i

ipak

@ipak225 · ۳۳ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۷۰ رأی)

ا
ایــپــک ۹ سال پیش
پیام

نگاهم را به هر طرف می دوز�
شاید تورا پیداکن�
به من نزدیکی
فقط در هیاهوی تهران
گمت کردم !!
روزی خواهی آمد
ومن در امواج احساست
غرق می شوم ..
درست راس ساعت بی قراری ،
صدایت درگوشم می پیچد :
آهسته تکرار می کنی
بانوی ترانه و احساس
دوستت دارم...
دوستت دارم...

ا
ایــپــک ۹ سال پیش
پیام

چه فرقی به حال یک خیابان می کند؛
که یکی از ساختمانهایش رفته باشد؟
_من به لیوان سوم و بشقاب چهارمی فکر می کنم که از سفره ها کم شد
به زنانی که هنوز از سر عادت
یک استکان چای اضافی می آورند
و کلید هایی که در جیب مردهای خانه ذوب شد
به اولین هفت سین بعد از این...
این نیز گذشت ..........

ا
ایــپــک ۹ سال پیش
پیام

چقدر دوست دارم دوست داشتنت را؛
دوست داشتن تویی که ممنوع ترینی برای من.
چقدر دلم هوایت را دارد؛
هوای تویی که حق نفس کشیدن در هوایت را ندارم!
چقدر آرامش می دهی به من،
تویی که حق آرامش گرفتن از وجودت را ندارم!
چقدر زیبا نوازش می کنی روحم را،
تویی که حق نوازش روحت را ندارم!
چقدر خوب است بودنت،
تویی که حق با تو بودن را ندارم!
به یادت و برایت نوشتن زیباست.
بخوان و دم مزن.
می خواهمت.
می خواهمت.
می دانم که می دانی.

ا
ایــپــک ۱۰ سال پیش
پیام

و خاطرات نه مجال گریز می دهند ، نه رخصت خلوتی
خاطرات روح تو را می درند در رخوت سرد روزهایت
چنان بارانی ات می کنند که برگریزان سهم تو می شود
خاطرات از تو و لحظه هایت عبور می کنند ...
می دوی و می دوند
و نمی دانی کدامیک زنده تر است ...! :(

ا
ایــپــک ۱۰ سال پیش
پیام

نمــﮯدانــم...!
ﮐُــﺠــا؟
ﮐـِـﮯ؟
ﭼـــه ﺷُــﺪ؟
ﮐـــﮧ ﻳﺎﺩﺕ ﺍﺯ ﺩَﺳـﺘــﻢ ﺍُﻓــﺘــاﺩ
ﻭ ﺣــاﺻـِـﻠَــــش ﺗــﻤــاﻡ ِ ﺯَﻣــﯿــﻦ ﺧــﻮﺭﺩﻧﻬـﺎﻳﻢ شد،
دلم ﻣــﮯ ﺧــﻮاﻫَــﺪ ﺁﺭاﻡ ﺻـِـﺪﺍﻳَﺖ ﮐُــﻨَــﻢ:
ﺍﻟﻠّﻬُﻤـَّ ﯾـﺎ ﺷـﺎﻫـِﺪَ ﮐُـﻞِّ ﻧـَﺠْـﻮﻯ
ﻭ ﺑـِـﮕـــــــــﻮ ﯾَــﻢ ﺗــﻮ ﺧــﻮﺩ ِ ﺁﺭاﻣـِـــــــــﺸــﮯ
ﻭ ﻣـَـﻦ ﺧــﻮﺩ ِ ﺧــﻮﺩ ِ ﺑــﯿــﻘَــﺮاﺭ..!
ﺧﺪﺍﯾــــــﺎ ! ﺧــــﺮﺍﺑﺖ ﻣﯽ ﺷــــﻮﻡ
ﻣﺮﺍ ﻫﺮ ﮔــــﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧـــــﻮﺍﻫﯽ ﺑﺴـــــﺎﺯ .

