يكي از فانتزي هام اينه كه شكست عشقي بخورم در حد برزيل.المان.
به سرم بزنه بي خبر برم يه جاي خعلي دور.همين جور كه دارم با لامبورگيني سفيدم تو شهر دور ميزنم برم سمت ترمينال و يه بليط براي تهران بگيرم و يه مقداري كه پس انداز كرده بودم بريزم به حساب و برم وسايلمو از خونه جمع كنم.يه ساعت قبل رفتنم بااستون مارتين ونكوييش ام برم در خونه ي همون مخاطب خاصم كه بي وفايي كرد بعد يهو يه صداي بامشاد)رضا شفيعي جم(تو كله شهر بپيچه كه داره ميخونه:بي وفايي بي وفايي،اين دله من از غصه داغون شدهههه.
يه هو همزمان با خوندنش مخاطب ما پنجره ي خونشونو )خونشون طبقه ي دومه( باز كنه با هم چش تو چش بشيم بگه بزاد جان عزيزم يه لحظه وايستا كارت دارم بعد منم كلي خر كيف بشم وپياده بشم برم وايستم زير پنجره يه هويي با سردي ابي كه مخاطب بي شعورم از بالا روم ريخت بخودم بيام و كاملا از خودم نااميد بشم وبدون گفتن حرفي يادم بياد بايد برم ترمينال بعدش به سمت ترمينال قدم بزنم و اصلامتوجه نشم كي رسيدم ترمينال.
درحالي كه به افق چشم دوختم با صداي شوفر كه داشت عربده ميزد هشت شب تهران سوار شيد،بخودم بيام و برم ببينم اي دل غافل،اين اتوبوسه ازين اسكانيا هاست(از همونا كه خود بخود اتيش ميگيره(هيچي ديگه با اين كه به دلم زده بود اتوبوسه اتيش ميگيره با اين حال بازم تسليم سرنوشت شدم و سوار شدم.واز اونجايي كه تو فانتزي حتي غير ممكن هم غير ممكن نيست يه دفه ميبينم كه ايشواريا هم تو اتوبوس ما سوار شده كه بياد تهران،هيچي ديگه انگار به كل تمومه غصه هام ازدلم رخت بربستند)الان كاملا مشخصه كه ادبياتم تو حلقتونه يا نه؟(رفتم با كلي زور زدن خودمو بهش رسوندم كه ديدم يه نره غول كنارش نشسته خطاب به ايشواريا ميگه سعيد بهت گفتم يكم موهاتو كوتاه كني كه ملت عين اوسكولا بهمون نگا نكنن.
هيچي ديگه اونجا دلم ميخواست خودم اوتوبوس رو اتيش ميزدم حقيقتا ضربه ي روحيه شديدي بهم وارد شد.
بعد از كلي تشريفات و صلوات بلاخره به سمت تهران حركت كرديم.من همش توهم اتيش سوزي داشتهرباشم.چند بار عين اوسكولا داد بزنم اتييييش اتيييييش،تازه بلند شم كه با اون چكش هاي مخصوص بزنم شيشه ي پنجره ي رديف كناريمو بشكنم كه جمعيت حمله كنن به طرفم و نگهم داشتن ولي دستم رو دير بگيرن و من چكشه رو پرت كنم كه بخوره تو كله ي مسافر كناريم.بعدش يارو شاكي بشه و بره به راننده بگه و رانندم بياد منو5كيلو متري تهران پياده كنه و قبل از پياده كردن من رو به مسافرا بگم:يه روزي قدرمو ميدونين كه ديره/روزي كه ابن اتوبوس اتيش ميگيريه،بعد يه هو راننده از كوره در بره بدون اين كه كوله و وسايلامو بده از اتوبوس پرتم كنه بيرون بعد من داد بزنم كه عمو وسايلامو بده،اونم صدامو نشنوه و گازش رو بگيره در حالي كه من و تو گردو خاك محو كرده و منم از فرصت استفاده كنم و چند لحظه تو همون گردو خاك ها محو بشم و تو همون حالت يه سيگار روشن كنم و با خوابيدن گرد و خاك فيلتر سيگار رو بندازم و پياده به سمت تهران ره سپار بشم.
هنوز ده دقيقه از پياده روي نگذره كه ببينم حدود صد متر جلوتر اتوبوسه اتيش گرفته و تموم مسافرا جون سالم بدر بردن و از دور وقتي منو ديدن بيان بغلم كنن وراننده هم بياد بگه:منو ببخش پهلوون،رخصت بده و ما و مسافرا تا طهرون در ركابت باشيم.بعد منم راننده و مسافرارو روي ركابم ميزارم و با سرعت نور خومو مسافرارو ميرسونم ترمينال تهران پارس بعد از بين مسافرا يه دختره كه قيافش عين هو انجلينا جوليه مياد ازم ميپرسه اقا بزاد شما مجردين؟
بعد منم در حالي كه يه لبخند تلخ كنج لبمه بگم عاره خيلي وقته...
بعد دختره بگه واي چقد عالي كلي ذوق كنه،بعد بهم پيشنهاد ازدواج بده و من بگم بايد يكم فكر كنم راجع بهش و چن ثانيه بعد بهش بگم ميتونيم يه مدت باهم رابطه داشته باشيم تا با خلق و خوي هم اشنا بشيم و بعد اونم قبول كنه و بگه بريم با خونوادم اشنات كنم،بعد وقتي ميرسيم نزديكاي تجريش بهش ميگم:تهران شلوغه دستمو بگيييير...
كه يه هو بهش بر ميخوره با كيف چنان ميزنه تو صورتم كه سگك كيفش گير ميكنه به گونه ام و گونم رو منقرض ميكنه ويه هو علي عبد المالكي ظاهر ميشه ميگه زوووود رفتي گلم،رفتي داغت موند رو دلم...
بعد من در حالي كه نفس هاي اخرمو ميكشم،از تو جيبم اخرين نخ سيگار وين استونم رو با داغي كه رو دله علي عبدالمالكي مونده روشن ميكنم و يه كام سنگين ميگيرم كه يه هو بابام از رو سيگار كشيدنم جامو پيدا ميكنه و منو ميبره بيمارستان و دكترا جوابم ميكنن و با صداي شاهرخ خان ميگم پدر منو ببخش...
بعد يه هو لوله ي ابگرم دستشويي تو اتاقم ميتركه و بخار همه جارو ميگيره و بعد منم از فرصت استفاده ميكنم و تو بخار محو ميشم.