنيا را
در آن لحظه به زير كفش ها دارد
دلم يك شور بي اندازه مي خواهد......
گر طبيبانه بيايي به سر بالين�
به دو عالم ندهم لذت بيماري را...
روبرويم نصف رويت را بپوشان بعد از اين
ماه كامل مي كند ديوانه را ديوانه تر...
من ابـــر شدم...
گفته بودي كه خورشيدي....
يادت هست....؟!
تا زيباتر بتابي
چقـــدر گريستم.......
كاش غير از من و تو
هيچ كـــس باخبر از ما نشود...
نوبت بازي ما باشد و ديگر هرگز
نوبت بازي دنيا نشود...
اي عشق تو را دارم و داراي جهانم...
همواره تويي...هرچه تو گويي و تو خواهي....
دلم يك باغ مي خواهـــد كه در يك عصر پاييزي....
ببينم از غزل در استكانم چاي مي ريـــزي...
رنجورم و با تاب و توانـــي كه ندارم...
دلتنگ توام...اي تـــو هماني كه ندارم...
صبح بی تو ...
بی تو که صبح نمی شود !!
همان امتداد شب است
کمی کمرنگ تر
بگذار هر چه بدي هست در اين خاک بماند؛
من و تو رهگذر کوچه ي عشقيم؛
و همين بس که تو را دوست بدارم؛
نکند خسته شوي يا که ببازي!
من کنار تو نشست�
که تو بر عشق بنازي
کمکت خواهم کرد؛
که به شکرانه ي اين عشق؛
تو يک کلبه بسازي
که در آن بوي خدا هست
و اين حس
سر آغاز قشنگي ست
که آغاز شود بودن و بي عشق نماندن...
به من آهسته بگو:
هستي و هستم...