تو بشو فرمانده ام ؛ بانو ! سپاهت می شو�
من فدای یک نخ از چادر سیاهت می شوم
@خانوم دکتررر · ۱۵ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۲۵ رأی)
تو بشو فرمانده ام ؛ بانو ! سپاهت می شو�
من فدای یک نخ از چادر سیاهت می شوم
میدونی من دوست دارم من عاشقتم میمیرم برات میبوسمت . . . چند تا میم داره ؟
یاد آن شاعر دلداده بخیر
که دمادم میگفت …
خبر آمد خبری در راه است…
سرخوش آن دل که از آن آگاه است…
ولی ای کاش خبر می آمد
که خدا میخواهد
پرده از غیبت مهدی زمان بر دارد
پرده از روزنه ی عشق و امید…
پرده از راز نهان بردارد
کاش روزی خبر آید که تسلای دل خلق خدا
از فراسوی افق می آید
مهدی،آن یوسف گم گشته ی زهرا و علی…
از شب هجر به کنعان دلم می آید…
“اللهم عجل لولیک الفرج”
براي تو مينويسم
و ميروم
و پشت خواهم كرد
به تمامي تپش هاي اين دقايق.
دل خواهم كند.
بي تو خواهم زيست
گوش خواهم سپرد
فرياد خواهم شد
مهربان نخواهم بود
دل نخواهم سپرد
ارام تركه شدم
بي تو خواهم مرد........
این چندمین تولد توست؟
و چندمین انبساط مجدد کائنات؟
این چندمین بارخلقت است؟
و چندمین انفجار سکوت؟
چندمین لبخند آفرینش؟
خورشید را چندمین بار است که میبینی؟
و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟
و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟
چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟
چندمین دم!؟
چندمین آن!؟
آه که تو چقدر خوشبختی!
و جهان چه پرغوغاست
که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد . . .
"تولدت مبــــــــــــــــــــــــارکــــ خواهر عزیـــــــ ـــــــزم..."
دختر کوچولو به مهمان گفت
" میخوای عروسکامو بیارم ببینی ؟!
مهمان با مهربانی جواب داد
بله حتما
دخترک دوید و همه ی عروسک ها را آورد
بعضی از اونا واقعا با نمک بودن
ولی در بین اونا یک عروسک خیلی قشنگ دیگه هم بود
مهمان از دخترک پرسيد
کدومشونو بیشتر از همه دوست داری ... ؟!
و پیش خودش فکر کرد حتما اونی که از همه قشنگ تره ...!!!!
اما خیلی تعجب کرد
وقتی دید دخترک به عروسک تکه پاره ای ک یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت :
" اینو "
مهمان با کنجکاوی پرسيد
اینکه زیاد خوشکل نیست ؟!!
دخترک جواب داد
آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه
اونوقت دلش می شکنه !!
مهربونی یعنی این
این داستان واقعیستتتتتتتتت کاملاااااااااا
خونه عموم اینا رو دزد زده هرچی داشتن برده طلا وسند وچک و.......
بعد زن عموم میگه خوب شد خونه نبودیما میترسیدیم!!!!!
اخه زن حسابی اگه خونه بودی که دزد نمیزد خونتونو...
وقتی یک پسربچه عاشق می شود ...!!!
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم وقتی که فقط ده سال داشتم ...!!!
عاشق یک دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده
سال از خودم بزرگ تر بود . اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد
تا پیانو یاد بگیره . از قضا زنگ خونه ی پیرزن خراب بود و معشوقه ی
دوران کودکی من ، زنگ خونه ما رو می زد .
منم هر روز با یه دست لباس اتوکشیده می رفتم پایین و در رو واسش
باز می کردم . اونم می گفت:ممنون عزیزم . لعنتی !!! چقدر تو دل برو
می گفت عزیزم !!!
پیرزن همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ " دریاچه قو " چایکوفسکی
رو بهش یاد میداد ؛ خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا
نتونه آهنگ رو بزنه . به هر حال تمرین رو بی استعدادیش چربید و
داشت کم کم یاد می گرفت ... اما , پشت دیوار حال و روز من چندان
تعریفی نداشت , چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ
رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه. واسه همین دست به کار شد�
و یه روز با سادیسمی تمام , یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو ,
کش رفتم و نت ها رو جابه جا کردمو , دوباره سر جاش گذاشتم .
روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و و شروع کرد به نواختن دریاچه قو.
شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن و پیرزن جیغ میکشید!
روح چایکوفسکی هم داشت تو گور می لرزید ...!!!
تنها کسی که لذت می برد , من بودم . پیرزن چون هوش و حواس درست
و حسابی نداشت , متوجه نشد . همه چیز خوب بود. هر روز صدای زنگ
در و ممنون عزیزم های هر روز و صدای بد پیانو ...!!!
تا اینکه یک روز پیرزن مرد . فکر کنم دق کرد ! بعد از اون دیگه اون دختر
رو ندیدم ... تا بیست سال بعد فهمیدم توی شهر, کنسرت تکنوازی پیانو
گذاشته . یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش . اما دیگه لاغر نبود... !
عینکی هم نبود...! تمام آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا رسید
به آهنگ آخر ... همان برگه های نت تقلبی رو گذاشت رو پیانو , این بار
علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه , تن خودمم داشت میلرزید ...
دریاچه قو رو به مضحکیه هر چه تمام اجرا کرد . وقتی تموم شد ,
سالن رفت روی هوا از صدای تشویق ها ...
از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت , اما اسم آهنگ
دریاچه قو نبود . اسمش شده بود ...
.
.
.
.
" وقتی یک پسربچه عاشق می شود "
غرور را دوست دارم!
گاهی غرور آخرین تکیه گاه است
وقتی همه چیزت را باخته ای!
غرور همچون نقابیست که به پشتوانه اش می توانی
تصویر درهم ِ ویرانیات را پنهان کنی!
… تو هیچ چیز از من نمی دانی
نمی دانی چه قدر سخت است
در برابر آن همه زیبایی تو
سیل نگاهم را پشت سد غرورم مهار کنم و
نقش کسی را بازی کنم که برایش
بود و نبود تو
خالی از اهمیت است!
تو بهتر از هر منتقدی می توانی تشخیص دهی
که بازیگر خوبی هستم یا نه؟!
“مصطفی زاهدی”
همه ی کلمات معنای تو را می دهند
مثل گلها که بوی تو را پراکنده اند.
سکوت کرده ام که فراموشت کن�
اما مدام مثل زنبوری سرگردان، رانده از کندویش دور گلم میگردم.