ت

ترانه آسمانى

@رب جليل · ۱۹۳ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۹ رأی)

ه
هماى سعادت دو ۹ سال پیش
پیام

گیــــرم فــــرامــــوشت کــــــنم ، در گیر و دار روزها
امـــا چـــــه بــــا قلــــــبم کنم ؟ با دردها ، با سوزها
گیـــــرم کــــه خاموشت کنم با اشک های خود ، ولی
من را بـــــه آتـــش مـــــی کِـــشد ، دلداریِ دلسوزها
با شوق یک فردای خوش ، راحت نفس خواهم کشید
شايـــد اگــــر رخصت دهـــــد این بغض از دیروزها

ه
هماى سعادت دو ۱۰ سال پیش
پیام

اقرار مى كنم كه خدايم فقط تويى
هر آن چه مانده است برايم فقط تويى
شاهدترين به خلوت شب هاى تار من
سامع ترين به زمزمه هاى نزار من
افتاده بر زمين مپسندم كه بى كس�
اين سان مرا غمين مپسندم كه بى كس�
طوفان غم ز گريه جدايم نمى كند
موج است موج غم كه رهايم نمى كند
مولاى من عزيزى و من عبد خار تو
محتاج ذره ذره اى از بى شمارِ تو
تنها تو بوده اى كه امان داده اى مرا
بهتر ز بهتر از همه آن داده اى مرا
آيا هنوز مانده دلم را صدا كنى
نوبت نشد كه داد دلم را دوا كنى
از شر نفس خسته پناهم نمى دهى
پاسخ به التماس نگاهم نمى دهى

ه
هماى سعادت دو ۱۰ سال پیش
پیام

تقديم به تمام دوستان فورجوكى
خودم پادشاهم ..........
رفيقام ** تاج رو سرم **
پس ؛ بدخواهامون يادشون نره .....
دست به ** تاج سرم ** بزنن .....
به ** شاهرگشون ** لطمه مى زن�
آخــــــه ، درسته كه ..........
** رفيق ** چهار حرفه .....!!
ولـــــى ..........
داشتن ** رفيق خوب ** ............
❥ مثل شما❥ ** ، خيلى حـــرفـــه ** .........!!!!!

ه
هماى سعادت دو ۱۰ سال پیش
پیام

قسمتى از ديالوگ رنگ خدا
محمد پسر نابيناى فيلم :
معلممون مى گه : خدا شما نابيناها رو بيشتر دوست
داره چون نمى بينيد . ولى من گفتم : خانم اگه مـا رو
دوست داشت چرا ما رو نابينا كرد تا اونـــو نبينيم ؟!
معلم گفت : خدا ديدنى نيست ولـــى همه جــــا هست
مى تونيد اونو حس كنيد ؛ گفت : شــــما نابيناها بـــا
دستاتون مى بينيد حالا من همه جارو مى گردم تا يـه
روزى بالاخره دستم به خـــــدا بخوره .....!! اون وقت
بهش مى گم ، هر چى تو دلم هست و بهش مـــى گــم
همه چى رو ..........!!!!!
خداياحال من از اين نابينا بدتره و دلم پرتر، پس كى
مى بينمت تا هرچى توى دلم هست و بهت بگم ؟ كِى ؟

ه
هماى سعادت دو ۱۰ سال پیش
پیام

كـــــاش ** تَـــــــهِ مـــــــداد زنـــــدگـــــىِ ** مـــــا
يـــك پـــــاك كــن داشـــت .....!!
آن گاه مـــى تـــوانستيم كلـــــمه هـــــاىِ تلـــــــــخ
** نـــيرنــگ ، بـــى وفــايــى ، خـــيانت و وداع **
را از درس ** دوســــتى هــــــامـــــان ** پـــــــاك
كنـــــيم ..........!!!!!

ه
هماى سعادت دو ۱۰ سال پیش
پیام

به مهربان مادرم ..... كه ديگر نيست
گاهى دلم نمى خواست تو را ببينم ، اما تو در كنار�
بودى ونفس هايت يخ روزهايم را باز مى كرد . گاهى
دلم نمى خواست تو را بخوانم ، اما تو مثل يك ترانــه
زيبا بر لبم زندگى مى كردى . مــن در كنار تــو بود�
بى آن كه بدانم تو از خورشيد گرمترى . مهربـــانــانه
مـى آمدى ، سنگ دلانه مى رفتم ، از شكفتن ميگفتى
از خزان مى سرودم و آن هنگام كه نگاهم مى كردى
من چشم هايم را مى بستم .
ناگهان مه همه جا را گرفت و چشم هايت با ابـرهاى
مهاجر رفتند . شب آمد و چـــراغ ها نيامدند . ظلمت
آمد و چشم هايت نيامدند و شب در دلم چنان خيــمه
زد كه انگار هزاران سال قصد اقامت دارد .
اكنون مى خواهم دنـــيا پنجره اى شود و من از قاب
آن به افـــق نگاه كنم و آن قدر دعــــا بخوانم كه تو با
نخستين خورشيد به خانه ام بيايى .
افسوس كـــه اين دعــــا ديگر مستجاب شدنى نيست
مهربان مادرم كه ديگر نيستى .
قدر مادرهاتون رو تا هستند بدونيد ........!!!!

ه
هماى سعادت دو ۱۰ سال پیش
پیام

مـــرگ به زودى مـرا به سر منزل جــاويد خواهد
رساند .
صداى پاى اسب هاى سپيدش را كـه از آسمان
فرو مى آيند مى شنوم .
و من كسى را مى مانم كه با بى صبرىِ فراوان
در كـــنارِ جـــاده منتظرِ كاروان است ، بـــــراى
رسيدن به آن اقامتگاه ابدى ، به نزد خدا .