2ماهه كه باهاش آشنا شد�
ولي خيلي دوسشدارم و وابستش شد�
خيلي با مرامه، آره با مرامه
چون كه ميتوني باهاش همه رو بخندوني....
ولي قشنگترش اينه كه مي توني يك نفرو كه ازش بي خبري و دوس نداري غصه تو دلش باشه بخندوني
خيلي عزيزي 4 جوكم...
@حامدم · ۱۱۲ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۴۴ رأی)
2ماهه كه باهاش آشنا شد�
ولي خيلي دوسشدارم و وابستش شد�
خيلي با مرامه، آره با مرامه
چون كه ميتوني باهاش همه رو بخندوني....
ولي قشنگترش اينه كه مي توني يك نفرو كه ازش بي خبري و دوس نداري غصه تو دلش باشه بخندوني
خيلي عزيزي 4 جوكم...
در همين تعطيلات عيدي كه گذشت، منو مادربزگ و پدربزگم تنها بوديم. مادربزگم 14 ساله به خاطر پادرد از خونه بيرون نرفته، واسه همين بعضي بعد از ظهر ها دلش مي گيره.
يه روز از همين بعد از ظهرا گفت:
هي يو، يعني من، پاشو يه كاري بكن كه دلم گرفته، سريع، تند...
منم آهنگ شمالي(به به شمالي) گذاشتمو شروع كردم به انواع حركات در شأن و خارج از شأن كه فكر كنيد...
در همين بين پدربزرگ كه گوشاش سنگينه يعني بدون سمعك نمي شنوه از اتاق امد بيرونو گفت:
خب آدم نامشخص، حداقل آهنگ بذار كه نگن بچه معيوبه.
يعني داغون شدم آقو، خيلي سنگين بود، پريدم سمعكشو آوردم و گذاشت تو گوشش.
مي دونيد چي گفت،
(((( ها الان خوب شدحالا كه آهنگ گذاشتي برقص دست دست))))
يعني خدا همچين پدربزرگ ها و مادربزرگاي دوست داشتني با اين كيفيت و حفظ كنه
6-5 سال پیش خونه ما مجتمع بود و تو هر مجتمع 15 واحد آپارتمان بود ما طبقه اول بودیم.
یه روز می خواستم برم بالای پشت بام آنتن ماهواره رو درست کنم الکی(رفته بودم سیب زمینی از انباری بیارم) طبقات خیلی شبیه هم بود، موقع برگشت منه داغون تو محاسباتم اشتباه کردم و به جای طبقه اول رفتم طبقه دوم زنگ واحد شبیه به خودمونو زدم.
از قضا خانم همسایه که منتظر کسی بود بنده خدا درو باز کرد و دیگه نگاه نکرد کیه پشت در....
رفتم تو یعنی دو تامون قبض روح شدیم یه جیغ بنفش از اونو یه جیغ خرکی از من....
بعدشم پریدم بیرون و دمپایی هامو گرفتم دستمو مثه بز کوهی از پله ها امدم پایین.
از اون روز به بعد سعی کردم دیگه اون خانومو کلا کلیه وابستگانشو نبین�
خواهشا بیشتر دقت کنید دوستااااااااااااان
دقت کردین برادران زحمتکشه صدا و سیما چند وقته نتیجه بازی و دقایق گل خوردن پرسپولیس از قبل می نویسه که راحت باشه.
2-1 شکست پرسپولیس
دقایق 84 و 3+90
(((((ولی پرسپولیس ما قهرمانی در لیگ دسته 1 رو تو کارنامش کم داره)))))
بابام اوايل خدمت توي يك روستا معلم بوده.
يك روز سر يك كلاس، دانش آموزي بلند ميشه ميگه آقا ما فردا براتون گردو بياريم؟
بابام ميگه نه پسر جان دستت درد نكنه بشين.
بعد از چند دقيقه دوباره بلند ميشه ميگه آقا ما فردا براتون گردو بياريم؟
بابام كمي با عصبانيت ميگه نه آقاجان بشين.
دفعه سوم كه پچه اين سئوالو مي پرسه، بابام با عصبانيت داد ميزنه ميگه بشين نمي خواد، پسره به دانش آموز بغل دستيش ميگه:
گوه خورده فردا براش گردو ميارم.
بابام مونده چكار كنه بزنش، بخنده، فداي سادگي اين روستايي ها.
سرگرمی های بچه های الانو که می بینید:
ایکس باکسو انواع گیم ها و شبکه های اجتماعیو ...
