ف

فاطمه

@ف ا ط م ه · ۴۳ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۴ رأی)

ف
فاطمه... ۱۰ سال پیش
جوک

من از داستان چوپان دروغگو این پندو نگرفتم که دروغ نگ�
درس گرفتم که حتی اگه یه نفر هزار بار دروغ گفت بازم دروغ هزارو یکمیشو باور کنم...
شاید اون دروغ راست بود...
اینو تو دسشویی خونه مادرجونم به ذهنم اومد
دسشویی خونه خودمون دیگه کار نمیکنه

ف
فاطمه... ۱۰ سال پیش
جوک

دوستان فیلم به درد نخور کیمیارو دیدین؟
مامان کیمیا بزرگترین بچه اش 19 سالش بود کوچیکترین بچه اشم تازه به دنیا اومده بود اونقد پیر بود
حالا...
کیمیا یه بچه اش ازدواج کرده...
اما...
خود کیمیا از بچه هاش جوون تره...
یکی نیس بگه علاوه بر اینکه بچه ها بزرگ میشن بزرگا هم پیر میشن
از کره ای ها بدتر شدن...

ف
فاطمه... ۱۰ سال پیش
جوک

آقا کی گفته پسرا کم شدن؟؟
نوه های فامیل که همه پسرن...
تو خیابون راه میری همه پسرن...
سوار تاکسی میشی اکثر راننده ها پسرن...
تفریح و گردش میری همه پسرن...
توی مهمونیا همه پسرن و دنبال یکی میگردن باهاشون برقصه...
الان یکی به من بگه پسرا کمن؟؟

ف
فاطمه... ۱۰ سال پیش
جوک

دخترا از پسرایی خوششون میاد که:
مثه داریوش صدای گرمی داشته باشه
مثه ستار شعراش درمورد خودش نباشه
مثه شهرام شبپره شاد باشه
مثه افشین با اینکه قیافه شبیه سوسک داره اعتماد به نفس کاذب داشته باشه
مثه تتلو استایل قشنگی داشته باشه
مثه شهرام تیام با دخترا تو کلیب گرم نگیره
مثه عادل اگه با کسی میخونه زنش باشه
مثه زدبازی گروهی باشه
مثه یاس تاثیرگذار باشه
مثه رضایا مزخرف باشه
مثه حامد پهلان با خودشم عشق کنه
مثه امید جهان هر چند لحظه یکبار خودشو یادآوری کنه
مثه فلاحی با احساس باشه
مثه دی جی آرش زرنگ باشه
حالا برین خودتونو بکشین...

ف
فاطمه... ۱۰ سال پیش
جوک

یه بار با ذوق و شوق شروع به درست کردن معجون کردم موزو له کردم پسته و گردو مغز کردم با شیر تو مخلوط کن ریختم وقتی تموم شدو شیرینیشو اندازه گرفتم ریختم تو لیوانو خیلی قشنگ سینی بدست رفتم پیش خانواده همه استقبال کردن و حسابی تعریف و تمجید خلاصه خواهر بزرگه(به قول من خر ارشد)با نزدیک کردن لیوان به دماغش میگه فاطمه اینا خرابه دامادمون تمام لیوانو سر کشید آخرش گفت یه مزه ی بدی میداد آقا لیوانو برداشتم یکم مزه کردم چشتون روز بد نبینه شیرا خراب بود
فایدش یاد گرفتن بعضی فحش ها از زبان مادرم هنگام دور ریختن معجون بود
البته خواهر وسطیه (به قول مامانم خر وسط)پیشنهاد داد تا یه ساعت صبر کنیم اگه دامادمون مرد که ما نخوریم اما اگه نمرد بخوریم که خب...

ف
فاطمه... ۱۱ سال پیش
پیام

خدایا!
قرآن جلو صورتمه تا نگام نکنی...
نگاه نکن که بدجوری شرمنده ام...
نگاه نکن که خسته ام دلگیرم...
نگاه نکن چون دوست ندارم اونایی که ناراحتم کردنو بشناسی چون دوسشون دارم...
نگاه نکن که نشناسیم چون شاید خیلیارو ناراحت کرده باشم...
نگاه نکن...تو رو خدا...یعنی تو رو بزرگیت نگامون نکن...اما ببخش...
منو ببخش اگه تورو ناراحت کردم و کاری کن ببخشنم اونایی که ناراحت کردم...
کارگری رو ببخش که بعد افطار از خستگی نتونسته بیاد شب زنده داری...
بچه ای رو ببخش که برای تمیز کردن شیشه ی ماشین باعث شد شیشه کثیف تر بشه و صاحب ماشین ناراحت بشه...
کسایی رو ببخش که گفتار نیک دارن کردار نیک دارن اما پندار نیک ندارن کمکشون کن...
کسایی رو ببخش که همین الان وقت رفتنشون از این زمینه و کمک کن به اونایی که همین الان دارن میان...
ما زمینیا رو ببخش که اون بالا به خود نازنینت وصلیم...
میخواستم برای شب قدر بنویسم اما تویی که تو قسمت جوک متفرقه ای اینم در کنار جوکات بخون شاد باش حتی الان یا خیلی وقت دیگه اما خدا...یادت نره که خوشیت داغون میشه...خوشیت داغون میشه چون خدا دوست داره به وسیله ی بنده هاش یادآوری بشه پس یادآورش باش

ف
فاطمه... ۱۱ سال پیش
پیام

ابرها ناراحت...
همانند چشمانم...
دوستانم نیستند...
و منو من تنهاییم...
من به من میگوید...
تو چرا ناراحت؟...چشمانت گریان؟...
من به من میگویم...
تنهایم...
تو نیز تنهایی...می دانم گریه خواهی...
من به من می گوید...
تو نمیدانی...
من هستم...
من و من تنها نیستیم...
زندگی کن...
بگذار به شقایق بگویی�
نیازی به او نداریم...
برو و رها...
بپر...
در کوچه باغی که از لبخند خدا سبزتر است...
و برو از کاج بلندی بالا تا رهگذری از تو بپرسد خانه ی دوست کجاست؟؟؟
تو که آرام نگاهش میکنی
با دست به یک کوچه بن بست اشاره می کنی...
او چشمانش گریان
قند در دل تو آب کند
و به من میگویی...
آری...تو درست میگویی...
(فاطمه محمدی)
شعر خودمه ها!!!!

ف
فاطمه... ۱۱ سال پیش
جوک

مامانم داشت سبزی پاک میکرد بهش میگم اینا از اون سبزیاس که من دوس ندارم میگه گوسفندا انقد اینارو دوست دارن تعجبه تو دوست نداری...
خودشم اصلا نمیخندید لحنش کاملا جدی بود...
داییم از اون طرف میگه:گوسفندی گوسفندی اما نگو نگو نه...
منم با خنده گفتم:حلال زاده به داییش میره...
داییم باخنده:نزار دهنمو باز کنم از کدوم راه سر راهمون اومدیا...