b

bezZzad

@bezZzad · ۵ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۲ رأی)

b
bezZzad ۱۱ سال پیش
جوک

ساعت ۸ صبح همراه اول میخواد میلیونرم کنه!ساعت ۱۰ بانک پارسیان با اصرار میخواد یه لکسوس بهم بده !ساعت ۱۲ بانک پاسارگاد میگه بیا یه آپارتمان تو شمال تهران بهت بدیم!ساعت ۲ برنج آوازه اس داده که ۲۵۰ میلیون بهت بدم واست کافیه دادا ؟ساعت ۴ ربع یک و یک گفت بیا یه سفر دور دنیا ببرمت حالشو ببری !ساعت 5 هم که از سر کار تعطیل میشم بی اعتنابه اس های رگباری همراه اول که التماسم میکنه داداش بیا یه ۲۰ میلیون همینجوری بهت بدم!
دست میکنم تو جیبم ببینم کرایه تاکسی تا خونمو دارم یا نه،بعد که میبینم ندارم راهمو میکشمو پیاده میرم خونه!اینجور آدم قانع و چشم و دل سیریم من به مولا!
وگرنه واسه ما که ریخته :(

b
bezZzad ۱۱ سال پیش
جوک

يدفه يادم بياد اين يه فانتزيه و خوشحال بشم وگازشو بگيرم بسمت افق،يهو با صداي ايشواريا كه گروگانه اميتابه بخودم بيام و يه معكوس بكشم دور بزنم برم طرفشون اميتاب در حالي كه داره نون فانتزيشو ميخوره بگه،تو نبايد فرار ميكردي،ايشواريا هم بگه بزاااادفرار كن خودتو نجات بده،من جو بگيرتم،بادست خالي تمام افراد اميتاب رو بزنم كتلت كنم،بعدم به اميتاب بگم ببين دوتاراه داري،يا ميري تو افق محو ميشي ياخودم محوت ميكنم،اونم با ترس راه اول روانتخاب كنه و منم يواشكي يه بسته تيغ بزارم تو جيبش و بفرستمش پيش مجيد خراط ها تا بزنه خط خطيش كنه واز صفحه ي روزگار محوش كنه.منم ايشواريا رو باز كنم ويه هلي كوپتر دربست بگيرم تا پشت بوم خونمون،بعدسالها به خوبي وخوشي زندگي كنيم.

b
bezZzad ۱۱ سال پیش
جوک

يكي ديگه از فانتزي هاي محبوبم اينه كه باكوينگ سگ آگرا ي سفيدم تو خيابون دوربزنم و پسته بخورم،يهوببينم يه دخدره داره داد ميزنه كمك،منم سريع برم ببينم جريان چيه وباصداي گلوله نقش زمين بشم،چن روزبعدباسردردبهوش بيام ببينم چن نفر دورموگرفتن و دست وپامم طناب پيچ شده ببينم اونطرفم يه مزرعه ي كوكايئنه.دادبزنم لعنتي ها ولم كنين،چرا منو اوردين اينجا؟يهو يكيشون بيسيم بزنه به ريئسشون بزبون كلمبيايي بگه بهوش اومد،چن دقيقه بعدببينم يه كاروان بزرگ ازين شاسي بلندا بيان سمت ما،وقتي برسن به ما از تويه پرادواميتاب باچان پياده بشه....

b
bezZzad ۱۱ سال پیش
جوک

يكي از فانتزي هاي ذهن مريضم اينه كه برم سر صحنه ي فيلم برداري اين فيلم هاي هندي سر همون سكانسي كه ايشواريا داره ميخونه و حركات مبتذله موزون انجام ميده،بعدش يه هو اين ايشواريا بامن چش توچش ميشه زمان براي چن ساعت متوقف ميشه و يه دل نه صد دل عاشقم ميشه،بعد يه هو ايشواريا بگه:دس دس دس/حاج بزاد بيا ما برقص.
منم درحالي كه فيلتر سيگارمو بندازم تو پمپ بنزين پشت سرم بره رو هواجو بگيرتم برم هلي كوپتري بزنم كه يه هو كارگردان كه از قضا اميتاباچانه داد بزنه كات،كات كااات،منم كه جو گرفته نميتونم خودمو كنترل كنم و به اميتاب بگم عمو پيري برو از خدا بترس،صداي كلنگ قبرت به گوش ميرسه.اميتابم از اين حرفم تحت تاثير قرار بگيره وبره باقي عمرش رو تومعبدهاي كنار رود گنگ به رياضت بشينه ومنم دست ايشواريا رو بگيرم بريم سمت خورشيد و ذوب بشيم.

