"عشق" همین است
تنت میرود...
و دلَت جایی میانِ
دستهایِ کسی تا ابد جا میمانَد....
@Parastoo dar ghafas · ۶۳ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۶ رأی)
"عشق" همین است
تنت میرود...
و دلَت جایی میانِ
دستهایِ کسی تا ابد جا میمانَد....
این روز ها،
مدام باران می بارد..............
داغ بوسه ات بر لبم سرد شد;
اما.....................
داغ رفتنت بر دلم،
با هیچ زمستانی،
سرد نمی شود !.............
چه نسبت عجیبی دارند
دستان < تو >
با درد...............
که از لحظۀ گرفتنشان
سرم درد می کند
برای < تو >......!
تصویر < تو >
در چشمانم جا مانده ............
برگرد و آن را بردار...........
این انصاف نیست...........
< تو >
رفته ای............
و من در همه جا
< تو >
را ببینم........
برای کفشی، که همیشه پایت را می زند
فرقی نمی کند،
تو راهت را درست رفته باشی یا اشتباه ...........
هر مسیری را با او همسفر شوی
باز هم، دست آخر،
به تاول های پایت می رسی ..........
کفشی که همیشه پایت را می زند،
آدمی که همیشه آزارت می دهد!...............
هیچ وقت نخواهد فهمید
تو چه دردی را تحمل کردی
تا با او همقدم باشی!!!
این روزها،
حس می کنم جایی را تنگ کرده ام!
جایی در قلب
< تو >
برای آمدن دیگری........
برای من همین
< تو >
کافیست .................
برای
< تو >
چند او ؟!؟!؟!..........
قرار من باش
تا در مدار < تو > باشم،
.................
.................
چه قرار و مداری بهتر از این !؟
می توان پر کرد.......................
فاصله های طولانی را،
با یک پیام ساده و کوتاه،
کافیست ;
بنویسی ..................
....................
هنوزم دوستت دارم
و
< تو >
نقره داغ بوسه های منی;
هیچ وقت ،
گم نمی شوی ......................
چیزی از عشق های ناب می دانی؟
بدون بوسه،
و هیچ چیز اضافه دیگری،
خیلی ناب و خالص .
به همین خاطره که خیلی بزرگن،
احساسات بیان نشده هیچ وقت ،
فراموش نمی شن...........
می آیی،
در < وا > میشود
میروی،
در < بسته > می شود
می بینی !!!
حتی در هم < وابسته > می شود............................
بند دل من،
به لبخند های
< تو >
بند است ....................
برای دوست داشتنت ، اما،
لبخند هایت را نه .....................
دلت را لازم دارم!
بعد از این همه سال ، باز ه�
< تو >
را دیدم و قلبم لرزید،
حس غمگینی بود!
حس لیوان ترک خورده،
که پر می شود از ،
چایی داغ......................................
نمی دانم چرا،
این عقل یقۀ دلم را رها نمی کند!
مگر تقصیر من است؟
که < تو >
را با دلم می خواهم و
با عقلم جور در نمی آیی !!!
آب از سرم گذشته،
فریاد میزنم:
( دوستت دارم )
و < تو >
آرام و خونسرد،
به ترکیدن حباب ها
میخندی !!!........................
درونم،
کودکی را گم کرده .................
با شنلی قرمز،
که یک سبد محبت و چند دانه سیب
به دیدار مادر بزرگ می رفت،
کودکی،
که از هیچ گرگی
نمی ترسید!............................
میدونی چرا باختی؟؟؟!
چون وقتی خواستی،
که من ببازم، یادت رفت................
که من ،
یارت بودم، نه حریفت !!!...........................
آمدی ،
ماندی،
رفتی........................
درست مثل رعد و برق،
که تا بخواهی از زیبایی اش لذت ببری،
خانه ات را سوخته باشد!
گر < تو > را ،
با ما،
تعلق نیست،
ما را ، شوق هست ................
ور < تو > را،
بی ما،
صبوری هست،
ما را تاب نیست...........................