s

sahel

@sahelaram · ۷۵ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۴ رأی)

م
ماهان ۱۰ سال پیش
پیام

سرکلاس استاد از دانشجویان پرسید:
این روزها شهدای زیادی رو پیدا میکنن ومیارن ایران...
به نظرنتون کارخوبیه؟؟
کیا موافقن؟کیامخالف؟
اکثردانشجویان مخالف بودن!!!
بعضی میگفتن: کارناپسندیه....نباید بیارن...
بعضی میگفتن:ولمون نمیکنن گیر دادن به چهار تا استخوووون... ملت دیوونن!!"
بعضی میگفتن:آدم یادبدبختیاش میفته!!!
استاد درس راشروع کرد ولی خبری ازبرگه های امتحان جلسه ی قبل نبود...
همه سراغ برگه هاگرفتند....استادجواب نمیداد...
یکی ازدانشجویان باعصبانیت گفت:استاد برگه هامون رو چیکارکردی؟؟شمامسئول برگه هابودی
استادروی تخته کلاس نوشت:من مسئول برگه های شماهستم...
استادگفت:برگه هاتون راگم کردم نمیدونم کجاگذاشتم؟
همه دانشجویان شاکی شدن
استادگفت:چرابرگه هاتون رو میخواین؟
گفتند:چون واسش زحمت کشیدیم، درس خوندیم،هزینه دادیم،زمان صرف کردی�
هرچی که دانشجویان میگفتند استادروی تخته مینوشت
استاد گفت: برگه های شمارو توکلاس بغلی گم کردم هرکی میتونه بره پیداشون کنه؟
یکی از دانشجویان رفت بعدازچند دقیقه بابرگه ها برگشت ...
استاد برگه ها روگرفت وتیکه تیکه کرد.
صدای دانشجویان بلندشد.
استادگفت:الان دیگه برگه هاتون رونمیخواین! چون تیکه تیکه شدن!
دانشجویان گفتن:استادبرگه ها رو میچسبونیم.
برگه هاروبه دانشجویان دادوگفت:شماازیک برگه کاغذنتونستیدبگذریدوچقدرتلاش کردیدتاپیداشون کردید،چطورتوقع داریدمادری که بچه اش رابادستای خودش بزرگ کردوفرستاد جنگ؛الان منتظره همین چهارتااستخونش نباشه!!؟؟
بچه اش رامیخواد،حتی اگه خاکسترشده باشه.
چنددقیقه همه جا سکوت حاکم شد!همه ازحرفی که زده بودن پشیمون شدن!!
تنهاکسی که موافق بود ...
فرزندشهیدی بودکه سالها منتظرباباش بود.
شهدا شرمنده ایم...!
.
•روحمون با یادشون شاد•
•هدیه به ارواح بلندپروازشون صلوات•


م
ماهان ۱۰ سال پیش
پیام

یَا رَبَّ أَلْعَالَمِین
به خود ببال و باش ز آن دسته دختران…
که به وصفشان نبی بگفت فرزندان خوبی اند
(دخترم فاطمه)
.
با همسرم قرار گذاشته بودیم...
بچه مون که دنیا اومد...
اگه پسر بود اسمش با من...
اگه دختر بود با اون...
آخرین روزای سال ۸۸ بود که...
خدا بهمون یه دختر داد...
کلی تو کتابا گشت تا بالاخره...
اسمشو گذاشت...."دیانا...!!!"
خیلی ناراحت شدم...
کلی باهاش حرف زدم ولی بی فایده بود...
"آخه مگه...قحطی اسم بووود...؟!
تو که خودت مذهبی هستی خانومم...
لااقل یه اسم ایرانی میذاشتی...
دیانا یعنی الهه ی عشق رُم...!"
ولی قبول نمیکرد...
رفتم تو اتاقم...
خیره شدم به عکس محّمد رضا...
"محمد جان...اینطوری بهم زُل نزن...
این مشكل هم به دست خودت حل میشه...
صبح روز بعد...
سر کار بودم که خانومم زنگ زد...
با صدایی بغض آلود:
حمییید...بچه م...!"
رنگم پرید...
"چی شده ه ه...؟
خودت سالمییییی...
اتفاقی افتاده ه ه...؟!"
گفت:
"چی مییگییی...؟!
بچه حالش خوبه ...
فقط زود خودتو برسون خونه...!!!"
.
خواب حضرت زهرا(سلام الله علیها) رو دیدم...
ازم پرسید:
"شما ما رو دوست داری…؟!"
گفتم:
"بی بی جان...
ما همه زندگیمون با محبت شما بنا شده...
"این دختر شماست...؟"
برگشتم و نگاه دیانا کردم...
دیدم تو و شهید تورجی زاده...
کنارش نشسته بودید و گرم صحبت...
بی بی ازم پرسید:
"اسم بچّت چیه...؟"
مکثی کردم و بی اختیار گفتم:
"...❤️فاطمه❤️...!!!"
بعدشم از خواب پریدم...
حمید...
اینم شناسنامه...
بگیر برو اسم بچمو درست کن...
.
گر نگاهی به ما کند زهرا(س)…
درد ها را دوا کند زهرا(س)...
.
(حمید مراد زاده...منبع:یا زهرا"س")
.
پ_ن:
حیفم اومد نگم:
بیاد شهید محمودرضا بیضایی...
که آرزوش بود خدا بهش دختری بده و...
اسمشو بذاره کوثر...
به آرزوشم رسید...
تو بحبوحه جنگ سوریه...
شب یکی از عملیاتا بهش گفتن:
"امکان تماس هست…
نمیخوای صدا کوثرتو بشنوی...؟"
جواب داد:
"از کوثرم ....گذشتم..."
حواسمون باشه که چقد مدیونیم...
دختر شدی که هزاران دل برای تو...
ترک وطن کنند و مدافع حرم شوند...
یَا_زِیْنَبِ…
جان بستان...
وَ مِنَ أَلْلّهِ تُوفِیقْ...
چه گویمت که تو خود با خبر ز حال منی...
عنایتی به دل خسته ام نما مادر...

