فرمانده روز اول نارنجکی را انداخت بین جمعیت که بعضی ها ترسیدند. ضامنش را نکشیده بود. بعد به آن ها گفت:« بچه ننه ها برگردید عقب پیش ننه تان؛شما به درد جنگ نمی خورید.»...
یک بار که فرمانده رفته بود توالتِ ریا، یکی از همین بچه ننه هارفته بود رفته بود دو تا سنگ آورده بود ، انداخت روی سقف توالت که فلزی بود و صدای زیادی درست شد...
فرمانده آمد بیرون، یک دستش شلوار بود و دست دیگرش را گرفته بود پشت سرش. یک نفر روی خاکریز نشسته بود. می گفت:« برگردید عقب پیش ننه تان. شما به درد جنگ نمی خورید.» و می خندید :)))))
لایک=شادی روح شهدامون صلوات