جان ما و جان آن چشماي تو
بوسه ميخواهم از آن لبهاي تو
بوسه ميخواهم كه باشم تا سحر
غرق در افكار و در رؤياي تو...!
@شبانه · ۵۷۲ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۷۵۳ رأی)
جان ما و جان آن چشماي تو
بوسه ميخواهم از آن لبهاي تو
بوسه ميخواهم كه باشم تا سحر
غرق در افكار و در رؤياي تو...!
نوازش می کنم زلف شبت را
به حرف آور لبان پر تبت را
بگو اول کدامش را ببوس�
لبت را يا لبت را يا لبت را؟!
عليرضا حاجی
هـــزار درد مرا بعد تـــو بغل كرده ست...
هنـــوز در عجبم" مـــن چرا نمي ميرم"....؟
يا چشـــم بپوش از مـــن و از خويـــش برانم....
يا تنگ در آغـــوش بگيـــرم كه بميـــرم...
فاضل نظـــري
احساس مي كنم...
هميشه...
كسي كه نيست...
كسي كه هست را...
از پاي در مي آورد...
دلم شاعـــر
دلم عاشـــق
دلم رسواي عالـــم شد...
دلش سنگ و
دلش سنگ و
دلش از سنـــگ بدتر شد...
جايي كه عقلت تونست جلوي احساست رو بــگيره
يعنـــي دل ديگه خسته شده...
پيراهنـــي از تار وفـــا دوخته بودم...
چـــون تاب جفاي تو نياورد كفـــن شد...
طالب عاملـــي
و مـــن همه ي جهـــان را
در پيراهـــن گرم تو خلاصـــه مي كنم...
احمـــد شاملو
تو گفتی:« من به غیر از دیگرانم چُـــنینم در وفاداری، چنـانـــم. »
تو غیر از دیگران بودی که امروز نه میدانی، نه میپرسی نشانم!
باید « تو» بگویی شبت آرام عزیز�
تا با نفس گــــرم تـــــــو آرام بگیر�
یک لحظه اگر تلخ شود طعمِ نگاهت
بر کرده و ناکرده ی خود عذر پذیر�
معشوق ِ جفا پیشه ی بی رحم ِ دل آزار !
زانو زدنم پیش تو بس نیست؟ بمیرم...!؟
تو زلیخایی و من ،
یوسفِ آشفته سرم .
دوست دارم که خودم ...
پیرهنت را بدرم !
تو هر اندازه که بگریزی و ...
پرهیز کنی،
من همان قدر به آغوش تو ...
مشتاق ترم!
چشم بیمار تو شد باعث بیماری ما...
به مسیحا نرسد فکر پرستاری ما..!!
دوش در خواب لب نوش تو را بوسیدم..
خواب ما به بُود از عالم بیداری ما...
سيري ز ديدن تـــو ندارد نگـــاه من...
چـــون قحـــط ديده اي كه به نعمت رسيـــده ست...
فقـــط براي تو ساكتم...
نه اينكه فراموشت كرده باشـــم....
صبـــر كرده ام ببين�
تـــو هم دلتنگـــم مـــي شوي...؟
گفتـــه بودم به كســـي عشق نخـــواهم ورزيـــد....
آمـــدي و همه ي فرضيـــه ها بر هم ريخت
مـــن خميري خـــام...
آغوشت,تنـــوري داغ...
ولي افســـوس....
نانـــوا همچنـــان خواب است...
فراقـــت كاش هر د�
كار بر مـــن سخت تر گيـــرد...
كه تا هـــر دم مـــرا بينـــد
دل از مهـــر تو بر گيـــرد....
راهـــب اصفهانـــي
نا شنوا باش...
وقتـــي همه از محال بودن آروهايت سخن مي گوينـــد...
بي تو آوارم و بر خويـــش فرو ريخته ام...
اي همه سقف و ستـــون و همه آبادي مـــن....
حسين منـــزوي