ه
هماى سعادت دو ۱۰ سال پیش
پیام

به مهربان مادرم ..... كه ديگر نيست
گاهى دلم نمى خواست تو را ببينم ، اما تو در كنار�
بودى ونفس هايت يخ روزهايم را باز مى كرد . گاهى
دلم نمى خواست تو را بخوانم ، اما تو مثل يك ترانــه
زيبا بر لبم زندگى مى كردى . مــن در كنار تــو بود�
بى آن كه بدانم تو از خورشيد گرمترى . مهربـــانــانه
مـى آمدى ، سنگ دلانه مى رفتم ، از شكفتن ميگفتى
از خزان مى سرودم و آن هنگام كه نگاهم مى كردى
من چشم هايم را مى بستم .
ناگهان مه همه جا را گرفت و چشم هايت با ابـرهاى
مهاجر رفتند . شب آمد و چـــراغ ها نيامدند . ظلمت
آمد و چشم هايت نيامدند و شب در دلم چنان خيــمه
زد كه انگار هزاران سال قصد اقامت دارد .
اكنون مى خواهم دنـــيا پنجره اى شود و من از قاب
آن به افـــق نگاه كنم و آن قدر دعــــا بخوانم كه تو با
نخستين خورشيد به خانه ام بيايى .
افسوس كـــه اين دعــــا ديگر مستجاب شدنى نيست
مهربان مادرم كه ديگر نيستى .
قدر مادرهاتون رو تا هستند بدونيد ........!!!!

م
مریم ح ۵ سال پیش
پیام

میگه کار غلطیه که آدمارو به خاطر ترک معشوق سرزنش کنی�
عشق که دست خود آدم نیست!
گیریم حرف تو راست ! عشق دست خودت نیست!
وفاداری هم دست خودت نیست؟
تعهد هم دست خودت نیست؟
پس فرق آدم با بقیه موجودات چیه؟
عقل آدم چی میشه اگه هر چی از کتابا خوندیم رو راحت قبول کنیم؟

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.