b
bezZzad ۱۱ سال پیش
پیام

يكي از فانتزي هام اينه كه شكست عشقي بخورم در حد برزيل.المان.
به سرم بزنه بي خبر برم يه جاي خعلي دور.همين جور كه دارم با لامبورگيني سفيدم تو شهر دور ميزنم برم سمت ترمينال و يه بليط براي تهران بگيرم و يه مقداري كه پس انداز كرده بودم بريزم به حساب و برم وسايلمو از خونه جمع كنم.يه ساعت قبل رفتنم بااستون مارتين ونكوييش ام برم در خونه ي همون مخاطب خاصم كه بي وفايي كرد بعد يهو يه صداي بامشاد)رضا شفيعي جم(تو كله شهر بپيچه كه داره ميخونه:بي وفايي بي وفايي،اين دله من از غصه داغون شدهههه.
يه هو همزمان با خوندنش مخاطب ما پنجره ي خونشونو )خونشون طبقه ي دومه( باز كنه با هم چش تو چش بشيم بگه بزاد جان عزيزم يه لحظه وايستا كارت دارم بعد منم كلي خر كيف بشم وپياده بشم برم وايستم زير پنجره يه هويي با سردي ابي كه مخاطب بي شعورم از بالا روم ريخت بخودم بيام و كاملا از خودم نااميد بشم وبدون گفتن حرفي يادم بياد بايد برم ترمينال بعدش به سمت ترمينال قدم بزنم و اصلامتوجه نشم كي رسيدم ترمينال.
درحالي كه به افق چشم دوختم با صداي شوفر كه داشت عربده ميزد هشت شب تهران سوار شيد،بخودم بيام و برم ببينم اي دل غافل،اين اتوبوسه ازين اسكانيا هاست(از همونا كه خود بخود اتيش ميگيره(هيچي ديگه با اين كه به دلم زده بود اتوبوسه اتيش ميگيره با اين حال بازم تسليم سرنوشت شدم و سوار شدم.واز اونجايي كه تو فانتزي حتي غير ممكن هم غير ممكن نيست يه دفه ميبينم كه ايشواريا هم تو اتوبوس ما سوار شده كه بياد تهران،هيچي ديگه انگار به كل تمومه غصه هام ازدلم رخت بربستند)الان كاملا مشخصه كه ادبياتم تو حلقتونه يا نه؟(رفتم با كلي زور زدن خودمو بهش رسوندم كه ديدم يه نره غول كنارش نشسته خطاب به ايشواريا ميگه سعيد بهت گفتم يكم موهاتو كوتاه كني كه ملت عين اوسكولا بهمون نگا نكنن.
هيچي ديگه اونجا دلم ميخواست خودم اوتوبوس رو اتيش ميزدم حقيقتا ضربه ي روحيه شديدي بهم وارد شد.
بعد از كلي تشريفات و صلوات بلاخره به سمت تهران حركت كرديم.من همش توهم اتيش سوزي داشتهرباشم.چند بار عين اوسكولا داد بزنم اتييييش اتيييييش،تازه بلند شم كه با اون چكش هاي مخصوص بزنم شيشه ي پنجره ي رديف كناريمو بشكنم كه جمعيت حمله كنن به طرفم و نگهم داشتن ولي دستم رو دير بگيرن و من چكشه رو پرت كنم كه بخوره تو كله ي مسافر كناريم.بعدش يارو شاكي بشه و بره به راننده بگه و رانندم بياد منو5كيلو متري تهران پياده كنه و قبل از پياده كردن من رو به مسافرا بگم:يه روزي قدرمو ميدونين كه ديره/روزي كه ابن اتوبوس اتيش ميگيريه،بعد يه هو راننده از كوره در بره بدون اين كه كوله و وسايلامو بده از اتوبوس پرتم كنه بيرون بعد من داد بزنم كه عمو وسايلامو بده،اونم صدامو نشنوه و گازش رو بگيره در حالي كه من و تو گردو خاك محو كرده و منم از فرصت استفاده كنم و چند لحظه تو همون گردو خاك ها محو بشم و تو همون حالت يه سيگار روشن كنم و با خوابيدن گرد و خاك فيلتر سيگار رو بندازم و پياده به سمت تهران ره سپار بشم.
هنوز ده دقيقه از پياده روي نگذره كه ببينم حدود صد متر جلوتر اتوبوسه اتيش گرفته و تموم مسافرا جون سالم بدر بردن و از دور وقتي منو ديدن بيان بغلم كنن وراننده هم بياد بگه:منو ببخش پهلوون،رخصت بده و ما و مسافرا تا طهرون در ركابت باشيم.بعد منم راننده و مسافرارو روي ركابم ميزارم و با سرعت نور خومو مسافرارو ميرسونم ترمينال تهران پارس بعد از بين مسافرا يه دختره كه قيافش عين هو انجلينا جوليه مياد ازم ميپرسه اقا بزاد شما مجردين؟
بعد منم در حالي كه يه لبخند تلخ كنج لبمه بگم عاره خيلي وقته...
بعد دختره بگه واي چقد عالي كلي ذوق كنه،بعد بهم پيشنهاد ازدواج بده و من بگم بايد يكم فكر كنم راجع بهش و چن ثانيه بعد بهش بگم ميتونيم يه مدت باهم رابطه داشته باشيم تا با خلق و خوي هم اشنا بشيم و بعد اونم قبول كنه و بگه بريم با خونوادم اشنات كنم،بعد وقتي ميرسيم نزديكاي تجريش بهش ميگم:تهران شلوغه دستمو بگيييير...
كه يه هو بهش بر ميخوره با كيف چنان ميزنه تو صورتم كه سگك كيفش گير ميكنه به گونه ام و گونم رو منقرض ميكنه ويه هو علي عبد المالكي ظاهر ميشه ميگه زوووود رفتي گلم،رفتي داغت موند رو دلم...
بعد من در حالي كه نفس هاي اخرمو ميكشم،از تو جيبم اخرين نخ سيگار وين استونم رو با داغي كه رو دله علي عبدالمالكي مونده روشن ميكنم و يه كام سنگين ميگيرم كه يه هو بابام از رو سيگار كشيدنم جامو پيدا ميكنه و منو ميبره بيمارستان و دكترا جوابم ميكنن و با صداي شاهرخ خان ميگم پدر منو ببخش...
بعد يه هو لوله ي ابگرم دستشويي تو اتاقم ميتركه و بخار همه جارو ميگيره و بعد منم از فرصت استفاده ميكنم و تو بخار محو ميشم.