م
ماهان ۱۰ سال پیش
پیام

بهش گفتم :
" پسرم ؛ تو به اندازه کافي جبهه رفتي ، ديگه نرو ؛ بزار اونايي برن که نرفته اند .. "
چيزي نگفت و يه گوشه ساکت نشست ...
صبح که خواستم نماز بخونم اومد جانمازم رو جمع کرد ، بهم گفت :
" پدر جان ! شما به اندازه کافي نماز خوندي بذارين کمي هم بي نماز ها ، نماز بخونن .. "
خيلي زيبا منو قانع کرد و ديگه حرفي براي گفتن نداشتم ...

م
ماهان ۱۰ سال پیش
پیام

مادرم گفت: حسین تکه کلامت باشد
هر وقت شدی مست رُخش ، شیرم حلالت باشد❤
مثل یک مُرده که یک مرتبه جان میگیرد....
دلم از بُردن نامت هیجان میگیرد...
قلبم از کار که افتاد به من شوک ندهید....
اسم ارباب بیاید، ضربان میگیرد....
حــــــــــــــــــــســــــــــیــــــــــن

م
ماهان ۱۰ سال پیش
جوک

لطفا حتما خودرو داخلی بخرید چون در غیر این صورت به اقتصاد مملکت ضرر میزنید!!!! میگید نه پس اینا چی هستند
در صورت نخریدن خودروهای داخلی
روزانه 1270 نفر از فوت های ایران کم میشه و باعث میشه حداقل 10 مرده شور
5 آمبولانس میت بر
20 نفر از خدمه شریف بهشت زهرا
حدود 31 نفر از ثبت احوال بخاطر باطل کردن شناسنامه ها
10 گل فروشی جهت اموات
10 رستوران چی و تالار
50 مداح
100 قبر کن
30 جرثقیل بردن ماشین اموات
40 آخوند روضه خان
100 کشاورز جنوبی خرما کار
10 خرما فروش
10 حلوا فروش
20 گریه کن
10 تایپیست ترحیم
10 بنری و خطاط
100 سنک نویس قبر
50 نفرکه سنگ قبر را درست می کنن
300 نفر از پرسنل محترم بیمه که کسی ندیده و می توان گفت حدود 1000 نفر از کار بی کار می شوند پس خواهش برید ماشین داخلی بخرید تا اینها از کار بی کار نشوند .
با تشکرسایپا

م
ماهان ۱۱ سال پیش
پیام

وقتی مشکی مد باشه، خوبه
وقتی رنگ مانتو شلوار باشه خوبه
وقتی رنگ عشقه، خوبه
وقتی رنگ کت و شلوار باشه، باکلاسه
وقتی رنگ لباس مهمونی باشه خوبه
اما
وقتی رنگ چادر من مشکی شد
بد شد! اخ شد!
افسردگی میاره!
دنبال حدیث و روایت می گردند که رنگ
مشکی مکروهه!

م
ماهان ۱۱ سال پیش
پیام

احسنت به این اعتقاد راسخ!
با این که می دونیم تو قیامت پیامبر ازمون شکایت می کنه،
بازم بنا نداریم کاری به قرآن داشته باشیم!
«وَقَالَ الرَّ‌سُولُ یَا رَ‌بِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْ‌آنَ مَهْجُورً‌ا»
(30 سوره فرقان)

م
ماهان ۱۱ سال پیش
پیام

اگرچه حضرت محسن(ع)عزیزحیدر(ع)بود
اگرچه غنچه ی نشکفته ی پیمبر(ص)بود
اگرچه آیه ای ازآیه های کوثر بود
وگرچه کشته ی جریان کوچه و در بود
ولی همان غم عظمای مادرش کافیست
گرفتن دهه ی محسنیه واجب نیست!
زخطبه های علی(ع)شقشقیه را دریاب
کسی که هست به دوشش چفیه را دریاب
وصیت شهدا راه را نشان داده
دراین سیاهی شب ماه را نشان داده
به دفتر شهدا غیراز این وصیت نیست
که شاهراه سعادت بجز ولایت نیست
وهیئتی که سیاسی نبود هیئت نیست
آهای "بچه ولایی" اگر که زحمت نیست
جلوتر از ولی امر خویش راه نرو
وباطناب جهالت درون چاه نرو
اگرچه بر سر راه تو چاه بسیار است
ولی بصیر که باشی مسیر همواراست
زمان فتنه که تشخیص دوست دشوار است
ولی امر به دنبال چند عمار است
اگر که طالب فیضی مرید قنبر باش
همیشه گوش به فرمان امر رهبر باش

م
ماهان ۱۱ سال پیش
پیام

نصفه شب بود
چشم چشم رو نمى دید
سوار تانك بودیم ، وسط دشت
كنار برجك نشسته بود�
دیدم یكى پیاده میاد
به تانك ها نزدیك مىشد ، چند لحظه توقف می کرد ، می رفت سراغ بعدی
سمت ما هم اومد
دستش رو دو پایم حلقه كرد
پایم رو بوسید و گفت «به خدا سپردمتون.»
گفتم «حاج حسین؟»
گفت «هیس! اسم نیار.»
رفت طرف تانك بعدى
تازه فهمیدم پای رزمنده ها رو می بوسه
گفت اسمشو نیارم که کسی نفهمه پابوسشون همون حاج حسین خرازی فرماندمونه
خدائیش آسمونم در مقابل بزرگی چنین مردانی کم آورده بود...