م

مریم

@شیر کاکائو · ۹۲ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۱۶ رأی)

م
مریمی ۷ سال پیش
جوک

یه بار واسم خواستگار امده بود منم بیرون بودم نمی‌دونستم درو که باز کردم بلند بلند آهنگ زندگی با تو معین و میخونم بعد که داشتم کفشامو در میاوردم بلند داد زدم کسی نیست نفستون امده دیدم دوتا زن چادری صورتشونو پوشوندن مثل پلنگی که به زانوشون تیر زده باشن دارن از خونه فرار می‌کنند بعد مامانم گفت خواستگار بودن فرداشم زنگ زدیم گفتن ما اصلا پسر نداریم از اون روز به بعد بختم باز نمیشه نمی‌دونم شاید اونا نفرین کردن^-^

م
مریمی ۷ سال پیش
پیام

یه موقع هایی دلت از خدا به خاطر اتفاقات تلخ زندگی میگیره زار میزنی التماس می‌کنی ناشکری می‌کنی ناامید میشی باهاش قهر می‌کنی بعد یه مدت که میگذره یهو به خودت میایی میبینی همون اتفاق تلخه ادامش برات تبدیل به شیرینی شده یا اون اتفاقی که میخواست به بدترین شکل تموم بشه دیگه اون بدی نیست و دوباره ته دلت خوشحال میشی میخندی خجالت میکشی به خاطر تموم بی معرفتیت

م
مریمی ۷ سال پیش
جوک

رفته بودیم خونه مامان بزرگم همه جمع شده بودیم تیم محبوب همه (تیراختور)فوتبال داشت خونه اصلا مثل سوریه بهم ریخته بود یکی بلند بلند آیت الکرسی میخوند یکی فحش میداد اون یکی تخمه با چای میخورد یکی جلو تلویزیون مثل بازیکنا شوت میزد که یهو بابا بزرگم خیلی ریلکس امد زد شبکه چهار گفت می‌خوام راز بگا ببینم چند نفر خودشونو با تیر زدن بقیم از اون روز به بعد به جا ی فوتبال کبدی میبینن