خدایا یادش بخیر بچه که بودم 2تا مورچه بدبختو می گرفتم و دعوا مینداختم. این دوتا اونقد همو میزدن که آخرش یکیشون در حالی که به من فحش می داد با دست و پای کج و معوج فرار می کرد.
الان که به اون مورچه فکر می کنم عذاب وجدان گلومو. فشار می ده.
خدایا عاقبت مورچه چی شد؟ چقدر بعد دعوادر قید حیات بود؟بیمه بود یا نبود؟آینده ی بچه هاش چی؟؟؟
باید هرطور شده عیالو بچه هاشو پیدا کنم.،،
تو پست قبلی گفتم خواستیم عید بریم شهر عمه اینا رودست خوردیم الان اونا دارن میان...
از اون روز لعنتی:
بابامو ندیدم ......... شنیدم دنبال جذب منابع مالی از داخل و خارج کشوره.
مامانم...... داره طرح حذف مغز های چرب همچون پسته، بادام(انواع بادام) و ... را بررسی می کنه، الان طرح نخودچی و تخمه کدو رو پیشنهاد داد.
من خودم...... با چند شرکت جهت آگهی روی لباس تا آخر عید صحبت کردم. الان روی پیراهنامون پشمک حاج عبدلله حک شده و روی شلوارامون مدرسان شریف، چی مدرسان شریف، کیه مدرسان شریف.
البته جا داره از مسئولین بابت وفور میوه در بازار تره بار تشکر کنیم..
آقا زنگ زديم به عمه جان كه بگيم عيد داريم ميام شهرتون خونه باشين كه عمه زودتر گفت:
راستي خوب بود زنگ زدين، ما عيد با پسرا، دخترا، عروسا، دومادا، نوه ها و جمعي از بستگان ميايم سمت شما.
اي كاش مخابرات تلفناي كل منطقه رو قطع ميكرد، كاش زمين گير شده بودمو نمي رفتم سمت تلفن اي كاش....
در هرصورت هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستي�
(شماره حساب 6464 بانك همين بغل ميوه فروشي)
مادرجان، يا فاطمه
عذر خواهي مي كنم از طرف همه ي كساني كه حجاب و نگاهشونو نگه نميدارن.
فانتزيه من اينه كه صبح بيدار بشم ببينم حمومم رفته شده باشه، ريشم تراشيده شده باشه، پيراهنم اطو زده شده باشه، صبحانه خورده شده باشه، سركار رفته شده باشم، كارام انجام شده باشه، برگشته باشم خونه، الان خواب باشم.
چه روز سختي بود...
مديونيد فكر كنين ....شادم.
چي بگ�
اعتراف ميكنم كه يكي از دوستام اعتراف كرد زمان دانشجويي تو تمام 2 سالي كه همخانه بوديم با مسواك من كفشاشو تميز مي كرده...
خدايا بسه ديگه بريم .
وقتی همکارای خانومو می بینم با این دغدغه ها و این آی کی یو، اعتراف می کنم ذوق مرگم از این که زن نیستم.
با صدای خش دار مردانه میگم خدایا شکرت
دانشگاه بودم بعد امتحان همه جمع شده بوديم اتاق مديرگروه. استاد رو صندلي نشسته بودو ما اطرافش در حال پاچه خواري و مظلوم نمايي. صندلي استاد چرمي بود، يه هو استاد رو صندلي جابه جا شد و يك صدايي كه دقيقا شبيه خروج باد از دستگاه گوارش بود خودنمايي نمود، منه نادون منه لايعقل چشام گشاد شد و گفتم چي بود؟ صدم ثانيه طول نكشيد بچه ها رفته بودن بيرون تو سالن چسسبيده بودن به ديوار از خنده، خلاصه اون ترم استاد لج افتاد با منو هرچي تلاش كردم فايده نداشت كه نداشت. لعنت به صندلي چرمي......
دبستان بودم و خیلی خجالتی، همیشه کیفم 3 برایر خودم بود. یک روز صبح برای رفتن به مدرسه سوار اتوبوس شدم، خیلی شلوغ بود به زور خودم جا کردم، راننده خیر ندیده در بست، پیس پیس! در های اتوبوسا بادی بود. در بسته شده کیف بیرون موند و دستش دستم بود. حالا تصور کن چهره اونایی که بیرونن ریسه میرفتن از خنده بی شرفا. منم خجالتی تا ایستگاه بعدی دسته تو دستم، کیف بیرون لپا قرمز.