ش

شادی

@shadi94 · ۵۴ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۷۱ رأی)

د
جوک

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد...
روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.»!!!
از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!:)))))))
لایک=شادی روح شهدامون،صلوات

د
جوک

شب جمعه بود بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل،چراغارو خاموش کردند...
مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود،هر کسی زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت،
یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما عطر بزن ...ثواب داره...
- اخه الان وقتشه؟
بزن اخوی...بو بد میدی...امام زمان نمیاد تو مجلسمونا!!!بزن به صورتت کلی هم ثواب داره...
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند...
صورتِ همه سیاه بود!!!
تو عطر جوهر ریخته بود :)))))))))
لایک=شادی روح شهدامون،صلوات

د
جوک

يكبار در جبهه آقاي «فخر الدين حجازي» آمده بود براي سخنراني و روحيه دادن به رزمندگان. وسطهاي حرفاش به يكباره با صداي بلند گفت: «آي بسيجي‌ها !» همه گوشها تيز شد كه چي مي‌خواهد بگويد. ادامه داد: «الهي دستتان بشكند!»...
عصباني شدیم که آخه چرا اين حرف رو زد؟!!!
يك ليوان آب خورد و گفت: «گردن صدام رو !!!» :))))
اينجا بود كه همه زدند زير خنده!
لایک=شادی روح شهدامون صلوات

د
جوک

فرمانده روز اول نارنجکی را انداخت بین جمعیت که بعضی ها ترسیدند. ضامنش را نکشیده بود. بعد به آن ها گفت:« بچه ننه ها برگردید عقب پیش ننه تان؛شما به درد جنگ نمی خورید.»...
یک بار که فرمانده رفته بود توالتِ ریا، یکی از همین بچه ننه هارفته بود رفته بود دو تا سنگ آورده بود ، انداخت روی سقف توالت که فلزی بود و صدای زیادی درست شد...
فرمانده آمد بیرون، یک دستش شلوار بود و دست دیگرش را گرفته بود پشت سرش. یک نفر روی خاکریز نشسته بود. می گفت:« برگردید عقب پیش ننه تان. شما به درد جنگ نمی خورید.» و می خندید :)))))
لایک=شادی روح شهدامون صلوات

د
جوک

بعد از عملیات بود. حاج صادق آهنگران آمده بود پیش رزمندگان برای مراسم دعا و نوحه خوانی. برنامه که تمام شد مثل همیشه بچه‌ها هجوم بردند که او را ببوسند و حرفی با او بزنند.
حاج صادق که ظاهراً عجله داشت و می خواست جای دیگری برود، حیله ای زد و گفت: «صبر کنید صبر کنید من یک ذکر را فراموش کردم بگویم، همه رو به قبله بنشینند، سر به خاک بگذارید و این دعا را پنج مرتبه با اخلاص بخوانید».
همین کار را کردیم. پنج بار شده ده بار، پانزده بار، خبری نشد که نشد. یکی یکی سر از سجده برداشتیم، دیدیم مرغ از قفس پریده :))))
لایک=شادی روح شهدامون صلوات

د
جوک

ماموریت ما تمام شد، همه آمده بودند جز «بخشی».بچه خیلی شوخی بود.همه پکر بودیم.اگر بود همه مان را الان می خنداند.یهو دیدیم دونفر یه برانکارد دست گرفته و دارن میان.یک غواص روی برانکارد آه و ناله میکرد.شک نکردیم که خودش است.تا به ما رسیدند "بخشی" سر امدادگر داد زد:«نگه دار!»
بعد جلوی چشمان بهت زده ی دو امدادگر پرید پایین و گفت:«قربون دستتون! چقدر میشه؟!!» و زد زیر خنده و دوید بین بچه ها گم شد.به زحمت،امدادگرها رو راضی کردیم که بروند!!
لایک=شادی روح شهدامون صلوات

د
جوک

بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود. آفتابه را پر کرده بود و داشت می دوید. صدای سوتی شنید و دراز کشید. آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود!!!!
برگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا باز هم داشت تکرار می شد، که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است؛موقع دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه سوت می کشید :))))))))))))))
خدایااون موقع با کی، شده بودیم سی و شیش میلیون!!!!
لایک=شادی روح شهدامون صلوات

د
جوک

تلگراف صلواتی بود، توصیه می كردند مختصر و مفید نوشته شود، البته به ندرت كسی پیام ضروری تلگرافی داشت. اغلب؛ دوتا، سه تا برگه می گرفتند و همین طوری پر می كردند، مهم نبود چه بنویسند. مفت باشه خمپاره جفت جفت باشه! بعد می آمدند برای هم تعریف می كردند كه به عنوان چند كلمه فوری، فوتی و ضروری چه نوشته اند. دوستی داشتم كه وقتی از او پرسیدم :«كاظم چی نوشتی؟» گفت نوشتم: [بابا سلام. من كاظم، پول لازم] گفتم:«همین؟» گفت:[آره دیگه!مفهوم نیست؟!!]:))))
لایک=شادی روح شهدامون صلوات

د
جوک

روبوسی شب عملیات، و خداحافظی آن، طبیعتاً باید با سایر جدایی‌هاتفاوت می‌داشت.
کسی چه می‌دانست، شاید آن لحظه، همه‌ی دنیا و عمر باقی مانده‌ی خودش یا دوست عزیزش بود و از آن پس واقعاً دیدارها به قیامت می‌افتاد.
چیزی بیش از بوسیدن، ‌بوییدن و حس کردن بود.
بعضی‌ها برای این‌که این‌جو را به ‌هم بزنند و ستون را حرکت بدهند، می‌گفتند:
«پیشانی، برادران فقط پیشانی را ببوسید، بقیه حق‌النساء است:))))
حوری‌ها را بیش از این منتظر نگذارید...!!!
لایک=شادی روح شهداصلوات

د
جوک

دیروزعصرباخمپاره سنگرتدارکات رازدند.تدارکاتچی رودیگه خودتون تصورکنیدتمام دارو ندارش پهن زمین شده بود! بچه ها مثل مغولها هجوم بردند، هرکس دوتا ،چهار تا کمپوت زده بود زیر بغلش و میگریخت! بعضی ها هم طاقت اینکه آنرا به سنگر برسانند را نداشتند همانجا دولپی میخوردند...
بعد از آن ماجرا شعارمیدادن:جنگ جنگ تا پیروزی، صدام بزن جای دیروزی :)))
لایک=شادی روح شهدامون صلوات