ا
ایــپــک ۱۰ سال پیش
پیام

و به دوست داشتن قسم !
کسی که کوله بار سفر را
لابلای عاشقانه های مانده در دلش می بندد ،
شاعری است از جنس غزل
که تنها حرمت احساس نگه می دارد ، مبادا آلوده به التماس
شود ...
او می رود، نه اینکه دلش را پیش فروش عشق دیگری کرده
باشد ...
او می رود تا تنهایی اش را از آب و گلِ آغوشی در بیاورد ، که
همیشه...
روی وقتِ شرعیِ غزل هایش روزه ی سکوت می گیرد ...
حمیدرضا هندی

ا
ایــپــک ۱۰ سال پیش
پیام

می‌خواهم برای تو نامه بنویس�
می‌ترسم...
پست‌چی عاشقت شود
کبوتر برگردد
دق کند و دوری ات را بمیرد
می‌خواهم برای تو نامه بنویس�
می‌ترسم...
شهر رفتنت را بفهمد
رود نبودنت را مرداب شود و
خواب،شب را کابوس کند
می‌ترسم در راه به‌ باد برود
بعد به‌ دست چوپانی برسد و
هوای گوسفندانش را رها کند و
به هوایِ تو ،گوسفند شود
می‌ترسم جاده راه نرود
بن بست شود
خانه خر شود و
در،به لنگه بچرخد و لج کند و تو نیستی را
زنگ بزند..!!
می‌خواهم برای تو نامه بنویس�
می‌ترسم....
می‌ترسم باز عاشقت شوم . . .!!

ا
ایــپــک ۱۱ سال پیش
پیام

بعضی ها را
بدرقه کنید حتی اگر لایق بدرقه نباشند..
بدون کنار زدن پنجره..بدون سربرگرداندن به عقب..
بعضی ها را
بدرقه کنید و بگذارید به قلب هایی بروند در اندازه ی خودشان...
حتی اگر مطمئن باشید روزی با چشمانی وحشت زده و بی پناه بر خواهند گشت...
زخم های خاطراتشان را ببندید...بودن های ناروایشان را بشویید..
غرور و دروغ و قضاوتشان را در چمدانشان بگذارید و بگذارید به هر کجا که باید بروند،بروند...
بگذارید در گذشته به جایی که به آن تعلق دارند آرام بگیرند...
برایشان گریه کنید...سوگواری کنید..وبدانید
این از دست دادنی ضروری ست برای به دست آوردنی گران بها...
بعضی ها را
تمام کنید ودر گوشه ی بودنشان روبان بچسبانید...
بعضی چیزها...
بت ها....باورها...عادت ها...آدم ها را
برای همیشه بدرقه کنید...
دست تکان بدهید ...لبخند بزنید...قلبتان را به بوسه های باد بسپارید..
وبه زمان اجازه گذشتنی سلانه تر را بدهید...
حالا بلند شوید...شهامتتان را تحسین کنید..
وخودتان را در آغوش بگیرید

ا
ایــپــک ۱۱ سال پیش
پیام

این قدر سر به زیر نباش
کمی خیره شو در من..
نگاهت
سرکشی زنانگی من است..،
نگاهم کن تا ایمان بیاور�
در من جاذبه ای هست هنوز
که تو را در آغوشم به زمین بزند..
نگاهم کن
بگذار ریشه بدوانم در ادراک نگاهت
که نگاهت
قاصد این روزهای ابری من است..
وقتی تو در نگاهم به عمق بزنی.. باران خواهم گرفت..

ا
ایــپــک ۱۱ سال پیش
پیام

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها
*فاضل نظری*

ا
ایــپــک ۱۱ سال پیش
پیام

تمامِ این سال ها می توانستم عاشقِ هر رهگذری که می آید بشو�
و هیچ خیالی هم از تو در سرم نپروران�
من می توانستم دوست داشتن را نوکِ زبانم بنشان�
و با هر لبخندی دهان باز کنم و بگویم : راستی ! من دوستت دار�
من می توانستم دلم را تکه تکه کنم و هر تکه اش را جایی جای بگذار�
می بینی ؟
من می توانستم نغمه ی عاشقم عاشقم را دور تا دورِ این دنیا رقصان زمزمه کن�
اما تو ،اما این تو!
که هرکه هم که آمدبه حرمتِ جایِ پایِ تو بر رویِ چشمانِ منتظرِ من سر خم کرد و به ادایِ احترام نماند!
نه که نخواهد بماند نه ! تو نگذاشتی !!!
بس که از این زبان وامانده در نمی آمد چند کلامِ دلبرانه
تمامِ این سال ها می توانستم نمانم اما ماندم نه تنها پایِ تو
من ماندم تا اگر هم نیامدی دنیا ببیند
این حوالی می شود هر روز و هرثانیه
دل را حراجِ هر شیرین زبانی نکرد....!