ز

زینب

@zbazargan · ۱۳ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۱ رأی)

b
banoy agamon;) ۹ سال پیش
پیام

با توام ای رفته از دست...
هرکجا باشم غمت هست...
هفته ی پیش مادربزرگم درست نیم ساعت بعد از برگشتش از کربلا مرحوم شد؛
جدا ازین که دلم برا قربون صدقه هاش تنگ شده حسابی یه چیزی داره بدجوری اتیشم میزنه؛ اخرین بار که رفته بودیم خونشون هی اصرار کرد که شام بمونین ؛ منم به خاطر کارایی که داشتم هی اصرار کردم که بریم خونه و بعدا میایم شام میمونیم؛ ولی هیچوقت نشد که بریم و شام پیشش باشیم؛
اره رسیدم به اینکه یوقتایی زود دیر میشه؛
یه صلوات برا شادی روحش میخوام ازتون؛

b
banoy agamon;) ۹ سال پیش
پیام

عاشقانه ای برای مادرم...
مامان جونم عاشق اون لحظه اییم که سجادتو پهن میکنی و اماده ی نماز خوندنی... نمیدونی اون لحظه چقدر دلم پر میکشه برای بغل کردنت.... دیوونه ی لحظه هاییم که اشتها ندارم ولی میگی باید بزور غذا بخوری... عاشق لحظه هاییم که سر سفره نمکدونو قایم میکنی چون ضرر داره... فدای همه ی مهربونیاتم و شیفته ی لحظاتی که ازم تعریف میکنی...
روز به روز بیشتر عاشقت میشم مادرم...

b
banoy agamon;) ۹ سال پیش
پیام

پدربزرگم بعده ۵۵ سال زندگی هنوزم میره صبحه زود نون سنگک میخره و صبحونه رو اماده میکنه تا مادربزرگم بیدار بشه؛ هنوزم وقتی مادربزرگم میخواد بره دکتر همراهش میره؛
و اسم اینارو میذارم عشق
و هیچکس به اندازه من نمیدونه که پدربزرگم عاشقتره... راستش سهم عشق مرد بیشتر که باشه خوشبحال خانومش...

b
banoy agamon;) ۹ سال پیش
جوک

اقا یه روزی دوست خواهرم خواهر
کوچیکترشو (که ۶سالشه) اورد خونمون که ما نگهش داریم خودش بیرون کار داشت؛ حالا بگذریم که لاکای خوشگل منو غارت کرد و مدادرنگیای بیچارمو کن فیکون کرد،خواهرم بردش پارک؛ بعد اینکه برگشتن مامانم گفت شیوا جان چطور بود خوش گذشت؟؟
شیواجانم:) گفت بد نبود پدر خاله سارارو (خواهرم)دراورد�
سارا-_-
بابامo:
مامانم :)
من:))))))))))
شیواجان :-P

b
banoy agamon;) ۱۰ سال پیش
پیام

این روزها حتی وقتی نفس میکشی
دنبال میکنم رد نفسهایت را ک مبادا ب کسی بخورند
الا من...
همین است...
زنها عاشق ک میشوند ،فارغ میشوند از
چشم؛ گوش و عقل...
و حالا دوست داشتنت زنی دیکتاتور ساخته از
"من"
ک فکر میکنم تمام
"تو"
باید سهم من باشد و بس...

b
banoy agamon;) ۱۰ سال پیش
جوک

اقا من ی سری حالم خیلی خراب بود؛ منظور حال رو حیه هااااا...
رفته بودم پاساژ؛ میخاسم برم طبقه بالا؛ رفته بودم جلو پله برقی اون سمتی ک میان پایین منم هی هی میخواستم برم بالا؛ هی میدیدم نمیشه؛ اخر سر دوستم ک با برادرش اونجا بودن اومد سمتم متو کشید کنار؛ خلاصه تازه فهمیدم قضیه چیه؛ اون لحظه فقط پله برقیو گاز میزدم از شدت خنده؛