وقتی یک پسربچه عاشق می شود ...!!!
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم وقتی که فقط ده سال داشتم ...!!!
عاشق یک دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده
سال از خودم بزرگ تر بود . اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد
تا پیانو یاد بگیره . از قضا زنگ خونه ی پیرزن خراب بود و معشوقه ی
دوران کودکی من ، زنگ خونه ما رو می زد .
منم هر روز با یه دست لباس اتوکشیده می رفتم پایین و در رو واسش
باز می کردم . اونم می گفت:ممنون عزیزم . لعنتی !!! چقدر تو دل برو
می گفت عزیزم !!!
پیرزن همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ " دریاچه قو " چایکوفسکی
رو بهش یاد میداد ؛ خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا
نتونه آهنگ رو بزنه . به هر حال تمرین رو بی استعدادیش چربید و
داشت کم کم یاد می گرفت ... اما , پشت دیوار حال و روز من چندان
تعریفی نداشت , چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ
رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه. واسه همین دست به کار شد�
و یه روز با سادیسمی تمام , یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو ,
کش رفتم و نت ها رو جابه جا کردمو , دوباره سر جاش گذاشتم .
روز بعد و روزهای بعد دختره اومد و و شروع کرد به نواختن دریاچه قو.
شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن و پیرزن جیغ میکشید!
روح چایکوفسکی هم داشت تو گور می لرزید ...!!!
تنها کسی که لذت می برد , من بودم . پیرزن چون هوش و حواس درست
و حسابی نداشت , متوجه نشد . همه چیز خوب بود. هر روز صدای زنگ
در و ممنون عزیزم های هر روز و صدای بد پیانو ...!!!
تا اینکه یک روز پیرزن مرد . فکر کنم دق کرد ! بعد از اون دیگه اون دختر
رو ندیدم ... تا بیست سال بعد فهمیدم توی شهر, کنسرت تکنوازی پیانو
گذاشته . یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش . اما دیگه لاغر نبود... !
عینکی هم نبود...! تمام آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا رسید
به آهنگ آخر ... همان برگه های نت تقلبی رو گذاشت رو پیانو , این بار
علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه , تن خودمم داشت میلرزید ...
دریاچه قو رو به مضحکیه هر چه تمام اجرا کرد . وقتی تموم شد ,
سالن رفت روی هوا از صدای تشویق ها ...
از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت , اما اسم آهنگ
دریاچه قو نبود . اسمش شده بود ...
.
.
.
.
" وقتی یک پسربچه عاشق می شود "