بشدی و
دل ببردی و
به دست
غم سپردی
شب و روز
در خیالی و
ندانمت کجایی!
@abedi1371 · ۱۸۷ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۴۰ رأی)
بشدی و
دل ببردی و
به دست
غم سپردی
شب و روز
در خیالی و
ندانمت کجایی!
ای زندگی
تن و توانم همه تو
جانی و دلی
ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی
از آنی همه من
من نيست شدم در تو
از آنم همه تو ...
همه شب سجده برآر�
که بیایی تو به خواب�
و در آن خواب بمیرم
که تو آیی و بمانی
.
چه نویسم که قلم
شرم کند از دل ریش ا�
بنویسم ولی افسوس
نخوانی که نخوانی!
بس خرامان میروی افتاد شهری
از نفس ...
باد بر گیسوی تو افتاد
شهر
آشوب شد ...
تو كنارم باشی
من عميق تر
نفس ميكش�
كه تمام عطرت
سهم من باشد ...
از حاصلضرب من و تو
عشق بپا شد
از خاطره ام
عشق تو
منها شدنی نیست ...
اگر تو نبودی عشق نبود
همین طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبودی
زمین یک زیر سیگاری گلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی حوصلگی ها
اگر تو نبودی
من کاملاً بیکار بود�
هیچ کاری در این دنیا ندار�
جز دوست داشتن تو ...
مرا که
مست تو ام ،
این خمار
خواهد کشت ...
تمام دنیا
محله ی کوچکی ست
که تو در آن متولد می شوی
و من
میان بازیِ بچه های محله
به عشق تو
پیر می شوم ...
گفتی که به وصلم برسی زود،
مخور غ�
آری، برسم ،
گر ز غمت
زنده بمانم !
تعداد
صورت مسأله را تغيير نمی دهد
حدس بزن
چند بار گفته ايم و شنيده نشده ايم
چند بار شنيده ايم و
باورمان نشده است
چند بار ؟
پدرم می گفت :
پدر بزرگ ات ، دوستت دارم را
يک بار هم به زبان نياورد
مادر بزرگ ات اما
يک قرن با او عاشقی کرد ...
تو لیلی نیستی
من اما
مجنون حرف هات می شو�
دیوانه ی دست هات
مبهوت خنده هات
گل قشنگ�
شیرین نیستی
ولی من
صخره های شب را
آنقدر می تراش�
تا خورشیدم طلوع کند
و تو
در آغوشم بخندی ...
من ﺍﺯ ﻋﻬﺪ ﺁﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯِ ﻋﺎﻟﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﭼﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ
ﺳﺮﻭﺩﯾﻢ ﻧﻢ ﻧﻢ: ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﺧﻄﯽ، ﻧﻪ ﺧﺎﻟﯽ، ﻧﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺧﯿﺎﻟﯽ!
ﻣﻦ ﺍﯼ ﺣﺲ ﻣﺒﻬﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺳﻼﻣﯽ صمیمی ﺗﺮ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻧﺪﯾﺪﻡ
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻏﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ…
ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﺻﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺳﻨﮓ ﺧﯿﺰﺩ
ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺟﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﺩﻫﺎﻥ ﺷﺪ ﻫﻢ ﺁﻭﺍﺯ ﺑﺎ ﻣﺎ:
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ …
یاد تو
پرچم صلحيست
ميان شورش اين همه فکر ...
من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی ؟
پنجرهی اتاقم را باز میکنم و فریاد میزنم:
تنهاییات برای من ...
غصههایت برای من ...
همه بغضها و اشکهایت برای من ...
بخند برایم بخند ...
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خندههایت را ...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم...
چشم وا کردم و دیدم که خدایم "تو شدی"
دفتر پر غزل خاطره هایم "تو شدی"
در سرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق
شادم از اینکه همه حال و هوایم "تو شدی"
ماه من!
نشانی قلبت را هرگز از یاد نبرده ا�
فرسنگ ها هم که دور باشی
هوایت که به سرم بزند
می نشانمت کنار رویا های�
دست های دلواپسم را
قفل می کنم به بودنت ...
"تو"
همان جان منی
که گاهی می رسی به لبهایم ...
بر ما ببار که سال هاست
کویر سینه هامان،
تشنه باریدن زلال توست ...
"اللهم عجل لولیک الفرج"
من روز خويش را با آفتاب روی تو
کز مشرق خيال دميده است
آغاز مي کن�
من با تو می نويسم و می خوان�
من با تو راه می روم و حرف می زن�
وز شوق اين محال
که دستم به دست توست
من جای راه رفتن
پرواز می کنم ...
دوستت دارم ...
حتی اگر قرار باشد
شبی بی چراغ، در حسرت یافتنت
تمام پس کوچه ها را
زیر باران، قدم بزنم...